پيروز نشد آن كس كه گناه بر او چيرگى يافت، و آن كس كه با بدى پيروز شد شكست خورده است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >  مقالات (اجتماعی)  >  عدالت اجتماعي در حکومت علوي

عدالت اجتماعي در حکومت علوي

محمود لطيفي
بحث عدل از مباحث گسترده و پردامنه در فرهنگ اسلام است، و چرا چنين نباشد که هر چه «هست» وامدار عدل «هستي بخش» است و فراخناي آسمان و محدوده زمين بر پايه عدل قرار گرفته است. «در قرآن از توحيد گرفته تا معاد و از نبوت گرفته تا امامت و زعامت و از آرمانهاي فردي گرفته تا هدفهاي اجتماعي، همه بر محور عدل استوار شده است. عدل قرآن همدوش توحيد، رکن معاد، هدف تشريع نبوت، فلسفه زعامت و امامت، معيار کمال فرد و مقياس سلامت اجتماع است».[1] در يک سخن: تنها واژه اي که بيانگر نوع ربوبيت و حاکميت و خالقيت و ولايت خداي هستي بر مجموعه هستي مي باشد عدل است. يعني شيوه ربوبيت و ولايت حق بر اساس عدل و طرز خالقيت و حاکميت او بر مبناي عدالت است.
اينکه اصل عدل در مجموعه اصول اعتقادي شيعه جاي گرفته است تنها به خاطر بحثهاي کلامي معمول و مدرن نيست بلکه قطعاً معلول هدايتي الهي و به يقين با اشارت ائمه عدل عليهم صلوات الله بوده است، زيرا در عالم هستي پس از نام مبارک حضرت حق که حقيقت عالم است و توحيد آن ذات بي مثال، واژه اي به زيبايي و عظمت و سعه عدل و رفتاري دوست داشتني تر و آرام بخش تر از عدالت وجود ندارد.
در فرهنگ مدون معارف اسلامي آنچه در باره عدل گفته و نوشته شده است تنها در بعد کلامي آن عدل الهي و يا در بعد اخلاقي اعتدال روحي فردي بوده است و با کمال تأسف در زمينه روابط متعادل پديده هاي طبيعي و تأثير و تأثر آنها که به منزله عدل در متن طبيعت و کليد تسخير آن است هيچ قدمي تا کنون البته از منظر معارف اسلامي برداشته نشده است. چه اينکه در زمينه عدالت اجتماعي نيز که بايد گفت ثمره و نتيجه مباحث قبل مي باشد جز سخناني بسيار کوتاه و کلي و يا حداقل چند کتابي کوچک و مختصر، کاري در خور انجام نگرفته است. اين است که بسياري از آيات قرآن و متون حديثي در اين باب همچون رازي سر به مهر ناگشوده مانده و به دليل عدم تبيين بعد اجتماعي دين، اين فرازهاي معجزه گر به ديار متشابهات ره سپرده اند. و بويژه در سيره علمي و عملي حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) که بحق، جانشين حق در رعايت و مديريت و ولايت بر اساس حق و عدل است به تحليل و تبيين اين مباحث پرداخته نشده است. در اين نوشتار با مروري به سخنان و برخوردهاي آن تنديس عدالت به سرفصلهايي از مباحث عدالت اجتماعي اشاره نموده، تحقيق دقيق عدالت علوي را توسط اساتيد بزرگوار علوم اجتماعي به انتظار مي نشينيم.
مفهوم عدل در بيان علوي
حضرت امير در ضمن تفسير آيه «انّ الله يأمر بالعدل و الاحسان ...»[2] مي فرمايد: «العدل: الانصاف و الاحسان: التفضّل».[3] و در سخني ديگر مي فرمايد: «العدل انصاف».[4] گرچه در سخني ديگر انصاف را از مصاديق عدل قرار داده و فرموده است: «انّ من العدل ان تنصف في الحکم».[5] چه اينکه در سخني ديگر عدل را از مصاديق معروف شمرده و به هنگام تبيين جايگاه امر به معروف و نهي از منکر مي فرمايد: «و افضل من ذلک کله کلمة عدل عند امام جائر».[6] و در موارد بسياري عدل را همراه با حق ذکر فرموده به نحوي که گويا اين دو، کلمه اي مترادف مي باشند. آن حضرت در ردّ عملکرد حکمين مي فرمايد:
«و قد سبق استثناؤنا عليهما في الحکم بالعدل و العمل بالحق سوء رأيهما و جور حکمهما ...؛[7]
پيش از آنکه آن دو تن ابوموسي و عمروعاص رأي نادرست گويند و حکمي ستمکارانه دهند، شرط ما با آنان اين بود که حکمشان به عدالت و کارشان به حقيقت باشد.»
