عمرى كه خدا از فرزند آدم پوزش را مى پذيرد شصت سال است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >  شناخت شناسی (سید رضی علیه الرحمه)  >  بازتاب پیشامدهای روزگار در شعر سیّد رضی (ره)

بازتاب پیشامدهای روزگار در شعر سیّد رضی (ره)

دکتر سیّد محمد مهدی جعفری

دوره ی نخست حکومت عباسیان (132-232 ه‍) به تثبیت قدرت و پایه گذاری سلطنت گذشت. در این دوره هارون الرشید و مأمون علوم عقلی زمان را فراگرفته خود به ترویج علوم عقلی زمان را فراگرفته خود به ترویج علوم عقلی و وارد کردن فلسفه از یونان و اسکندریه و ایران به بغداد و ترجمه ی آن به زبان عربی فرمان دادند. مأمون تحت تأثیر امام رضا (علیه السّلام) به معارف اهل بیت روی آورد، لیکن پس از شهادت آن بزرگوار به اندیشه ی کلامی معتزله گرایش پیدا کرد و در این شیوه راه افراط را در پیش گرفت. پس از وی معتصم و الواثق نیز همان شیوه را دنبال کردند، لیکن معتصم از جانب ایرانیان احساس خطر کرد زیرا می دید که ایرانیان در اندیشه ی سیاسی و مدیریت با بنی عباس هستند و اعتقاد قلبی آنان با اهل بیت است. از این روی غلامان ترک و جنگاوران خریداری شده از ماوراءالنهر را، به تدریج جایگرین ایرانیان کرد، و اندک اندک آنان را به سرداری سپاه و صدارت و مدیریت بالای قدرت رسانید. آنان که از فرهنگ و عقیده ی ریشه داری برخوردار نبودند، به قدرت و ثروتی که خلیفه در اختیارشان می گذاشت خرسند بودند و از فرمان آنان پیروی می کردند؛ لیکن کارشان به جایی رسید که به الواثق اجازه ندادند ولیعهد تعیین کند و پس از او، فرزند کوچک هارون الرشید را که جعفر نام داشت با لقب «المتوکّل» به خلافت نشانیدند.
متوکل که دست پرورده ی ترکان بود، در عقیده راهی برخلاف گذشتگان خود در پیش گرفت. به دانشمندان و پژوهندگان اعلام کرد که جز تقلید از اهل حدیث جایز نیست و تحقیق و تعقّل ممنوع گردید. شیوه ی خردگرا و آزاداندیش شیعه و معتزله تحت پیگرد قانون قرار گرفت، دانشمندان از بغداد مهاجرت کردند و شهرهایی که از مرکز خلافت به دور بودند مرکز علوم عقلی شد. این وضع تا یکصد سال ادامه داشت و آن را دوره ی دوم حکومت عباسیان می دانند.
در سال 334 آل بویه که خاندانی ایرانی و شیعه بودند، بغداد را به تصرف درآورده به عنوان امیرالامرای بغداد قدرت را به دست گرفتند. با درآمدن آنان به بغداد، اوضاع فکری و فرهنگی دگرگون می شود و آزادی اندیشه و بیان، و حتی عقیده و مذهب، به مرکز خلافت باز می گردد. دوران غیبت کبری تازه آغاز شده است، لذا شیعه که دستش، بطور مستقیم، از دامان معصوم کوتاه شده، به اجتهاد روی می آورد و چاره ای جز استفاده از عقل مستقل ندارد. لذا به تدریج اخباری گری دوره ی قبل به اصولی گری گرایش پیدا کرد. اگرچه درگیری هایی میان فرقه های سنی و شیعه پیش می آید، لیکن آل بویه