(عبدالله بن عباس در مسئله اى نظر داد كه امام آن را قبول نداشت و فرمود) بر تو است كه رأى خود را به من بگويى، و من باى پيرامون آن بينديشم ، آنگاه اگر خلاقى نظر تو فرمان دادم بايد اطاعت كني!
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >  معارف نهج البلاغه (پرسمان)  >  پاسخي به شبهاتي پيرامون نهج البلاغه (4)

پاسخي به شبهاتي پيرامون نهج البلاغه (4)

نويسنده: شيخ محمد حسن آل ياسين
ترجمه دکتر محمود عابدي

جواب شبهه هفتم:«علم به غيب»

 

علي عليه السلام در ضمن خطابه اي که در بصره ايراد مي فرمود از جنگهاي آينده و هجوم مهاجمين خبر مي داد يکي از يارانش گفت:يا اميرالمؤمنين آيا خداوند به تو از علم غيب خود بهره اي عطا فرموده است؟
علي علي السلام در جواب آن مرد که از قبيله کلب بود خنديد و گفت:(1)
«اي برادر کلبي!اين که من گفتم، علم غيب نيست بلکه دانشي آموختني است که از صحاب آن بايد آموخت...اين علم را خداوند به پيامبرش و آن بزرگوار به من تعليم داد و دعا کرد که سينه من حافظ آن باشد.»(2)
و اين است عقيده ما در باب علم غيب امامان عليه السلام :علمي که از صحاب آن آموخته اند، و اين صاحب علم، پيامبر خدا صلي الله عليه و اله است.
اين معني با آنچه شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان از ابن المغيره نقل کرده است، تأييد مي شود. وي مي گويد:«من و يحيي بن عبدالله بن الحسن در حضور ابي الحسن امام، موسي بن جعفر عليه السلام، بوديم. يحيي به آن حضرت گفت:فدايت شوم، عده اي مي گويند که شما از غيب آگاهيد. فرمود:سبحان الله ...بخدا نمي دانم مگر آنچه از رسول خدا صلي الله عليه و اله به من رسيده است.«(3)
از سخنان علي و فرزندش موسي بن جعفر عليه السلام، حقيقت معناي علم غيبي که در سخنان ائمه وارد شده است روشن و دريافته مي شود، اما عباس محمود العقاد، که اين معني براو پوشيده است واز معني سخن امام درنهج البلاغه نيز آگاهي ندارد،بي مطالعه وشتاب زده مي گويند:«اخباري که در نهج البلاغه به پيش بيني واقعه حجاج ،فتنه زنج وهجوم مغول و تاتار و غيره، اشاره دارد، عموماً مطالبي دخيل و از مسائلي است که نسخه نويسان سالها پس از وقوع اين حوادث، به اصل کتاب افزوده اند.»(4)
و اين از اشکالات خنده داري است!
زيرا وقتي ايشان مي پندارد آنچه درباره حمله مغول و تاتار، در نهج البلاغه آمده از مطالب دخيل و از سخناني است که نساخ بدان افزوده اند، توجه ندارد که در حال حاضر،در کتابخانه هاي جهان نسخ خطي(5)بسياري از نهج البلاغه موجود است که پيش از عصر مغول و اشغال بغداد کتابت شده است و متن آنها عيناً همان است که ابن ابي الحديد شرح خود را براساس آن نوشته و کتابت آن به دست و قلم شريف رضي بوده (6)است.
و اي عجبا چه کسي اين مطالب را به نهج البلاغه درآميخته و يا کدام ناسخي برآن افزوده است؟و آيا چنان است که نسبت علم غيب به جاعلان و ناسخان از نسبت آن به علي پذيرفتني تر باشد؟

جواب شببه هشتم:«زهد و ياد مرگ»
 

