رترين بى نيازى و دارايى، نوميدى است از آنچه در دست مردم است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >  دانستنی های نهج البلاغه (شاعران)  >  كليات سعدي، نهج البلاغه فارسي زبان ها

كليات سعدي، نهج البلاغه فارسي زبان ها

م. حسنبيگي
قبلاً در اين صفحات، ذيل عنوان «دولت قرآن در ديوان شاعران» كه به صورت سلسله مقالاتي با همين قلم به چاپ آمد، برخي تأثيرپذيريهاي شيخ سعدي از كلامالله مجيد مورد نگرش قرار گرفت. به بهانه تقارن انتشار اين شماره گلستان قرآن با فرخنده زادروز صاحب نهج البلاغه، بيمناسبت نيست آن بخش از گفته ها و نوشتههاي سعدي كه برگرفته از كلام مولاي موحدان است و از يكسو، ژرفاي كلام اميرمؤمنان را مينمايد و از ديگر سو نشان از ارادت محض شيخ اجل، سعدي شيرازي به قرآن و نهجالبلاغه دارد، مورد نگرش قرار گيرد. باشد كه اهل ادب و علاقهمندان به تحقيقات ادبي را در نظر آيد.

عربها، كه به سخنوري شهره آفاقند و بسيار شاعران خوشسخن از ميان آنان برخاسته و در عالم ادب شهرتي جهانگير دارند، بالاتفاق سخنان و نوشته هاي مولاي متقيان علي عليهالسلام را يك پله از كلام الله مجيد فروتر و صدپله از بيان و بنان آدميزادگان فراتر ميدانند و ايرانيان، كه در فصاحت و بلاغت دستكمي از اعراب ندارند و در طول تاريخ سخنوران آنها هميشه صدرنشين عرصه سخنوري بودهاند، سعدي را سراينده و نويسندهاي ميدانند كه كمتر پارسيزباني توانسته به پايه وي برسد و چون او به اختصار و پرمعنا بنويسد و بسرايد و با اينهمه، كمتر كسي هم هست كه نداند اين اعجوبه ادب پارسي، با تمامي مهارتهايي كه در پهنه سخن داشته، قسمت اعظم مضامين بديع اشعار و نوشتههايش را وامدار معجزه نبي خاتم، قرآن و سخنان نغز و پرمغز وصي و جانشين آن فرزانه بزرگ، يعني علي(ع) است. با ذكر اين توضيح كه استناد به كلمات گهربار فرهيختهاي چون علي عليهالسلام، در انحصار سعدي نيست و بسياري از ديگر سخنوران ايراني، منجمله ابوسعيد ابوالخير، انوري، اوحدي مراغهاي، باباطاهر عريان، بابافغاني شيرازي، شيخ بهايي، مولوي، فردوسي، خيام، حافظ، عبدالواسع جبلي، صائب و حتي برخي پارسيسرايان ديگر كشورها،بخصوص هند، پاكستان، افغانستان و تاجيكستان نيز از خرمن فصاحت و بلاغت صاحب نهجالبلاغه خوشهچينيهاي متعدد كردهاند كه در فرصتهاي ديگر به تأثيرپذيري وسيع و همهجانبه آنان نيز اشاره خواهد شد. نگفته پيداست كه انتخاب سعدي و مقدم داشتن وي بر ديگر شاعران از يكسو به دليل وسعت و گستردگي استفادهاش از نهجالبلاغه است تا جايي كه بسياري از محققان، به موازات آنكه مثنوي معنوي را قرآن فارسيزبانها دانستهاند، از كليات سعدي نيز با عنوان نهجالبلاغه فارسيزبانها ياد كردهاند و ديگر اينكه نگارنده را به اين اعجوبه ادب پارسي ارادتي خاص است و از سالهاي نوجواني، به تحقيق و تفحصي دائمي در گفتهها و نوشتههايش اشتغال داشته است. آنچه ذكرش در پي اين مقدمه و جهت مزيد اطلاع خوانندگان محترم ضروري مينمايد، اين است كه مأخذ فرمايشات گهربار و نوشتههاي نغز اميرمؤمنان نهجالبلاغه صبحيالصالح و شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد و اشعار و نوشتههاي سعدي منطبق با نسخه محمدعلي فروغي و كلياتي است كه انتشارات ققنوس به مناسبت هشتصدمين سالروز ولادت سعدي منتشر ساخته و خود افتخار تصحيح، تحشيه و تدوين نمايهها و كشفالابيات آن را داشتهام.