که می خواهد بر همه ی فرقه ها و طبقات یکسان حکومت کند و درگیری ها و اختلافات را به زیان فرمانروایی خود می داند، در رفع این اختلافات می کوشد و از بزرگان شیعه مانند حسین بن احمد، پدر سیّد رضی که در نزد هر دو فرقه مقبولیت دارد؛ برای از میان برداشتن اختلافات یاری می جوید. همه ی مکتب ها و فرقه های اسلامی، و حتی مکتب های غیر اسلامی، آزادانه عقاید و افکار خود را تدریس و ترویج می کنند. فرهنگ تشیع و عقل و استدلال بر محیط علمی حاکمیت داشت، لیکن همه ی مکاتب فقهی و علمی به بحث و تحقیق سرگرم اند.
طه عبدالرئوف سعد می نویسد:
شریف شیعه بود لیکن شیعی معتدل و بی تعصب، و این اعتدال را از پدرش به ارث برده بود. فتنه ی میان سنی و شیعه را در سال 380 ه‍ پدرش دفع کرد، و شریف این صلح را با اشعار خود ثبت کرده است:
حادثه ای سخت آشوبگر بال خود را بر بغداد گسترانید و بر آنجا مسلط شد، و سایه ی تیره ی خود را بر همه جا افکند؛
شعله ی سرخ رنگ خود را در همه جای شهر و به همه ی فضا برافروخت؛
ابر فتنه ای را از بغداد زدودی که سرو صدایش تا امروز شمال و جنوب را فرا گرفته بود؛
و اگر تو نبودی جمجمه های بریده از دیوار شهر فراتر می رفت و خندق ها از خون پر می شد.
(دیوان 91/1)
در واقع شریف عصبیت مذهبی نداشت، و تا اندازه ی زیادی آزاداندیش بود؛ عقاید همه ی مذاهب اسلامی را آموخته بود تا عقل و اندیشه ی خود را از انواری که فقها در اختلافات خود پرتوافکن می ساختند روشن گرداند. و با وجود اینکه مذهب شافعی در آن روزگار طرفدار نیرومندی در عراق نداشت، و مصریان طرفدار آن بودند، اهتمام وی به مذهب شافعی معروف است. (1)
سیّد رضی همه ی دانش های زمان خود را فراگرفته بود، و از گزینش سخنان شبه فلسفی و کلامی امیرالمؤمنین و گردآوردن آنها در نهج البلاغه، تسلط او به مباحث کلامی، و عقیده ی او به کلام شیعه، کاملاً آشکار است. و از خلال قصاید او، نکات بسیاری از آرای کلامی او را می توان دریافت. لیکن آرای کلامی معتزله و شیعه، در بسیاری از موارد، و از جمله در توحید و عدل و حسن و قبح ذاتی و عقل، چنان به هم نزدیکند که نمی توان از گفته های آنان، وجوه امتیاز هر یک را به صراحت تعیین کرد. چنانکه بسیاری از مورّخان ادیان و علمای کلام، سیّد مرتضی، دانشمند کلامی بزرگ شیعه را، به غلط، معتزلی می دانند.
در حالی که آرای کلامی او در نقطه ی مقابل آرای کلامی قاضی عبدالجبار معتزلی (ف. 416 ه‍) در مباحث تشیّع مانند امامت و عصمت و غیبت است، و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ی خود این اختلافات را یادآوری کرده است. سیّد رضی نیز در علم کلام همان عقاید شیعه را دارد؛ شباهت بسیار آن دو با یکدیگر باعث چنین اشتباهی برای عده ای، بویژه خاورشناسان اروپایی، شده است. سیّد رضی درباره ی توحید و عدل چنین می گوید:

أصبَحتُ لَا أرجُو، وَ لا أبتَغِی ... فَضلاً، وَلی فَضلُ هو الفَضلُ
جَدَّی نَبِیُّ، وَ إمامِی أبی ... و رایتی التَّوحیدُ و العَدلُ

به جایی رسیده ام که نه آرزوی فضلی را دارم و نه خواستار آن هستم، و فضلی که دارم همان فضل حقیقی است؛ نیایم پیامبر است، و امام من پدرم، و شعارم (پرچم برافراشته ام) توحید و عدل است.
منظورش آن است که مذهب من تشیع امامیه ی اثنی عشریه است که شعار آنان توحید و عدل خاص خودشان، بنابر عقیده ی کلامی آنان است و این فضیلتی حقیقی است.
البته عقاید سیّد را در توضیحاتی که پس از برخی از خطبه های نهج البلاغه داده است، و در دیگر آثار منثور او، به خوبی و روشنی می توان دریافت. در اینجا قصد داریم مناسبت ها و حوادث تاریخی و تأثیر سیاست را در اشعار سیّد رضی بررسی و دنبال کنیم.

حوادث تاریخی

بهترین و دقیق ترین گزارش - اگر نگوییم راست ترین - در هر روزگاری اشعار شاعران آن روزگار است، بخصوص که آن شاعر خود از رجال سیاست باشد. سیّد رضی در روزگاری می زیست که سراسر آن از حوادث بزرگ، و پیشامدهای شگفت، و دگرگونی های اجتماعی، و انقلاب های سیاسی و تحولات فرهنگی پوشیده بود. بویژه آنکه وی از خاندانی بزرگ است، و رخدادهایی سترگ بر او و خاندانش می گذرد، و در آغاز جوانی مسئولیت های سنگینی برعهده ی او گذاشته می شود و مورد توجه خلیفه و شاهان و بزرگان و وزیران و دانشمندان قرار می گیرد. بنابراین طبیعی است که اشعار و آثار او هم سازنده ی حوادث تاریخی و اجتماعی باشد، و هم سرشار از حوادث اجتماعی زمان او. در اینجا به برخی از وقایع تاریخی فهرست وار اشاره می کنیم:
- در 23 سالگی مسئله ای برای سیّد پیش می آید که فکر و ذهن او را کاملاً به خود مشغول می دارد، به دنبال این مسئله موهای سفیدی در سر خود می بیند و می گوید:
ای پیری، درآمدن بر سرم تعجیل نشان دادی، چه عذری برای زود آمدن داری؟
(دیوان 224/2)
- چون مرگ عضدالدوله که پدرش را به زندان انداخته بود، آشکار شد، قطعه ای خطاب به پدرش که در زندان قلعه ی اصطخر فارس بود سرود. این قطعه را در سال 372 در سیزده سالگی سروده است:
پیام مرا به حسین برسانید؛ که قله ی کوه پس از تو سرنگون گردید.
(دیوان 267/1)
- در رمضان سال 388 ه‍ بهاءالدوله سیّد را جانشین خود در مدینه السلام (بغداد) می کند، و در واسط خلعتی بسیار با ارزش بدو می دهد، و دو حمایل فاخر به سیّد ارزانی می دارد، و اسبی با زین و برگ زرین، و هنگام تقدیم اسب او را به عنوان «الشریف الجلیل» خطاب می کند، و پیش از حرکت جامه ای جلوباز و ردایی با شکوه از جامه های مخصوص به خود برایش می فرستد؛ همین که به مدینة السلام می رسد ناگهان گروهی از یاران چیزی درباره ی سیّد به اطلاع شاهنشاه می رسانند، و از این جهت او را سرزنش می کنند، لذا از بغداد نامه ای برایش نوشته همه ی آنچه را بخشیده منتفی می کند و پس می گیرد. سیّد قصیده ای سروده برای بهاءالدوله می فرستد، و در آن خاطر نشان می کند که نباید به گفته ی سخن چینان گوش فرا داد:

مَلِکَ المُلوکِ نداءُ ذی شَجَنِ ... لو شئتَ لم یَعتَبْ علی الزَمَنِ

شاهنشاها، به ندای اندوهگین گوش ده. اگر خواستی در طول روزگار سرزنش نشوی.
(دیوان 454/2)
- در سال 379 ه‍ بهاءالدوله به سلطنت می رسد، و خلیفه القادر بالله با سکینه دختر بهاءالدوله ازدواج می کند، چنانکه الطائع با دختر عضدالدوله ازدواج کرد.
این دامادی میان آل بویه و خلفای هاشمی از بنی عباس، شریف را برانگیخت که چنین گوید:
ای آل بویه مردم را جز شما نمی بینم، و به خلق شکایت نمی برم که فرزندانتان از دست رفتند؛ نبخشیدن شما را بخشش، کندی شما را جدّی و خواری کردنتان را عزّت، و تلخیتان را عسل می بینم.
- در سال 387 ه‍ میان بهاءالدوله ی دیلمی پسر عضدالدوله و صمصام الدوله پسر دیگر عضدالدوله اختلاف شدت یافت و سپاه بغداد به طرفداری از صمصام الدوله و سپاه فارس به طرفداری از بهاءالدوله در برابر یکدیگر ایسادند، ابواحمد حسین برای اصلاح میان آن دو به فارس رفت و ماندنش به درازا کشید. سیّد رضی قصیده ای، در رمضان سال 387 ه‍، در مدح پدر می سراید و از دوریش اظهار ناراحتی می کند.
- مطّهر بن عبدالله، وزیر عضدالدوله، پدر سیّد را دستگیر می کند و به زندان می اندازد، سیّد رضی در سال 376 ه‍ که سال آزادی پدرش است، در عید قربان قصیده ای در مدح پدر می سراید و عید اضحی را به وی تبریک می گوید و به ذم ابن عبدالله می پردازد، و آن پس از مرگ مطّهر است.
- در سال 374 ه‍ که پدر هنوز در زندان است، قصیده ای در 119 بیت، در مدح او می سراید و به فارس می فرستد. این قصیده از طولانی ترین قصاید اوست که در 15 سالگی سروده است و نکات تاریخی بسیاری را در آن گنجانیده است.
- از هنگامی که شرف الدوله، در سال 376 ه‍، پدر سیّد و دیگر زندانیان را، پس از گرفتن شیراز، از دژ اصطخر آزاد کرده با خود به بغداد برد، تا رسیدن پدرش بدان جا، چندین قصیده در مدح پدرش سرود، یکی را پیش از رسیدن وی به بغداد، به پیشواز او فرستاد، و قصاید دیگر را به مناسبت های مختلف در همان سال و سال های بعد، به وی تقدیم کرد. این جریان بر روحیه ی نوجوان تأثیر بسیاری گذاشته، حتی می توان گفت شخصیت بعدی او را، تا اندازه ی زیادی شکل داده است؛ بخصوص که دارایی های بسیار قابل توجه این خانواده را هم مصادره کرده بودند. اگرچه پس از آزادی حسین آنها را، به تدریج به او پس داده اند، لیکن اثرش چنان بر سیّد باقی مانده است که حتی در سال 396 ه‍، به گفته ی توضیح دهنده ی عناوین شعرها در دیوان (ج 1، ص 427، قافیه ی راء)، نیز به مناسبت روز غدیر، قصیده ای در مدح پدر می سراید و عید غدیر را به او تبریک می گوید و از آزاد شدن همه ی املاک او شادمانی خود را اظهار می دارد. البته قصیده ی عینیه ی دیگری نیز در مدح پدر دارد (دیوان ج 1، ص 606) که توضیح دهنده می گوید: «این قصیده را در مدح پدرش سروده است، و از اینکه همه ی املاک او را به طور کامل در سال 386 ه‍ به وی بازگردانیده اند، به وی تبریک می گوید.» که این تاریخ، یعنی ده سال پس از آزادی پدر، درست تر به نظر می رسد.
- تنها یک قصیده در دیوان سیّد، در مدح ملک شرف الدوله ابوالفوارس فرزند عضدالدوله، دارد که پدرش را آزاد کرده است. این قصیده را که در سال 376 ه‍ سروده است، بیشتر از آنکه جنبه ی مدح داشته باشد، جنبه ی تشکر دارد، و توضیح دهنده می گوید (دیوان 128/2) آن را به نزد شرف الدوله نفرستاده است.