و در فرازي ديگر مي فرمايد:
«فانّه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه کان العمل بهما اثقل عليه؛[8]
آن کس را که شنيدن سخن حق گران آيد و عرضه داشتن عدالت بر او دشوار نمايد، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر باشد.»
و نيز در فرازي مي فرمايد:
«اعدل الخلق اقضاهم بالحق؛[9]
به حق حکم کنندگان، دادگرترين مردمانند.»
به نظر مي رسد تعريف بسيار زيباي حضرت امير از معناي عدل نيز تأکيدي بر اين نکته است که: عدل، مراعات حق و بايسته هاست. زيرا وقتي از آن حضرت تفاوت بين عدل و جود را مي پرسند، مي فرمايد:
«العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها ...؛[10]
عدالت، کارها را در آنجايي مي نهد که شايسته است و بخشش، آنها را از جاي خود بيرون مي کند.»
چه اينکه در سخن روشنگر ديگري عدل مترادف با ميزان قرار گرفته است:
«انّ العدل ميزان الله سبحانه الذي وضعه في الخلق و نصبه لاقامة الحق ...؛[11]
عدل، ترازوي خداوندي است که در ميان خلق و براي اقامه حق قرار داده شده است.»
و نيز در فرازي ديگر مي فرمايد:
«العدل ملاک؛[12] عدل، مقياس و ملاک همه چيز است.»
از سوي ديگر با توجه به اينکه عدل از مفاهيم ارزشي است، به هنگام بيان ضد آن در بيشتر موارد از واژه جور استفاده شده است. در بياني راهگشا از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
«العدل صورة واحدة و الجور صور کثيرة و لهذا سهل ارتکاب الجور و صعب تحرّي العدل و هما يشبهان الاصابة في الرماية و الخطاء فيها و انّ الاصابة تحتاج الي ارتياض و تعهد و الخطاء لا يحتاج الي شي ء من ذلک؛[13]
عدالت چهره اي يگانه دارد و ستم داراي چهره هاي گوناگون است، به همين سبب ستمگري آسان و دادگري دشوار است. آن دو همچون تيراندازي مي مانند که در زدنِ به هدف تمرين و رياضت و توجه لازم است ولي در خطا زدن نيازي به تمرين و تعهد نيست.»
و در حديث ديگري مي خوانيم: «استعمل العدل و احذر العسف و الحيف؛[14] عدل را به کار بند و از ناهماهنگي و انحراف بپرهيز.»
نگاهي به معناي لغوي عدل
با مراجعه به کتب لغت در مفردات راغب مي خوانيم: العدالة و المعادلة لفظ يقتضي المساواة و يستعمل باعتبار المضايقة ... فالعدل هو التقسيط علي سواء ...؛ عدالت و معادله داراي معناي برابري است و به همين خاطر همواره در مقايسه بين اشياء کاربرد دارد. عدل همان تقسيم به دو نيم مساوي و هماهنگ است.
و ابن منظور مي نويسد: العدل ما قام في النفوس انه مستقيم و هو ضد الجور ... و في اسماء الله سبحانه: العدل، هو الذي لا يميل به الهوي فيجور في الحکم ... و العدل: الحکم بالحق. يقال: هو يقضي بالحق و يعدل ...؛ عدل هر آن چيزي که فطرت انسان حکم به استقامت آن نمايد و ... .
و در افصاح آمده است: العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ما له و اخذ ما عليه ... عدل في امره ...: استقام. و في حکمه: حکم بالعدل؛ عدل يعني انصاف و آن به معناي اين است که آنچه بايسته شخص است، به او داده شود و آنچه بر گردن اوست از او گرفته شود ... عدالت در کار به معناي استقامت در آن و عدالت در قضاوت يعني حکم به عدل نمودن.
و در کلمه انصاف مي گويد: الانصاف: العدل ... و أنصف الرجل عامله بالقسط و العدل لانه اعطاء من الحق، يستحقه لنفسه ...