1- از گذشتگان خود پند پذيريد. پيش از آنكه آيندگان از شما عبرت گيرند (خطبه 32).
شيخ سعدي در گلستان خود، همين معنا را چنين آورده است: «نيكبختان به حكايت و امثال پيشينيان پند گيرند، زان پيشتر كه پسينيان به واقعه او مثل زنند.
نرود مرغ سوي دانه فراز چون دگر مرغ بيند اندر بند
پند گير از مصايب دگران تا نگيرند ديگران ز تو پند».

2- با دوستت چندان مهر مورز، مبادا كه روزي دشمن آيد و با دشمنت چندان كينهتوزي مكن، كه شايد روزي باب دوستي بگشايد (خطبه 268).
در همين معنا، شيخ سعدي فرموده است: «هر آن سري كه داري با دوست در ميان منه. چه داني كه وقتي دشمن گردد و هر گزندي كه تواني، به دشمن مرسان كه باشد كه وقتي دوست شود.
با دوست مورز مهر چندان، شايد يك روز تو را دشمن خوني آيد
با دشمن خود، بيا و كينتوز مباش باشد وقتي ز مهر در بگشايد».

3- آنچه را براي خود ميخواهي، براي ديگران بخواه و آنچه به خود نميپسندي، به ديگر مپسند (نامه 31).
سعدي را، اشعار زير، كه جزء مواعظ اوست، همه در اين معناست:
خويشتن را خيرخواهي، خيرخواه خلق باش زانكه هرگز بد نباشد نفس نيكانديش را
آنچه نفس خويش را خواهي، حرامت سعديا گر نخواهي همچنان بيگانه را و خويش را

ياد دارم ز پير دانشمند تو هم از من به ياد دار اين پند
هرچه بر نفس خويش نپسندي نيز بر نفس ديگري مپسند

هر بد كه به خود نميپسندي با كس مكن اي برادر من
گر مادر خويش دوست داري دشنام مده به مادر من

چيست داني سر دينداري و دانشمندي آن روا دار كه گر بر تو رود، بپسندي.

4- هرگاه دنيا به كسي روي آورد، خوبيهاي ديگران را بدو عاريت دهد و چون پشت كند، نيكوييهاي او را بازستاند (حديث9).
شيخ اجل، اين معنا را در ابتداي باب پنجم گلستان، چنين آورده است: «حسن ميمندي را گفتند: سلطان محمود چندين بنده صاحبجمال دارد كه هر يكي بديع جهانياند. چگونه افتاده است كه با هيچيك از ايشان ميل و محبتي ندارد، چنانكه باز اياز كه حسني زيادتي ندارد؟ گفت: هرچه به دل فرود آيد، در ديده نكو نمايد.
هركه سلطان مريد او باشد گر همه بد كند، نكو باشد
وان كه را پادشه بيندازد كمش از خيل خانه ننوازد».
در جاي ديگري از بوستان، سعدي همين معنا را چنين آورده است:
كسي به ديده انكار اگر نگاه كند نشان صورت يوسف دهد به ناخوبي
وگر به چشم ارادت نگه كني در ديو فرشتهايت نمايد به چشم كروبي.

5- چون انديشه پادشاه بگردد، زمانه ديگرگون شود (نامه 31).
و سعدي، در اين معنا فرموده:
در آن كوش تا هرچه نيت كني نظر در صلاح رعيت كني
كه سلطان اگر نيت بد كند مهم جهاني به هم برزند.

6- چون خرد به كمال گرايد، سخن كوته آيد (حديث 71).
سعدي در اين مضمون، در گلستان خود آورده است: «دانا چو طبله عطار است، خاموش و هنرنماي و نادان خود طبل غازي، بلندآواز و ميانتهي».

7- بار خدايا، تو مرا از خودم بهتر ميشناسي و من خويشتن را نيز از ايشان بيشتر ميشناسم (حديث 100).
بيان سعدي در گلستان در بهرهگيري از اين كلام، چنين است: «يكي را از بزرگان، به محفلياندر، همي ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه ميكردند». سربرآورد و گفت: من آنم كه من دانم».