- بهاءالدوله در سال 397 ه‍ از بصره فرمان هایی مبنی بر تولیت نقابت و امارت حج برای سیّد رضی به بغداد فرستاد، از اتفاقات شگفت انگیز اینکه در همان روز نخست جمادی الاولی 397 ه‍ صاحب عمیدالجیوش که در بغداد بود، سیّد را به همان مسئولیت ها برگماشت. پس از چند روز که فرمان های پادشاه رسید و به او اقدام عمیدالجیوش (فرمانده ی کل سپاه) را خبر دادند، بر او گران آمد، زیرا ترجیح می داد که آغازگر این منت و پیش قدم بدین کار نیک او باشد. چون گران خاطری شاه به اطلاع سیّد رضی رسید. قصیده ای در مدح بهاءالدوله می سراید و در آن از جریانی که پیش آمده است عذرخواهی می کند. (دیوان 574/1) - بهاءالدوله مسئولیت های سیاسی مهمی، غیر از مقامات معنوی که از پیش داشته است، به وی واگذار می کند، سیّد رضی در سال 400 ه‍ قصیده ای در مدح او و تشکّر از وی می سراید، و به علت سنگینی بار مسئولیت و بی میلی نسبت بدین مشاغل از آنها استعفا می دهد، و می گوید با قبول استعفا آبروی او را حفظ کند. (دیوان 301/2) قصیده ی دیگری نیز در همین موضوع در سال 401 ه‍ سروده است. (دیوان 141/2)
- شاهنشاه قوام الدین بهاءالدوله در نامه ای سیّد را «الشریف الأجل» خطاب می کند، و این عنوان بزرگی بود که بدون درخواست به او داده می شد، و پیشتر او را «الشریف الجلیل» خطاب می کرده است. سیّد ضمن قصیده ای ستایش آمیز، از وی سپاسگزاری می کند. (دیوان 308/2)
- بهاءالدوله با فرمانی، سیّد رضی را ناظر امور طالبیان در سراسر کشور کرد، و پیش از آن - و پس از آن نیز - چنین مقامی برای هیچ یک از طالبیان و سادات علوی، سابقه نداشته است. مردم در خانه ی فخرالملک گرد آمدند، و در روز جمعه شانزدهم محرم 403 ه‍، نامه های رسیده خوانده شدند. سیّد به عنوان سپاسگزاری قصیده ای در مدح بهاءالدوله می سراید. (دیوان 273/2)
- قصیده ای در 82 بیت، در سال 376 ه‍، د مدح الطائع می سراید. خلیفه جامه ای مخصوص بدو کرامت کرده است. پس از 15 بیت نسیب و تشبیب، از بیت 16 به مدح امیرالمؤمنین می پردازد، و به شکل مراعات النظیر و ایهام از پدرانش که خلیفه بوده اند، مانند رشید و منصور و امین و حتی متوکل، یاد می کند و آنان را می ستاید، و در پایان آن خود را برخوردار از نعمت های همیشگی امیرالمؤمنین می داند، و می گوید مدایح من از هر قافیه ای، پیوسته به سوی امیرالمؤمنین روانه بوده است. (دیوان 114/2)
- در سال 379 ه‍ در ضمن قصیده ای الطائع لله را هم مدح می کند، و هم سرزنش که چرا در دادن اجازه ی ملاقات خصوصی به وی، با وعده های پی در پی که داده، تأخیر روا داشته است. در این قصیده سیّد به خلیفه دوستانه خطاب می کند و می گوید: تو از جانم برایم گرامی تری، مگر پدر تو پدر من نیست، و گوشت و رگ و ریشه ات با من یکی نیست؟ من از تو کرامت می خواهم نه مکرمات، و با دیدارت خواستار مقام والا هستم و نه بخشش های بسیار.
نکته ی جالب توجه در این قصیده تهدید سیّد است که به خلیفه می گوید: من به خدا پناه می برم که دوستی ام نسبت به شما تبدیل به کینه گردد، و ستایش به ملامت، و در نتیجه اگر عراق را بدون مغبون شدن بفروشم و شام را بخرم، سزاوار نیستیم؟ (دیوان 319/2)
- در قصیده ای مجلس القادر بالله را وصف می کند. در این مجلس بیشتر حاضران اهل خراسان بوده اند که از سفر حج باز می گشته اند، و تشریفات حضور یافتن در این مجلس مانند مجلس او در سواد بوده است. این مجلس در روز دوشنبه پنج روز به آخر صفر سال 382 ه‍. تشکیل شده است.
باید توجه داشت که سیّد، با موقعیت خانوادگی و اجتماعی و علمی، و با داشتن مسئولیت های والای معنوی، و از همه بالاتر توجّه آل بویه بدین خاندان، و استقرار فاطمیان در مصر و شام و شمال افریقا، چشم به مسند خلافت داشته است؛ و رفتار او در مسائل اجتماعی و سیاسی، در ارتباط داشتن با بزرگان، حتی در اشعار عاشقانه و غزلیات همه گویای توجه سیّد رضی بدین مقام و جایگاه است.
در این قصیده ضمن مدح القادر بالله، موقعیت و جایگاه خود را هم به رخ او می کشد:

عطفاً، أمیرَالمؤمنینَ، فإنّنا ... فِی دَوحةِ العَلیاءِ لانتفرّق

امیرالمؤمنین، توجّه بیشتری به ما بکن، زیرا ما در درخت گُشنِ نژادی از یکدیگر جدا نیستم؛
در روز افتخار کردن، هیچ تفاوتی میان ما نیست و هر دو در بزرگواری ها ریشه داریم؛
جز خلافت که تو را بر من امتیاز بخشیده است، من از لباس آن برهنه ام، و تو آن را بر تن داری.
(دیوان 39/2)
می گویند بیت آخر بر القادر گران آمده بعد از شنیدنش با ناراحتی گفت: علی رغم أنف الشریف.
- الموفق بالله ابوعلی وزیر بهاءالدوله را مدح می کند، و در آخر قصیده، به علت فسخ شدن پیمان ازدواجش با دختر وزیر، او را مورد سرزنش قرار می دهد. (دیوان 69/1)
قصیده ی دیگری هم در مدح او در سال 390 ه‍ به مناسبت فتح فارس و گرفتن لقب «عمدة الملک» می گوید. (دیوان 492/2)
- چهار قصیده در مدح برادرش و تبریک به وی در دیوان دیده می شود؛ یکی از آنها در پاسخ قصیده ای که برادرش سیّد مرتضی، پس از رفع اختلافی که میانشان بوده است، برای سیّد رضی می فرستد. (دیوان 319/1) سیّد مرتضی، در این قصیده، برادر را به تجدید دوستی و مودّت فرامی خواند و می گوید تو رشد یافته تر از آن هستی که کسی بخواهد تو را هدایت کند. سیّد رضی در پاسخ او قصیده ای پر از ستایش و دوستی می سراید و به دعوت برادر لبیک می گوید. (دیوان 371/1)
قصیده ی دیگری در سال 374 ه‍، در 15 سالگی، در مدح برادرش می سراید. در این قصیده نخست به سرزنش روزگار می پردازد که با او سرناسازگاری دارد؛ زیرا پدرش هنوز در زندان است و دارایی آنان مصادره شده است، سپس از نااهلان روزگار شکایت می کند که شایستگی مدح او را ندارند و قدرش را نمی دانند، سپس بنی فِهر یعنی هاشمیان را به مجد و عظمت گذشته و جنگاوری و دلیری همیشگی فرامی خواند؛ سپس وصفی از شب و ستارگان تا طلوع فجر دارد که بسیار زیباست و منظره ای شگفت انگیز را به تصویر می کشد که یادآور وصف شب منوچهری است؛ آنگاه خطاب به برادرش کرده مولود او را تبریک می گوید. (دیوان 610/1)
توضیح دهنده ی اشعار می گوید: سیّد رضی این قصیده را، قبل از تولّد فرزند برادرش، برای تبریک تولّد پسر آماده کرده بود، ولی برخلاف آن پیش آمده است.
قصیده ی دیگری در دیوان دیده می شود (465/1) که در بالای آن هم، مانند قصیده ی قبل، نوشته شده است که «به برادرش به مناسبت تولّد دختری تبریک می گوید، و این قصیده از شعرهای نخستین اوست».
بعید نیست که این قصیده را پس از قصیده ی یاد شده در بالا، سروده باشد، و تولّد دختر را تبریک گفته است.
- در سال 375 ه‍ قصیده ای در مدح صاحب اسماعیل بن عباد می سراید ولی آن را به نزدش نمی فرستد. در این قصیده دوستی خود را - که جوان شانزده ساله ای است - با صاحب بن عبّاد - وزیری حدود پنجاه ساله و نویسنده ای صاحب نام - با وی تکرار می کند. در این قصیده می گوید: «این مدح من برای تو بکر است و بدان وسیله تمرین می کنم تا گفتارم خوب و استوار گردد؛ دیگری جز تو را مدح نمی کنم - البته پدر را مستثنی کرده است، شاید منظور غیر خانواده است - و اگر تو نبودی شاعری که در والامرتبگی علی و محمّد به شمار می رود، و پدرش صاحب عزّت و مقامی بلند است به مدح روی نمی آورد؛ جوانی که از پانزده سالگی کمی بیشتر بالا رفته است، در مجد و شکوه و فضل بسی بالاتر پاگذاشته، از سن جوان است، و از فضایل پیر و یگانه ی روزگار که از جهان چیزی بیشتر از قوت خود و از برکه بیش از نم آبی نمی خواهد، امّا در مدح تو بسیار می گویم، زیرا فضل و جود تو بسیار است...» (دیوان 280/1) ده سال بعد قطعه ای از شعر سیّد به دست صاحب می افتد و سخت شگفت زده می شود، و به بغداد کس می فرستد تا تمام شعرش را استنساخ کرده برایش ببرند. سیّد قصیده ای در مدح او می سراید و در محرم 385 ه‍ برایش می فرستد. و در این قصیده می گوید: اگر شعر و نثر من بدین پایه از خوبی رسیده بدان علت است که از شعر و نثر تو اقتدا کرده ام، اگر شعرم را به تو هدیه می کنم مانند هدیه کردن زره به داوود است. از آنچه حاصل بلاغتم بوده است گذشت کرده ام و بدان وسیله آنچه را موجود داشته ام بخشیده ام (: کمال الجود بذل الموجود). (دیوان 290/1)
در سال 404 ه‍ خلیفه خلعت هایی به عنوان سلطان الدوله و عزّالملّة و مغیث الأمّة عمادالدین برای این پادشاه به شیراز می فرستد. سیّد رضی نیز قصیده ای در مدح او به شیراز می فرستد، و آخرین قصیده ای بوده که در مدح پادشاهان گفته است، زیرا دو سال بیشتر پس از آن قصیده نزیسته است. قدس الله نفسه. (دیوان 9/2).