احوال و اوضاع متحولي که در صدر اسلام همه جهان را يکباره به روي مسلمانان گشود، متأسفانه عدالتي که توزيع ثروت و تدبير معاش عمومي را به مقتضاي قسط و برابري اسلامي تحقق بخشد، به همراه خود نداشت، در اثر اين واقعه، به علت وجود نظام خاص اقتصادي، توزيع غير عادلانه ثروت و گردآمدن وحشتناک
آن برمال اندوزان و سودپرستان، براي اکثريت مردم فقر و بدبختي روز افزون و مرگ زايي به بار آمد.(امام همزمان با اين شرايط، امر خلافت را به دست گرفت).
اما آنچه آن حضرت را وامي داشت که اين گونه در امر پارسايي و زهد-که به آن اشاره شده است-پافشاري و تأکيد کند، اين اصل بود که مي خواست فاجعه عجيب سرمايه داري و بلاي بزرگ زندگي طبقاتي تخفيفي پديد آورد.
آنچه سخن ما را تأييد مي کند اين است که مي بينيم وقتي افرادي از ياران علي عليه السلام به راستي لباس زهد مي پوشند و از دنيا بيزاري مي جويند و او مي داند که دوستي دنيا و زر و زيور آن، پرده چشم آنان نخواهد شد، آنها را در زهد بيش از حد، ملامت مي کند. مانند آن روزي که مي شنود عاصم بن زياد حارثي لباس ژنده اي پوشيده و از اهل دنيا کناره گيري کرده است، و به او مي فرمايد:
«يا عدي نفسه!لقد استهام بک الجنيت!اما رحمت اهلک و ولدک اتري الله احل لک الطيبات و هو يکره ان تأخذها؟»
اي دشمن جان خود!شيطان ترا به سرگرداني کشيده است. آيا به زن و فرزندت رحم نمي کني که از قيام به اداي حقوق آنان چشم پوشيده اي؟آيا مي پنداري خداوند طيبات را براي تو حلال کرده است ولي نمي پسندد که تو از آن برخوردار باشي؟
عاصم گفت:«يا اميرالمؤمنين اين کار را از تو آموختم که لباس زير و خشن مي پوشي و غذاي ساده و نان خشک مي خوري.»
علي عليه السلام گفت:
«و يحک اني لست کأنت، ان الله فرض علي ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس کي لا يتبغ بالفقير فقره.»
واي برتو مانند تو نيستم، زيرا خداوند به رهبران عادل فرض کرده است که زندگي خود را در سطح معاش تهيدستان قرار دهند تا ناداري، آنان را به پريشاني نيندازد و درد تهيدستي آنها را نشوراند.(7)
بنابراين علي عليه السلام با زهد خويش نمي خواست براي زندگي مردم رسم و راه و آئيني وضع کند، بلکه برآن بود که هر چه بهتر، تعهد و مسئوليت رهبري خود را جامه عمل پوشاند اين نکته را آن حضرت -سلام الله عليه، در نامه اي که براي عثمان بن حنيف ، که از جانب وي والي بصره بود-به تفصيل شرح فرموده است.
در ضمن اين نامه مي گويد:
«و لو سئت لاهتديت الطريق ، الي مصفي هذالعسل، و لباب هذا القمح ،و نسايج هذا القز. و لکن هيهات ان ينغلبني هواي، و يقودني جشعي، الي تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له في القرص، و لا عهد له بالشبع او ابيت مبطاناً و حولي بطون غرثي و اکباد حري؟...أأقنع من نفسي بان يقال:هذا اميرالمؤمنين و لا اشارکهم في مکاره الدهر، او أکون اسوة لهم في جشوبة العيش؟»
اگر مي خواستم، مي توانستم به شهد ناب عسل و مغز گندم و بافته ابريشم دست يابم و از آن بهره گيرم. ولي هيهات!چگونه ممکن است من اسير هوس و تسليم حرص نفس شوم، و در خوردني ها در جستجوي غذاي بهتر برآيم و انتخاب کنم. در حالي که در حجاز و يمامه کسي باشد که اميدي به قرص ناني ندارد و هيچگاه طعم سيري را نچشيده است. و چگونه سزاوار است شبي را با شکم سير بخوابم و در اطراف مملکت تحت حکومت من انسانهايي با شکم گرسنه و جگر سوزان، شبها را به بيداري صبح مي کنند؟آيا تنها به اين خرسند باشم که مسلمانان مرا اميرمؤمنان بخوانند ولي در سختي هاي روزگار همدرد، و در تلخي هاي زندگي سرمشق آنان نباشم؟»(8)
باز مي بينم هنگامي که علي عليه السلام صفات اهل تقوي را برمي شمارد، آنها را کساني نمي داند که به زهد و تصوف و محروميت از مواهب و نعمت هاي حلال زندگي در دنيا موصوف باشند، وقتي تأکيد مي فرمايد:
«ان المتقين ذهبوا بعاجل الدنيا و آجل الاخرة، فشارکوا اهل الدنيا في دنياهم، و لم يشارکهم اهل الدنيا في آخرتهم، سکنوا الدنيا بافضل ما سکنت و اکلوا بافضل ما اکلت، فحظوا من الدنيا بمحاظي به المترفون...ثم انقلبوا عنها بالزاد المبلغ و المتجر الرابح».
اهل تقوي و انسانهاي نيکوکار از نعمت هاي زودگذر دنيا و از موهبت هاي آينده آخرت بهره مي برند بدين ترتيب که آنان در برخورداري از دنيا با دنيا داران همراه مي شوند، ولي دنيا پرستان از ذخائر اخروي بي نصيب مي مانند. آنان در بهترين جا سکونت مي گزينند و از بهترين خوردني ها مي خورند، بنابراين همانند خوشگذرانان از نعمت هاي دنيا بهره مند مي گردند...و سرانجام با توشه اي کافي و بهره اي وافي از دنيا در مي گذرند.»(9)