8- اگر گرسنگي آدمي را بيتاب گرداند، ناتواني او را از پاي بنشاند و اگر سيري از حد بگذرد، پرخوري رنج آورد. پس هر سهلانگاري بدو زيان رساند و هر زيادهروي به تباهياش كشاند (حديث 108).
در گلستان اين معنا، چنين مورد تأكيد سعدي قرار گرفته است كه: «يكي از حكما، پسر را نهي همي كرد از بسيار خوردن كه سيري مردم را رنجور كند. گفت: اي پدر، گرسنگي خلق را بكشد.
نهچندان بخور كز دهانت برآيد نهچندان كه از ضعف جانت برآيد».

9- مردماني، خدا را به شوق بهشت پرستيدند. اين پرستش تاجران است و جماعتي خدا را از ترس دوزخ پرستيدند، اين پرستش بردگان است و گروهي خدا را براي سپاس پرستيدند، اين پرستش آزادگان است (حديث 237).
سعدي، اين معنا را يك بار در گلستان به نثر و بار ديگر در مواعظ خود، به نظم، آورده و فرموده است: «عابدان جزاي طاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت. من بنده، اميد آوردهام، نه طاعت، و به دريوزه آمدهام، نه به تجارت.
خلق در ملك خداي از همه جنسي باشد حاكمان خرده نگيرند كه ما رندانيم
گر كسي را عملي هست و اميدي دارد ما گداييم در اين ملك، نه بازرگانيم».

10- نافرماني نيكخواه مهربان و داناي كاردان حسرت به بار آورد (خطبه 35).
در گلستان سعدي آمده است:
گرچه داني كه نشنوند، بگوي هرچه داني ز نيكخواهي و پند
زود باشد كه خيرهسر بيني به دو پاي اوفتاده اندر بند
دست بر دست ميزند كه دريغ نشنيدم حديث دانشمند.

11- بپرهيز از راي زدن با زنان كه آنان سسترايند و در تصميمگيري ناتوان آيند (رساله 31).
سعدي، در باب آداب صحبت از كتاب گلستانش با تلميح به اين فرموده مولا گفته: «مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه».

12- با تحمل رنجها، سروري ميتوان يافت (حديث 224).
در ديوان سعدي، اين معنا يك بار در گلستان، يك بار ضمن غزليات و سه بار در مواعظ، به شرح ذيل آمده است: «هرآينه تا رنج نبري، گنج برنداري و تا جان در خطر ننهي بر دشمن ظفر نيابي و تا دانه پراكنده نكني، خرمن برنگيري، نبيني به اندك مايه رنجي كه بردم، چه تحصيل راحت كردم و به نيشي كه خوردم، چه مايه عسل آوردم؟
تا رنج تحمل نكني، گنج نيابي تا شب نرود، صبح پديدار نباشد

نابرده رنج، گنج ميسر نميشود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

گنج خواهي در طلب رنجي ببر خرمني ميبايدت تخمي بكار

تا نپاشي تخم طاعت دخل عيش برنگيري، رنج بين و گنج ياب.

13- سبكبار باشيد تا زودتر به مقصد رسيد كه پيشرفتگانتان چشم به راه پسماندگانتان هستند (خطبه 21-167 و 242).
شيخ اجل، در بوستان گفته:
سبكبار مردم، سبكتر روند حق اين است و صاحبدلان بشنوند.

14- سپاس خداي را كه وصفها از حقيقت شناخت او فروماند و بزرگيش خردها را طرد گرداند و سرانجام، راهي به نهايت ملكوت او نيافتند (خطبه 155).
اين فرموده حضرت علي(ع) را اغلب شاعران پارسيسرا در توحيديههاي خود به اشكال مختلف آوردهاند و سعدي در گلستان خود، آن را چنين به نظم كشيده است:
اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هرچه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم.
در بوستان، بار ديگر همين معنا را مورد تأكيد قرار داده:
جهان متفق بر الهيتش فرومانده از كنه ماهيتش
بشر ماوراي جلالش نيافت بَصَر منتهاي جمالش نيافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
نه ادراك در كنه ذاتش رسيد نه فكرت به غور صفاتش رسيد
.... و بالاخره، ضمن مواعظ وي ميخوانيم:
ارباب شوق در طلبت بيدلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بيسرند و پا
در كمترين صنع تو مدهوش ماندهايم ما خود كجا و وصف خداوند آن كجا
خود، دست و پاي فهم و بلاغت كجا رسد تا در بحار وصف جلالت كند شنا.