و در قسط مي نويسد: القسط: العدل ... يقال: اقسط في حکمه و بينهم و اليهم: عدل في القسمة و الحکم ... و القسط: الحصّة و النصيب.[15]
و در فروق اللغه آمده است: الفرق بين النصيبُ و القسط ان النصيب يجوز ان يکون عادلاً و جائراً و ناقصاً عن الاستحقاق و زائداً. يقال: نصيب منحوس و موفور. و القسط: الحصة العادلة، مأخوذة من قولک: اقسط: اذا عدل ... .[16]
و در فرق بين عدل و انصاف مي گويد: ان الانصاف اعطاء النصف و العدل يکون في ذلک و في غيره. الاتري انّ السارق اذا قطع قيل انه عدل عليه و لا يقال انه انصف. و اصل الانصافُ ان تعطيه نصف الشي ء و تأخذ نصفه من غير زيادة و لا نقصان؛ فرق بين عدل و انصاف آن است که انصاف تقسيم برابر و بيشتر در امور حسي است ولي عدالت در محسوس و غير محسوس و به جا انجام گرفتن است لذا بريدن دست دزد را عدل مي نامند ولي انصاف نمي نامند.
و باز در فرق بين عدل و قسط مي گويد: انّ القسط هو العدل البيّن الظاهر و منه سمّي المکيال قسطاً و الميزان قسطاً لانه يصوّر لک العدل في الوزن حتي تراه ظاهراً، و قد يکون من العدل ما يخفي و لهذا قلنا ان القسط هو النصيب الذي بيّنت وجوهه.[17]
ابوهلال عسگري از واژه شناسان قرن سوم و چهارم در فرق بين ظلم و جور نيز مي نويسد: ان الجور خلاف الاستقامة في الحکم ... جار الحاکم في حکمه و السلطان في سيرته اذا فارق الاستقامة في ذلک و الظلم ضرر لا يستحق سواء کان من سلطان او حاکم او غيرهما. الاتري انّ خيانة الدانق و الدرهم تسمي ظلماً و لا تسمي جوراً فان اخذ ذلک علي وجه القهر او الميل سمي جوراً و اصل الظلم نقصان الحق و الجور العدول عن الحق ... و خولف بين النقيضين فقيل في نقيض الظلم الانصاف و هو اعطاء الحق علي التمام و في نقيض الجور العدل و هو العدول بالفعل الي الحق.[18]
در معناي عسف و حيف نيز که در بعضي روايات مقابل عدل قرار داده شده آمده است: الحيف: الميل في الحکم و الجنوح الي احد الجانبين. و در مورد عسف آمده است: السير بغير هداية و الاخذ علي غير الطريق ... و العسف: رکوب الامر بلاتدبير و لاروية ... .[19]
مفهوم اصطلاحي عدل
با توجه به آنچه ذکر شد مي توان گفت:
1 واژه عدل به معناي اعتدال و استقامت و راستي و انطباق با شايسته ها و بايسته هاست. و بنابراين پيمودن مسيرهاي انحرافي، همان افراط يا تفريط و خروج از مسير اعتدال و حق و انصاف و قسط است. و ميزان انحراف از عدالت و حق متناسب با شدت و ضعف افراط و تفريط است.
2 مراعات و حفظ اعتدال در رفتار و به تعبيري دقيق تر حرکت بر روي صراط مستقيم کاري دشوار و طاقت سوز و نيازمند آگاهي از درون و برون هستي و آشنايي با استعدادها و قابليتهاي نفس بشري و آموزش و تمرين مداوم، و آنگاه عزمي استوار و پولادين است تا بتواند در برابر جاذبه هاي اعتباري افراط و تفريط تعادل خود را از دست ندهد.
3 برابري و تساوي و انصاف مورد نظر در عدل، تساوي کور و چشم بسته نيست تا بدون توجه به قابليتها و شايستگي ها و در تعارض با حقوق و بايستگي ها قرار گيرد. حضرت امير در فرازي از نامه خود به مالک مي نويسد:
«و لا يکونن المحسن و المسي ء عندک بمنزلة سواء فان في ذلک تزهيداً لاهل الاحسان في الاحسان و تدريباً لاهل الأساء ة في الأساءة ...؛[20]
و مبادا نيکوکار و بدکردار در نظر تو برابر باشند زيرا که اين کار رغبت نيکوکار را بر نيکي کم مي نمايد و بدکردار را به بدي مي خواند.»