جواب شبهه نهم:«انتساب بعضي از جمل، به...»
 

اينکه در پاره اي از مراجع و مأخذ ادبي جمله اي چند از نهج البلاغه علي عليه السلام به ديگري نسبت داده شده است هرگز نسبت کل نهج البلاغه را به ان حضرت نفي، و جعلي بودن اسناد آن را اثبات نمي کند، زيرا اين معني درباره بعضي از احاديث نبوي و تعدادي از سخنان صحابه نيز صادق است. چنانکه نمونه اي از اين پيش آمد را در شعر بسياري از شعراي قديم عرب مي بينيم.
و از اين گذشته اگر حديثي از پيامبر صلي الله عليه و اله يا يک بيت شعر از شاعري، در کتابي به کسان ديگري نسبت داده شود هرگز نمي توان نتيجه گرفت که همه احاديث نبوي در معرض شک و اشکالند يا نسبت ديوان آن شاعر، به او مردود است. اصل سخن اين است ولي بايد توجه داشت، حملاتي که اينجا و آنجا، از جانب امويان و بعضي از خلفاي عباسي، نسبت به شخصيت، فضايل و مناقب، سخنان، و چگونگي زندگي علي عليه السلام مي شد، بسياري را وادار کرده بود که آنچه از علي عليه السلام مي دانند کتمان کنند و در بسياري از مواقع به کلام او عليه السلام استشهاد نمايند بدون اينکه به صراحت نام وي را برزبان آرند.
و اصولا وقتي خليفه -يعني زمامدار مطلق العنان وقت-اعلان مي کند:«هر کس از ابوتراب به نيکي ياد کند خونش ريختني است.»
براين اينکه سخن علي عليه السلام آشکارا نقل شود، مجالي مي ماند؟اگر جواب منفي باشد-که بي ترديد چنين است .چگونه محمود محمد شاکر از اينکه در کتاب قاسم بن سلام، کلام منقول از علي عليه السلام يک چهارم سخنان عمر است، اظهار شگفتي مي کند؟و آيا اين کار قاسم بن سلام ديلي شک در نهج البلاغه است؟