15- بسا دور كه از نزديك نزديكتر است و بسا نزديك كه از دور، دورتر (نامه 31).
سخن زير از سعدي، در همين معناست: «برادر كه در بند خويش است، نه برادر و نه خويش است.
هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد فداي يك تن بيگانه كاشنا باشد».

16- به قضاي الهي تن در داديم و فرمانش را گردن نهاديم (خطبه 37).
در بيان اين مضمون، سعدي يك بار ضمن بوستان و بار ديگر ضمن غزلياتش فرموده است:
چو رد مينگردد خدنگ قضا سپر نيست مر بنده را، جز رضا

بنده را بر خط فرمان خداوند امور سر تسليم نهادن ز سرافرازي به.

17- خود را ارزيابي كنيد، پيش از آنكه مورد ارزيابي قرارتان دهند و به محاسبه نفس خويش پردازيد، پيش از آنكه به حسابتان برسند (خطبه 90).
سعدي ضمن مواعظ خود آورده است:
پيش از آن كن حساب خود كه تو را ديگري در حساب گيرد سخت.

18- نيكبخت، كسي است كه از ديگران پند و عبرت گيرد (خطبه 86).
در مواعظ سعدي، سه بار اين معنا مورد اشاره قرار گرفته است:
جز نيكبخت پند خردمند نشنود اين است تربيت كه پريشان مكن دلي

نصيحت، نيكبختان گوش گيرند حكيمان، پند درويشان پذيرند

مگر كز خوي نيكان پند گيرند وز انجام بدان عبرت پذيرند.

19- حاكمان، پاسبان خدا در زمين او هستند (حديث 332).
پادشه پاسبان درويش است گرچه رامش به فر دولت اوست
گوسپند از براي چوپان نيست بلكه چوپان براي خدمت اوست.

20- هرچه ميخواهيد از من بپرسيد، پيش از آنكه مرا نيابيد (خطبه 189).
مسلم شد سلوني گفتن او كه علم مصطفي را بود او در.
كه مصراع دوم تلميحي نيز دارد به حديث معروف نبوي: انا مدينة العلم و عليٌ بابها.

21- همنشين پادشاه، شيرسوار را ماند. حسرت سوارياش خورند و وي جايگاه خويش را بهتر داند (حكمت 263).
در گلستان سعدي نيز، مضموني هست به اين شكل كه: «عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد: اميد و بيم. يعني اميد نان و بيم جان و خلاف رأي خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن».

22- شكيبايي، كليد گشايش در كار است. 1
ضمن غزليات سعدي، بيتي هست با اين مضمون:
راست گفتي كه فرج يابي اگر صبر كني صبر نيك است كسي را كه توانايي هست.

23- انديشه درست، دولت را همراه است كه با رويكرد آن روي آورد و با رفتن آن برود (حديث 339).
عقل و دولت قرين يكدگرند هركه را عقل نيست، دولت نيست.

24- چهره، چهره انسان است و دل، دل حيوان (خطبه 87).
سعدي، ضمن مواعظ خود، دو بار به اين فرموده مولاعلي(ع) اشاره داشته است:
بس آدمي كه ديو به زشتي غلام اوست ور صورتش نمايد زيباتر از پري

علم آدميت است و جوانمردي و ادب ورنه، ددي به صورت انسان مصوري.

25- آزمند، دربند خواري گرفتار است (حديث 226).
طمع ميبرد از رخ مرد آب سيهروي شد تا گرفت آفتاب.

26- در شگفتم از كسي كه دنياي ناپايدار را آباد دارد و آخرت ماندگار را واگذارد (حكمت 126).
سعدي، به نيكوترين وجه، اين كلام جاويد را ضمن مواعظ خود به نظم آورده است:
دارالفنا كراي مرمت نميكند بشتاب تا عمارت دارالبقا كنيم.

