كسى كه چيزى از او خواسته اند تا وعده نداده آزاد است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
جنگ ها
نمایش مطالب 11 تا 20 از 20
هرگز چنین نیست؛ بلکه تو شمشیرهاى تیز بنى هاشم را دیدى که گُرده مردانى قوى آنها را حمل مى کند و ترسیدى. زبیرگفت: واى بر تو! کسى مانند مرا به ترس، سرزنش مى کنى؟ به من نیزه بدهید.
على(علیه السلام) از سر دلسوزى بر آن جوان، از او رو گرداند و بار دیگر ندا داد: «کیست که این قرآن را بگیرد و بر این گروه، عرضه بدارد و بداند که کشته مى شود و پاداش او بهشت است؟» .
وقتى عایشه عازم بصره شد، نامه اى بدین مضمون به زید بن صَوحان نوشت: « از امّ المؤمنین عایشه دختر ابو بکر، محبوبه پیامبر خدا، به فرزند با اخلاصش زید بن صوحان. امّا بعد؛ هرگاه این نامه به دستت رسید، به سوى ما حرکت کن و ما را در این نبرد، یارى رسان و اگر چنین نکردى، پس )حدّاقل) مردم را از یارى رساندن به على(ع)، بازدار».
طلحه و زبیربا شنیدن این سخن، بیش از پیش مأیوس شدند، چرا که امام اعلام کرده بود که به آن دواعتماد ندارد. لذا جهت سخن را دگرگون کردند و گفتند: پس اجازه بده ما مدینه را به قصد عمره ترک کنیم. امام علیه السلام فرمود:” در پوشش عمره هدف دیگری دارید؟” آنان به خدا سوگند یاد کردند که غیر از انجام عمره هدف دیگری ندارند. امام فرمود:” شما در صدد خدعه و شکستن بیعت هستید. آنان سوگند خود را تکرار کردند و بار دیگر با امام بیعت نمودند. وقتی آن دو خانه علی علیه السلام را ترک کردند، امام به حاضران در جلسه فرمود:” می بینم که آنان در فتنه ای کشته می شوند
زبیر گفت: امّا آنچه درباره عثمان انجام دادم، از آن پشیمانم و از گناه خویش ، به پیشگاه خداى خود پناه مى برم و هرگز خونخواهى عثمان را رها نخواهم کرد. به خدا سوگند، با على جز با اکراه بیعت نکردم. نابخردان مصرى و عراقى، اطراف او را گرفته بودند و شمشیرهاى خود را کشیده بودند و مردم را مى ترساندند تا آن که مردم با على بیعت کردند!
از این رو عبد الله بن زبیر را نزد عایشه فرستادند و به وى گفتند: نزد خاله ات برو، از سوى ما به وى اهداى سلام کن و به او بگو: به راستى که طلحه و زبیر، بر تو درود مى فرستند و مى گویند: امیر مؤمنان، عثمان، مظلومانه کشته شد و على بن ابى طالب، کار مردم را از دستشان رُبود، و به یارى نابخردانى که عهده دار کشتن عثمان شدند، بر خلافت، پیروز شده است و ما مى ترسیم که [سیطره و قدرت] حکومت وى گسترش یابد.
بعد از آنکه علی(علیه السلام) حدیث پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به یاد زبیر آورد؛ آن حدیثی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) به زبیر فرموده بود: «ای زبیر، تو به زودى با علی(علیه السلام) پیکار مى کنى، درحالى که تو بر او ستمگرى؟». زبیر صحنه جنگ را ترک کرد و به قصد مدینه فرار کرد.
سپس حمزة بن سِنان اسدى گفت: اى جماعت! رأى همان است كه شما انديشيديد. پس كار خويش را به مردى از خود بسپاريد؛ زيرا شما را پشتوانه(امام) و تكيه گاهى بايد باشد و نيز پرچمى كه زير آن گرد آييد و به سوى آن بازگرديد.
و نیز در کتاب دعائم الاسلام آمده است که امام على(علیه السلام) فرمود: من مأموریت داشتم تا با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگم. پس در آنچه مأمور بودم، انجام وظیفه کردم؛ امّا ناکثین، همان، بصریان و گروه جمل بودند؛ و مارقین، همان خوارج بودند؛ و قاسطین، آنان شامیان و دار و دسته معاویه بودند.
على نه آنكه سردارى باشد از سرباز، جدا. يا زاويه نشسته اى كه ديگران را به معركه فرستد، كه خودش پيشتاز است و پيش آهنگ. هم در سنين كوچكى از چنگش خون مى چكد، در بدر و احد و خندق، و هم در كهنسالى در ليلة الهريرشمشيرش تا پايان سپاه زبانه مى زند، و از دستش بر قبضه تيغش خون مى چكد و على در روح پيروانش تجلّى دارد، هر كس مجاهد است و عارف است و جنگ آور و در راه خدا است، برخاسته از مكتب اوست.

Pages