پیوند شعر با سیاست

سیاست نقش پویایی در زندگی سیّد رضی داشته است، و تأثیر بسیاری بر شعر او گذاشته است.
سیاست، پیوند استواری با حوادث و جریان های اجتماعی دارد، و سیاستمدار چاره ای جز ژرفنگری در آنها، و بررسی دگرگونی های پیوسته ی آنها، و شناخت آنها پیش از رخ دادنشان، ندارد. از این گذشته، سیاست، غالباً، بر پایه هایی معین، در محیط و زمانی معیّن، قرار دارد، و نمی توان بر طبق خواست شخص، و هرگاه که شد، و هر جا که مایل بود، بدان پرداخت و موفقیت و پیروزی به دست آورد. سیاست امری است مهم و خطیر، و در صورتی که شخص نتواند چنانکه باید وارد آن شود، یا نقش خود را به بهترین وجه در آن ایفا نکند، با شکستی حتمی روبه رو خواهد گردید.
لیکن شعر، در بسیاری از حالات و اوضاع فردی و اجتماعی، در برابر و در حالت نقیض سیاست قرار دارد.
شعر، به عنوان یک موهبت یا احساسی هنری، واقعیت را نمی پذیرد، و بر آن می شورد، یا در بسیاری از اوضاع و آداب و رسوم و سنت ها و محیط های فکری و روحی، به دستور واقعیت ها توجهی نمی کند.
از این روی، جوامع بشری - بویژه در شرق - هنگام تغییر وضع و دگرگونی از حالتی به حالت دیگر، برای رها شدن از دردها و ناملایماتی که دچار است، و رنج هایی که می برد، به شعر سیاسی پناه می جوید.
این نوع شعر پیوسته با زندگی سیاسی همگام است، و پا به پای آن به حرکت درمی آید. این گونه شعر است که به شکل برجسته ای در تاریخ اسلامی و عربی خود را نشان می دهد، و در هر محیط و هر زمان شاعر برجسته ای داشته است.
یکی از اندیشه های ویژه ی عرب، اندیشه و احساس قبیلگی او است. این احساس، در همه ی دوران تاریخ عرب، از جاهلیت گرفته تا صدر اسلام، و از دوره ی اموی تا عباسیان، و از سقوط عباسیان تا امروز، در وجود افراد عرب، و بخصوص شاعران وجود داشته است.
همین احساس و درک است که از جهت سیاسی، بر شعر سیّد رضی چیره است، و بر قلب و عواطف او، در بیشتر شعرهایش، اثر شدیدی گذاشته است.
اما باید توجه داشت که سیّد رضی پیش از آنکه سیاستمدار باشد، شاعر است و همه ی احساسات و اندیشه ها و انگیزه ها و گرایش هایش، از ده سالگی به بعد، گویای این حقیقت است. (2)

تُنبِیکَ نَفْحتُهُ اِذا فَغَمَت ... عَن طیبِ مَغرِسِ ذلکَ الأصلِ
(دیوان 165/2)