جواب شبهه دهم:«خالي بودن بسياري از کتب لغت از کلام علي عليه السلام»
 

بايد بگوييم که کتب و مآخذ ادبي و معتبر زيادي وجود دارد که پيش از شريف رضي-جامع نهج البلاغه -تأليف شده اند.(10)
آقاي عبدالزهراء خطيب حسيني تعداد صد و نه تأليف از اين مأخذ را شماره کرده در کتاب خود نام برده است. مؤلفان همه اين کتابها، آثارشان را پيش از سال چهارصد هجري-سال جمع آوري نهج البلاغه بوسيله شريف رضي-نوشته، و به سخنان، خطبه ها، و رسائل (11)امام عليه السلام استشهاد نموده، و بدينوسيله براي نسلهاي بعد از خود ثبت کرده اند، بي آنکه در موردي شک کنند يا محل ترديدي ببينند. کافي است که، تعدادي از پيشقدمان اين مؤلفين معروف را نام ببريم:
مفضل الضبي، متوفي به سال(168)-نصر بن مزاحم،متوفي به سال(202)-قاسم بن سلام، متوفي به سال(223)-ابن سعد، متوفي به سال(230)-محمد بن حبيب، متوفي (245)،جاحظ ، متوفي به سال(255)-سجستاني، متوفي به سال(255)-زبير بن بکار، متوفي به سال(256)-مبرد، متوفي به سال(258)-ابن قتيبه، متوفي به سال(276)-بلاذري، متوفي به سال(276)-برقي، متوفي به سال(274)ويا(280)-يعقوبي، متوفي به سال(284)-ابوحنيفه دينوري، متوفي در حدود سال(290)-ابوجعفر صفار، متوفي به سال(290)-ابوالعباس ثعلب، متوفي به سال(291)-ابن المعتز، متوفي به سال(296)-طبري، متوفي به سال(310)-ابن دريد، متوفي به سال(321)-ابن عبدربه، متوفي به سال(328)-زجاجي ، متوفي به سال(329)-جهشياري، متوفي به سال(331)-کندي، متوفي به سال(350)-ابوالفرج اصفهاني متوفي به سال(356)-و بالاخره قالي، متوفي به سال(356)هجري.
وقتي آثار اين بزرگان و سخنان علي عليه السلام را در مؤلفات آنان مي بينيم، در مي يابيم که سخن محمود محمد شاکر تا چه اندازه از حقيقت و راستي دور است، او مي گويد:
«در ميان سال وفات علي رضي الله عنه و جمع آوري اين مطالب حدود چهار قرن فاصله است، و شريف رضي يا برادرش مرتضي (کذا)اين اقوال را با اسنادي که سلسله آنها به علي عليه السلام منتهي شود، ذکر نکرده اند.
بنابراين چگونه مي توان به رواياتي که بدون ذکر سندي صحيح به ما رسيده است اطمينان داشت، در حالي که مي دانيم روزگاري طولاني با همه تطاول و يغمايش در ميان سالهاي زندگي علي و گردآوري گفتار او عليه السلام فاصله بوده است؟»
و همچنين از سخنان دکتر شفيع السيد روشن مي شود که وي تا چه اندازه به حقيقت نزديک است، او مي گويد:
«روشي که رضي در ثبت اقوال علي عليه السلام به کار بسته است خود از عواملي است که شک آوران، براي توجيه نظر خويش بدان استناد مي کنند. زيرا که او عموماً و در بيشتر موارد متني را ذکر مي کند، بدون آنکه انتساب آن به امام علي بوسيله منابعي که قبلا آن را ثبت کرده يا بزرگاني که نقل قول نموده باشند تأييد شود.»
و نيز همين جا به درجه ناتواني دکتر طه حسين در مراجعه به منابع و مأخذ، و يا شتاب زدگي دکتر الدسوقي در اظهار نظر وقتي از طه حسين نقل مي کند، و صحت و سقم اين گفته برعهده اوست-مي توان پي برد، او مي گويد:
«در بعضي از کتب تاريخي مانند طبري و بلاذري خطبه هايي از امام علي نقل شده، و اين امر صحت نسبت و قبول ان خطبه ها را ممکن مي سازد.»
گويي طبري و بلاذري دو مورخ استثنايي و بي همتايند!و گويي آنچه آندو از سخنان امام نقل کرده اند در کتاب ديگري نيامده، و مورخ ديگري ثبت نکرده است!
در پايان سخن، شايسته است گفتار خود درباره نهج البلاغه را با مطلبي از خاورشناس نامدار فرانسوي، پروفسور هانري کربن، در باب اين کتاب بزرگ ختم کنيم، او مي گويد:
«بعد از قرآن و احاديث پيامبر اسلام، نهج البلاغه در درجه اول اهميت قرار دارد، بايد گفت بطور کلي اين کتاب تنها به قلمرو حيات مذهبي تشيع محدود نيست بلکه تفکر فلسفي شيعه نيز به آن وابسته است و از آن مايه مي گيرد. از اين رو بايد نهج البلاغه را از مهمترين سرچشمه هايي به شمار آورد که متفکران شيعه پيوسته ازآن سيراب گشته اند...
بعلاوه بايد بدانيم که تحت تأثير بسزاي اين کتاب، تنظيم ارتباط منطقي در کلام بوجود آمد، روش استنتاج صحيح و اصولي پايه گذاري شد، و با خلق و ابداع بعضي از اصطلاحات فني و وارد کردن آنها به زبان ادب و فلسفه عرب، مايه غنا و رونق آن زبان گرديد. و همه اينها در آن روزکاملا مستقل از تأثير آثار يوناني بود.»(12)