27- توانگري به غربت، چون در وطن آسودن است و تنگدستي در وطن، چون به غربت آواره بودن. 2
در گلستان سعدي، همين معنا، چنين آمده است:
منعم، به كوه و دشت و بيابان غريب نيست هرجا كه رفت، خيمه زد و خوابگاه ساخت
و آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس در زاد و بوم خويش، غريب است و ناشناس

28- حاجت روانشدن، آسانتر است از نياز پيش ناكسان بردن (حكمت 66).
سعدي در مواعظ خود به اين فرموده مولاعلي(ع) اشاره داشته:
گرم روزي نماند تا بميرم به از نان خوردن از دست لئيمان.
در بوستان، با تلميح به اين معنا گفته:
يكي را تب آمد ز صاحبدلان كسي گفت شكر بخواه از فلان
بگفت اي پسر! تلخي مردنم به از جور روي ترش بردنم.
... و در سه جاي از گلستان هم همين معنا توسط وي تأكيد شده است:
ترك احسان خواجه اوليتر كاحتمال جفاي بوابان
به تمناي گوشت مردن به كه تقاضاي زشت قصابان

نخورد شير نيمخورده سگ ور بميرد به سختي اندر غار
تن به بيچارگي و گرسنگي بنه و دست پيش سفله مدار.

«حكيمان گفتهاند: آب حيات اگر فروشند فيالمثل به آبروي، دانا نخرد، كه مردن به علت، به از زندگاني به مذلت.
اگر حنظل خوري از دست خوشخوي به از شيريني از دست ترشروي».

29- كم عيالي، توانگري باشد (حديث 141).
اي گرفتار پايبند عيال ديگر آسودگي مبند خيال
غم فرزند و نان و جامه و قوت بازت آرد ز سير در ملكوت.

30- هرگاه او را دو كار پيش ميآمد، مينگريست كه كداميك به خواهش نفس نزديكتر است، با آن مخالفت ميورزيد (حديث289).
... و در گلستان سعدي آمده: «چون در امضاي كاري متردد باشي، آن طرف اختيار كن كه بيآزارتر برآيد».

31- تو را در ادبآموزي همين بس كه آنچه را از ديگران ناپسند شماري، فروگذاري (حديث 412).
سعدي را در گلستان و در اين معنا، حكايتي است سخت معروف، با اين مضمون كه: «لقمان را گفتند ادب از كه آموختي؟ گفت از بيادبان. هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهيز كردم.
نگويند از سر بازيچه حرفي كزان پندي نگيرد صاحب هوش
وگر صد باب حكمت پيش نادان بخوانند، آيدش بازيچه در گوش».

32- قناعت، دولتمندي را بسنده است (حديث 229).
سعدي، به ترتيب در گلستان، بوستان و مواعظ خود، سه بار به اين ديدگاه حضرت علي(ع) استناد كرده است:
مطلب گر توانگري خواهي جز قناعت كه دولتي است هني

قناعت كن اي نفس بر اندكي كه سلطان و درويش بيني يكي
چرا پيش خسرو به خواهش روي چو يكسو نهادي طمع خسروي

گنج آزادگي و كنج قناعت ملكي است كه به شمشير ميسر نشود سلطان را.

33- سخن در بند توست تا دهان بدان نگشايي و چون گشودي، تو در بند آن گرفتار آيي (حديث 381).
سخن تا نگويي بر آن دست هست چو گفته شود، يابد او بر تو دست.

34- سخن، چون از دل برون آيد، لاجرم بر دل نشيند و چون بر زبان جاري شود، از گوشها درنگذرد (شرح نهجالبلاغه).
در اين معني سخن بايد كه جز سعدي نيارايد كه هرچ از جان برون آيد نشيند لاجرم بر دل.

35- هرچه بكاري، همان را درو ميكني (خطبه 153).
شيخ سعدي، يكبار در بوستان و ديگر بار در غزليات خود، ترجمه اين كلام حكيمانه را به نظم كشيده است:
چو دشمنام گويي، دعا نشنوي به جز كشته خويشتن ندروي

دوستان! عيب و ملامت مكنيد كانچه خود كاشته باشم دروم.

36- بسا روزهدار كه از روزه خود، جز گرسنگي و تشنگي نصيبي نيابد (حديث 145).
مسلم كسي را بود روزه داشت كه درماندهاي را دهد نان چاشت
وگرنه، چه لازم كه سعيي بري ز خود بازگيري و هم خود خوري؟

37- آخرت خويش را به دنيا مفروش (نامه 31).
زيان ميكند مرد تفسيردان كه علم و ادب ميفروشد به نان
كجا عقل يا شرع فتوا دهد كه اهل خرد دين به دنيا دهد.