هنگامی که بوی خوش وجودش فضا را پر کرد، تو را از پاکیزگی و خوشبویی رویشگاه آن اصل باخبر می کند.
دومین شعر او، همان قصیده ی مشهوری است که پس از شنیدن گزارش دستگیری پدر و عمو و یکی از بزرگان علوی بغداد و ابن معروف قاضی القضاة، و گفتگوهایی که میان پدرش ابواحمد حسین و مطهر بن عبدالله جریان داشته، در 78 بیت سروده است. سیّد رضی در آن روزها (سال 369 ه‍) کمی بیشتر از ده سال داشته است.
مطهر بن عبدالله وزیر اعظم عضدالدوله، شاهنشاه بویهی، به حسین بن موسی موسوی نقیب سادات طالبی در بغداد و امیرالحاج از سوی خلیفه و قاضی بزرگ مظالم، می گوید:
چرا به مجلس شاهنشاه، همچون دیگر دانشمندان و قاضیان نمی آیی؟
- مرا به دربار شاهنشاه نیازی نیست، به کار خود مشغولم و فرصت آمدن بدین جا را ندارم.
- مگر شما کیستید که مشاغل را بر آمدن بر دربار شاهنشاه ترجیح می دهید؟
- من حسین فرزند موسی... فرزند موسی بن جعفر... فرزند امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب:، نقیب و سرپرست سادات علوی!
- تا چند در برابر ما، وزیر اعظم و شاهنشاه و خلیفه ی بزرگ عباسی، بدین استخوان های پوسیّده می نازی؟ به فاطمیان مصر چشم دوخته ای یا به آل حمدان در شام؟
- مرا با هیچ کس کاری نیست، تنها به خدای خویش متکی هستم، و به دین و مذهب پاک خویش می نازم، و از هیچ قدرتی هم باک ندارم، هر چه از دستت می آید کوتاهی نکن مطهّر!
گزارشگر پیر تاریخ این گفتگو را تا پایان برای ما بازنمی گوید، تنها گزارش انجامین مجلس را می دهد که وزیر، ظاهراً به فرمان شاهنشاه، این چهار نفر را دستگیر کرده به شیراز می فرستد، و از آنجا در دژ اصطخر به زندان می افکنند، و همه ی دارایی هایشان را هم مصادره می کنند. چون سیّد رضی کودک ده ساله گزارش این مناظره و پیامد بیدادگرانه ی آن را می شنود، طبع حساس او به جوش آمده چنین می سراید:
شکوه بزرگواری با ما دوست، و روزگار به دشمنی ایستاده است، ما به دنبال آرمان های والا برخاسته ایم و بخت بر زمین نشسته است؛ خدای را، شبی هولناک است که بیم و هراسش قلب را پر کرده است، و از اضطراب و ترس، خفتگان تاب قرار گرفتن بر بستر را ندارند؛
چون به سرزمین بابل می نگرم چشمانم از مدافعان جنگجو و دلیرش شاد می گردد؛
در بیابان بیکران شتران ستبر با پیشانی چون گرگ گرسنه، در شبی سرد، راه می پویند؛
و من در این دشت پهناور سرگرم کسی هستم که مقصد را گم کرده، پیوسته از او می پرسم ببینم روی به چه مقصدی گذاشته است؛
به روزگاری که شیرش شکار شده می گویم:
شیری که خفته است چنین شکار می شود؟
بر هر کس بارهای گران به اندازه ی ارزش وجودیش فرود می آید، و نیرنگهایی که علیه مردان پیش می آید با قدر و ارزش آنان برابری دارد؛ (3)
از این جا خطاب به پدرش می گوید:
جانم فدای تو باد ای شکوه و دلیری بزرگواری ها،
آنچه بر سر تو آوردند رفتار ترسویی است که کینه توزی ها او را دلیر کرده است؛
نه شمشیرهای برّان و نیزه ها از تو به جا مانده است، و نه زیبارویان مرواریدگون از تو گرفته اند.
برکنار شدی لیکن از بخشندگی عزل نشده ای، و بخشندگی تو در گردن والامرتبگی گواه راستین توست؛
دشمنان شادی نکنند زیرا برکناری نمایشگاهی است، که با بیرون رفتن کسی از آن، دیگری بدان وارد می شود؛
آن کس که ادعای بازوی (عضد) دولت را دارد و یاری آن را، به غیر خدا می بالد، در حالی که یاور تو رحمان است، و بازوی توانای تو شکوه گذشتگانت؛
پروردگار خیر و نیکی را، آن استخوان پوسیده، سرزنش می کند و ننگ می داند؛
آیا آن استخوان های جاویدان، پاک و منزّه از هر عیب و عاری نیستند؟
آری آن استخوان ها منزّه اند، لیکن دشنام به پیامبر از غنیمتی دید، در حالی که جز افرادی پر از ریبه و با انکار حق پیامبر پیرامون او نیستند؛
اگر پدرم در میان فاطمیان بود، نیزه ها و شمشیرها و پرچم ها بر سرش برافراشته می شد؛
هیچ پدری مانند فرزند موسی زادروزی نزدیک ندارد که مردان دورتر از آن دوری جویند؟
به حج رفتن را زیر حمایت قرار داد و رسیدگی به مظالم را درجه ای بلند بخشید؛
و به نقابت، از آغاز تا انجام، افتخاری افزون عطا کرد؛ در آن روز که به تنهایی سوار گردید، برادرش؛
به یاری او رفت، و هجران و جدایی گفت: که او بهترین یاور است...
(دیوان 305/1)

پی‌نوشت‌ها:

1. مقدمه ی المجازات النبویه، ص 16، به نقل از دکتر زکی مبارک، عبقریة الشریف الرضی، ج 1، ص 163.
2. عبداللطیف شراره، الشریف الرضی، صفحات 5 و 6.
3. ینالُ الفتی مِن دَهره قدرَ نفسه ... و تأتِی علی قدر الرجالِ المَکایدُ
از متنبّی گرفته است که می گوید: عَلَی قَدرِ أهلِ العَزمِ تأتی العَزائمُ ... و تأتِی علی قدرِ الکِرامِ المکارِمُ

منبع :جعفری، سیّد محمّد مهدی؛ (1388)، مجموعه ی اندیشه مندان ایران و اسلام احیاگر بلاغت علوی (مروری بر زندگی و آثار سیّد رضی)، تهران: نشر همشهری، چاپ اول