نيکي عدل و حقانيت آن از اين رو نيست که همه را در يک رديف و يک صف قرار دهد و هيچ فرقي بين آنها نمي نهد، بلکه به اين دليل است که هر چيزي را در جاي خود و محل سزاوار خود مي گذارد. مقتضاي عدالت الغاي تفاوتها نيست بلکه رعايت استحقاقهاست. و اين همان امري است که از مو باريک تر و از شمشير تيزتر است.
با سخني از مرحوم فيض و علامه طباطبايي اين بخش را به پايان مي بريم. مرحوم فيض در تفسير آيه «و السماء رفعها و وضع الميزان»[21] مي نويسد:
«... و وضع الميزان، العدل، بان وفّر علي کلّ مستعد مستحقه و وفي کلّ ذي حقّ حقّه حتي انتظم امر العالم و استقام کما قال صلي الله عليه و آله: بالعدل قامت السماوات و الارض؛
خداوند عدالت را برقرار نمود به اين صورت که بر هر صاحب استعدادي آنچه استحقاق داشت عنايت کرد و حق هر صاحب حقي را ادا نمود تا کار عالم بسامان شد و راست آمد.»
و علامه طباطبايي نيز در تحليل مفهوم عدل مي نويسد:
«انّ العدل هو لزوم الوسط و الاجتناب عن جانبي الافراط و التفريط في الامور. و هو من قبيل التفسير بلازم المعني، فان حقيقة العدل هي اقامة المساواة و الموازنة بين الامور بان يعطي کل من السهم ما ينبغي ان يعطاه فيتساوي في انّ کلاً منها واقع موضعه الذي يستحقه. فالعدل في الاعتقاد ان يؤمن بما هو الحق، و العدل ... في الناس و بينهم ان يوضع کل موضعه الذي يستحقه في العقل او الشرع او في العرف فيثاب المحسن باحسانه و يعاقب المسي ء علي اساء ته و ينتصف للمظلوم من الظالم و لا يبعّض في اقامة القانون و لا يستثني. و من هنا يظهر انّ العدل يساوق الحسن و يلازمه اذ لا معني بالحسن الّا ما من طبعه ان تُميل اليه النفس و تنجذب نحوه؛[22]
عدل به معناي ملازمت با راه ميانه و گريز از افراط و تفريط در کارهاست. و البته اين معناي مفهومي عدل است و گرنه حقيقت عدل مساوات را برقرار نمودن و هماهنگي در کارها داشتن است. در عدالت به هر کسي سهم بايسته داده مي شود و بنابراين همگان در رسيدن به سهم خود و قرار گرفتن در جايگاه بايسته خود برابر مي شوند. عدل در اعتقادات يعني ايمان به آنچه حق و سزاوار است و عدالت در ميان مردم يعني قرار گرفتن هر کس در جايگاه بايسته خود که در عقل يا شرع و يا عرف براي او منظور شده است ... با اين توضيح همساني مفهوم عدل با زيبايي نيز روشن مي گردد ....»
جايگاه عدل در بيان علوي
الف: در باورها و بينشها:
بر خلاف نظريه قرارداد اجتماعي که عدالت را به دليل گره گشايي و راه گريز از بن بستهاي اجتماعي و همچون دارويي تلخ و غيرمطبوع، ضروري و لازم مي پندارد در بيان حضرت امير عدالت، زيبا و جذاب و دوست داشتني است:
«... و لو لم يکن فيها نهي الله عنه من البغي و العدوان عقاب يخاف، لکان في ثواب اجتنابه ما لا عذر في ترک طلبه؛[23]
اگر خداوند براي ستم و بيداد کيفري که از آن بترسند نمي نهاد ثوابي که در پرهيز از ستم مي باشد عذري براي نخواستن آن باقي نمي گذارد، زيرا عدالت جان جامعه و حيات قانون و رستگاري و کرامت همگان است.[24]»
عدالت چهره سياست را زيبايي و ثبات و قامت رعيت را استقامت و قوام و حريم مديريت را شکوه و جمال مي بخشد.[25]
عدالت، الفت زندگي و تنها راه اصلاح جامعه و گل سرسبد ايمان به خدا و گنجينه فضيلت و احسان است.[26]
عدالت در زندگي اجتماعي بشر قوي ترين پايه و اساس و براي رفاه و آسايش ميداني گسترده است و هر جامعه اي که نتواند از اين زمينه مساعد بهره گيرد قطعاً در تنگناي ستم راه به جايي نخواهد برد: فان في العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق.[27]
ب: در نظام سياسي:
فلسفه حکومت ديني عدالت است. در حکومت ديني نه ستمگران مجوز رهبري دارند و نه حاکميتهاي ظالمانه مشروعيت حقوقي. عدالتخواهي و قيام براي تحقق عدالت يک تعهد الهي و تکليف شرعي است: ... «و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقارّوا علي کظة ظالم و لا سغب مظلوم.[28]»
برترين چشم روشني براي سياستمداران تحقق عدالت در کشور و دوست داشتني ترين کار براي آنان تعميم عدالت و رعايت اعتدال در حقوق است.[29]
سرچشمه هاي عدل در فروغ کلمات قرآن کريم و برکه ها و آبشخورهاي پربرکت عدالت در آيه هاي نوراني آن است.[30]
و سيره و رفتار پيامبر خدا جز عدالت نيست. و اميد و آرزوي تمامي دينداران عالم تحقق حکومتي است که يگانه مشخصه آن گسترش عدالت بر تمام هستي است، تا شيوه اجراي عدالت را به انسانها بنمايد و در سايه تحقق چنين سياستي قوانين بر جاي مانده قرآن و سنت را حيات مجدد بخشد.[31]
عدالت در نگاه حضرت امير يک سياست گزينشي و شيوه انتخابي نيست تا در ارزيابي خط مشي ها اولويت يافته باشد نظريه عدالت اجتماعي جان راولز، نظريه رايج ليبراليسم [32] بلکه او با قرار دادن خود در فراسوي فضايي که امکان بي عدالتي در آن وجود دارد، عين عدالت و ميزان ارزيابيها قرار مي گيرد: «السّلام علي ميزان الاعمال ...»[33] و حق بر گرد محور او مي چرخد و راهيان صراط مستقيم جز به او نخواهند رسيد و اينها همه دليل تأکيد پيامبر اسلام بر پيروي از آن حضرت بود. چرا که مدت سي و اندي سال او را آزمود و: ...، «ما وجد لي کذبة في قول و لا خطلة في فعل...؛[34] از من دروغي در گفتار نشنيد و لغزشي در رفتار نديد.» و اين همه، امتياز بي نظيري است که تنها در نظام سياسي شيعي متبلور شده است.
عوامل تحقق عدالت
حضرت امير همسو با بينش اسلامي و الهي خود در تحقق بخشيدن به عدالت نگاهي دوسويه دارد، از يک سو تأکيد بر اين مي ورزد که اگر اصلاحات در جهت تأمين عدالت اجتماعي از درون جان آدمها و از اعماق دل و لايه هاي تو در توي ضمير انسان آغاز نشود، اصلاحاتِ ساختاري، بي پايه و ناپايا خواهد بود. اما از سوي ديگر نبايد غفلت نمود که هماهنگ با اصلاح دل و اعتدال روح، توجه به واقعيات ملموس در محيط زندگي و مبارزه با هر گونه عواملي که توازن محيط اجتماع را به هم مي زند، نيز با همان اولويت و اهميت بايد مورد لحاظ قرار گيرد.
در تحليل چيستي عدالت ضمن تأکيد بر اين معنا که ديدن و پذيرفتن جهان و خود آن چنان که هست، و باور و اعتراف به اينکه يک اعتدال حکيمانه بر تمام روابط هستي حاکم است، و هر گونه افراط و تفريط نشانه جهل و ناآگاهي از نظم عادلانه حاکم مي باشد و هر تصرف نابخردانه و نابجا و يا جابه جايي روابط عادلانه، در روند هماهنگ جهان اثر منفي خواهد گذاشت، اين نکته را نيز بايد افزود که باور کردن عدالت بدون اعتقاد به دادگاه عدل الهي در روز بازپسين، و بدون باور به قانون عدل الهي، خود از نمودهاي بارز بي عدالتي است. با توجه به آنچه بيان شد:
الف: اولين گام در تحقق عدالت رهايي از ناهماهنگي هاي درون است. حضرت امير مي فرمايد: «فکان اوّل عدله نفي الهوي عن نفسه ...؛[35] در توصيف بندگان پرهيزکار خدا مي فرمايد : اولين گام او در عدالت خواهي زدودن هواهاي نفساني خويش است.»
ب: حضرت امير به هنگام تبيين مباني ايمان،[36] آن را بر چهار پايه استوار نموده است. دو پايه صبر و يقين از درون جان نشأت مي گيرد و دو پايه عدل و جهاد بر واقعيتهاي خارجي تکيه دارد. و به هنگام تحليل مباني عدل بر دو ملاک علمي «فهم» و «جزم» و دو ملاک عملي «حکم» و «حلم» تأکيد مي فرمايد.