38- از صلح و سازشي كه دشمن تو را به آن خواند و خشنودي و رضاي خدا در آن باشد، هرگز روي بر متاب (نامه 53).
با مردم سهل گوي، دشخوار مگوي با آنكه در صلح زند، جنگ مجوي

39- دم از سخن حكمتآميز فروبستن نيكو نباشد. چنانكه زبان به گفتار نابخردانه گشودن (حكمت 182-558 و 471).
اگرچه پيش خردمند خامشي ادب است به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشي

دو چيز طيره عقل است، دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي.
40- دوست باوفا آن باشد كه برادر خود را در سه حال پايد: در رنج و بلا، در غياب و خفا و پس از رخت بربستن از دنيا (حديث 134).
رفيقي كه غايب شد اي نيكنام دو چيز است از او بر رفيقان حرام
يكي آنكه مالش به باطل خورند دگر آنكه نامش به زشتي برند.

41- زبان خردمند در پس دل اوست (حديث 40).
سعدي دو بار در گلستان خويش و يك بار ضمن مواعظ، اين نكته پرمغز را مورد تأكيد قرار داده است:
سخندان پرورده پير كهن بينديشد آنگه بگويد سخن
مزن تا تواني به گفتار دم نكو گوي، اگر دير گويي چه غم؟
اول انديشه، وانگهي گفتار پايبست آمده است و پس ديوار

سخن گفته دگر باز نيايد به دهن اول انديشه كند مرد كه عاقل باشد

42- شهري تو را از شهر ديگر بهتر نيست. بهترين شهرها آن باشد كه آسايش زندگيت در آن تأمين شود (حديث 442).
سعديا، حب وطن گرچه حديثي است صحيح نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم.

43- دنيا، به مار ميماند. سودنش نرم و هموار است و در درونش زهر مرگبار. سادهلوح نادان بدان گرايد و خردمند دانا از آن دوري نمايد (حديث 119).
شيخ سعدي: در دو جاي از مواعظ خود، همين ديدگاه را، استادانه به نظم كشيده است.
دل اي حكيم در اين معبر هلاك مبند كه اعتماد نكردند بر جهان عقّال
مكن به چشم ارادت نگاه در دنيا كه پشت مار به نقش است و زهر او قتّال

وفاداري مجوي از دهر خونخوار محال است انگبين در كام ارقم.

44- تلخي نوميدي، بهتر تا دست نياز به سوي مردمان دراز كردن (نامه 31).
اين مضمون، يك بار در غزليات سعدي، به شرح زير آمده:
شرط كرم آن است كه با درد بميري سعدي و نخواهي ز در خلق دوايي
و سه بار نيز به اشكال مختلف در گلستان مورد تأكيد قرار گرفته است:
«درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه ميسوخت و رقعه بر خرقه همي دوخت و تسكين خاطر همي گفت:
به نان خشك قناعت كنيم و جامع دلق كه بار محنت خود، به ز بار منت خلق».

«در پيسي مردن، به كه حاجت پيش كسي بردن
هم رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه رقعه بر خواجگان نوشت».

«خلعت سلطان، اگرچه عزيز است، جامه خلقان خود به عزتتر و خوان بزرگان اگرچه لذيذ است، خرده انبان خود به لذتتر.
سركه از دسترنج خويش و تره بهتر از نان دهخدا و بره».

45- آدمي بهتر از هر كس رازنگهدار خويش است (نامه 31).
در بوستان، سعدي دو بار اين معنا را آورده:
تفكر شبي با دل خويش كرد كه پوشيده زير زبان است مرد

به نطق است و عقل آدميزاد فاش چو طوطي سخنگوي نادان مباش
همچنين، در گلستان نيز سه بار ترجمه همين ديدگاه، آمده است:
زبان در دهان اي خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسي كه جوهرفروش است يا پيلهور

تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد

آدمي را زبان فضيحه كند جوز بيمغز را سبكباري.

46- هركس كه كردارش او را به جايي نرساند، نژادش وي را پيش نراند (حديث 23-389 و 545).
سعدي در اين معنا، طي گلستان خود گفته: «خاكستر نسبي عالي دارد كه آتش جوهر علوي است و ليكن چون به نفس خود هنري ندارد، با خاك برابر است و قيمت شكر نه از ني است كه آن خود خاصيت وي است.
چو كنعان را طبيعت بيهنر بود پيمبرزادگي قدرش نيفزود
هنر بنماي اگر داري، نه گوهر گل از خار است و ابراهيم از آزر».