پايان سخن
 

«نهج البلاغه، چون خورشيدي تابان، پيوسته در سينه روزگار خواهد درخشيد و راه هدايت را به جويندگان راستين حق خواهد نمود، و جان و دل تشنگان حقيقت را سيراب خواهد کرد.
و هرگز غبار مه و تيرگي ابر، هر چه انبوه و دامن گسترده تر گردد، خورشيد تابنده را از چشم هاي جوينده پنهان نتواند ساخت.
و راست گفت خداوند بزرگ که فرمود:
«اما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمکث في الارض».
اما کف بزودي نابود مي شود و اما آنچه به خير و منفعت مردم است در روي زمين باقي خواهد ماند.(13)

پي نوشت ها :
 

1ـ يا اخا کلب!ليس هو بعلم غيب، و انما هو تعلم من ذي علم...علمه الله نبيه فعلمنيه، و دعا لي بان يعيه صدري.
2ـ نهج البلاغه، ج1،ص246-245.
3ـ امالي شيخ مفيد:ص13.
4ـ عبقريه الامام:ص141-140.
5ـ مانند نسخه موجود در کتابخانه شخصي استاد محمد محيط طباطبايي در تهران، بتاريخ کتاب512هجري و نسخه مدرسه فاضل خان مشهد به تاريخ کتابت544و نسخه کتابخانه المتحف العراقي در بغداد بتاريخ کتابت565و نسخه کتابخانه آقاي يزدي در نجف اشرف به تاريخ کتابت631هجري.
6ـ شرح نهج البلاغه،ج12،ص3.
7ـ شرح نهج البلاغه،422/1-423.
8ـ شرح نهج البلاغه،71/2-72.
9ـ نهج البلاغه،ج2،ص28-27.
10ـ سيد رضي خود بنام بعضي از مأخذ تصريح مي کند، مانند:البيان و التبيين جاحظ المغازي سعيد بن يحيي، المقتضب مبرد و تاريخ طبري.
11ـ مصادر نهج البلاغه و اسانيده،ج1،ص37-27.
12ـ تاريخ الفلسفة الاسلاميه:ص81-80.
13ـ رعد،17.
 

منبع: سالنامه النهج شماره 12- 11