47- از پسنديدهترين كارهاي شخص بزرگوار آن است كه از آنچه ميداند تغافل ورزد (حديث 222).
فرا مينمايم كه مينشنوم مگر كز تكلف مبرا شوم

48- هر كه تيغ ستم بركشد، خون خود بدان بريزد (حديث 349).
مبين كز ظلم جباري، كمآزاري ستم بيند ستمگر نيز روزي، كشته تيغ ستم گردد.

49- هركس بر بندگان خدا ستم كند، خدا به جاي بندگان با او از در دشمني درآيد و هركه از خدا دشمن گيرد، عذرش نپذيرد. چنين كسي با خدا سر جنگ دارد تا آن دم كه دست از ستم كشد و توبه آرد (نامه 53).
تميز بايد و تدبير و عقل و آنگه ملك كه ملك و دولت نادان سلاح جنگ خداست.

50- هركس عيب خود را ديد، چشم از عيب ديگران فروپوشد (حديث 394).
در چهار جاي از بوستان، سعدي بر ترجمه همين حديث تأكيد كرده:
گرفتم كه خود هستي از عيب پاك تعنت مكن بر من عيبناك

مكن عيب خلق اي خردمند فاش به عيب خود از خلق مشغول باش

كسي پيش من در جهان عاقل است كه مشغول خود، وز جهان غافل است

منه عيب خلق اي فرومايه پيش كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
در مواعظ و گلستان هم، دو بار اين معنا آمده است:
خويشتن را علاج مينكني باري از عيب ديگران خاموش
همه حمال عيب خويشتنيم طعنه بر عيب ديگران چه زنيم؟

51- آنكه خود را مظان تهمت نهاد، بدگمان شونده به او را نبايد مورد نكوهش قرار داد (حديث 159).
سعدي در گلستان خويش حكايتي دارد كه ناظر بر همين معناست: «هركه با بدان نشنيد، اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند، به طريقت ايشان متهم گردد. وگر به خراباتي رود به نماز كردن، منسوب شود به خمر خوردن.
رقم بر خود به ناداني كشيدي كه نادان را به صحبت برگزيدي
طلب كردم ز دانايي يكي پند مرا فرمود با نادان مپيوند».

52- مبادا نيكوكار و بدكردار نزد تو يكسان باشند، چه اين نگرش موجب ميشود كه نيكوكاران به نيكي بيرغبت آيند و بدكاران به بدي گرايند (نامه 53).
سعدي در دو بيت از بوستان و بخشي از يك حكايت گلستان، مضمون اين فرموده را چنين آورده است:
كسي را بده پايه مهتران كه بر كهتران سر ندارد گران

مبخشاي بر هر كجا ظالمي است كه رحمت بر او، جور بر عالمي است.
«رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نيكان و عفو كردن از ظالمان، جور است بر درويشان.
خبيث را چو تعهد كني و بنوازي به دولت تو گنه ميكند به انبازي».

53- هواپرستي را با كوردلي پيوند است (نامه 31).
تو را تا دهن باشد از حرص باز نيايد به گوش دل از غيب راز
حقيقت سرايي است آراسته هوا و هوس گرد برخاسته
نبيني كه جايي كه برخاست گرد نبيند نظر، گرچه بيناست مرد.

54- اي آدميزاده، غم فردا مخور، كه اگر فردا تو را عمري ماند، خدا روزيات را در آن رساند (حديث 267).
سعدي در بخشي از يك حكايت در گلستان، هنرمندانه اين معنا را مورد تأكيد قرار داده است: «راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص كردن، خلاف رأي خردمند است.
برو شادي كن اي يار دلافروز غم فردا نشايد خورد امروز».

54- اي آدميزاد، آنچه بيش از قوت روزانهات به دست آري، در آن ديگران را خزانهداري (حديث 190).
سعدي، طي عبارتي از گلستانش، ترجمه همين حديث را چنين آورده كه: «اينقدر، تو را بر پاي همي دارد و هرچه بر اين زيادت كني، تو حمال آني».

 
    
    

پاورقيها:
1- نگارنده اين عبارت را كه ترجمه الصبر مفتاح الفرج است، در كتاب لطايف المواقف و چهبسا منابع ديگر ديده، ولي متأسفانه موفق به يافتن آن در منابع مورد استناد نشدم.

 2- اين فرموده مولا را نيز در جلد اول غررالحكم ديده و در منابع مورد استناد و در ديگر نسخه هاي نهج البلاغه نيافتهام.