ج: احساس تعهد و مسؤوليت براي تحقق عدالت اجتماعي و دردمندي و حساسيت در برابر بي عدالتي ها از عوامل مهم در تحقق عدالت است. و البته اين عامل نيز يکسويه نيست. اگر در موردي که بي عدالتي صورت گرفته است مي فرمايد: «فلو ان امرأً مسلماً مات من بعد هذا اسفاً ما کان به ملوماً بل کان به عندي جديراً؛[37] سزاوار است مسلمان بميرد و اين بي عدالتي گرفتن زيورآلات زني مسلمان و زن ديگري که در پناه اسلام است را نشنود.» در موردي نيز مي فرمايد: اگر طلحه و زبير به راستي در برابر خوني که ريخته شده قتل عثمان احساس مسؤوليت مي نمايند و براي اجراي عدالت قيام کرده اند، اين امر بسي زيبا و خواستني است اما «و انّ اوّل عدلهم للحکم علي انفسهم؛[38] نخستين گام آنها در مسير عدالت آن است که خود را محکوم نمايند.» زيرا که از همه بيشتر در زمينه سازي اين آشوب نقش داشته اند. پس ادعاي تعهد اجتماعي و غفلت از اعتدال رفتاري خود نيرنگي بيش نيست، چه اينکه پرداختن به خود و غفلت از رنج و درد و ستمهاي اجتماعي نيز گناهي نابخشودني است و اين هر دو نشانه خودخواهي و بي انصافي است. اگر علي بن ابي طالب(ع) در پي حضور مردم در صحنه و ا
علام پشتيباني و پيروي از خط عدالت علوي با استناد به تعهد الهي به مردم جواب مثبت مي دهد، اما در همان حال از هر گونه انگيزه غير الهي و وابستگي به دنيا نيز خود را تبرئه مي کند:
«لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقارّوا علي کظّة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و سقيت آخرها بکأس اوّلها و لالفيتم دنياکم هذه ازهد عندي من عفطة عنز؛[39] اگر اين حضور عمومي نبود و ياران، حجت را بر من تمام نمي کردند و خدا از علما تعهد نگرفته بود که ستمکار شکمباره را برنتابند و به ياري گرسنگان ستمديده برخيزند، رشته اين کار وا مي نهادم و پايان آن را چون آغازش مي انگاشتم و مي ديديد که دنياي شما حکومت و مقام در نزد من ناچيزتر از آب بيني بزي است.»
مي توان گفت حضرت امير مجموعه عواملي را که در تحقق عدالت مؤثر است در سه جمله خلاصه فرموده است: «استعن علي العدل بحسن النية في الرعية و قلة الطمع و کثرة الورع.»[40] نيت خير داشتن و خوش بيني نسبت به مردم تا حد زيادي مانع از حيف و ميل حقوق آنان شده و اگر خود نيز چشم طمع برهم نهد آنگاه با چشم تقواپيشه خود از هر گونه افراط و تفريطي پرهيز مي کند و بر صراط عدل راه مي يابد.
موانع اجراي عدالت
در آغاز اين بخش به نکته ديگري در چيستي عدالت بايد تأکيد نمود. و آن اينکه تا انگيزه اصلي و علت العلل رفتارهاي ستمگرانه و حرکت در جهت افراط يا تفريط و نرفتن بر خط روشن صراط مستقيم و انکار دادگاه عدل آفرينش تبيين نگردد مقابله با آن ميسر نخواهد بود. خود برتربيني و امتيازجويي و يا به تعبير رساي حضرت امير «استيثار» علت العلل همه ستمگريها و عدالت گريزيهاست. خصيصه خودخواهي که از غرايز بسيار قوي در نهاد انسان است، به صورتهاي گوناگون در رفتار و کردار انسان بروز مي کند و يکي از حالتهاي افراطي و شايع آن همين حالت «استيثار» است.
ازخودگذشتگي و مقدم داشتن منافع ديگران را بر منافع خود «ايثار» مي نامند و در مقابل حق ويژه براي خود قايل شدن و زياده خواهي و انديشه دستيابي به هر نوع امتياز و سودي که در اختيار ديگران است «استيثار» ناميده مي شود. اين امتيازطلبي و خود برتربيني به هنگام توانايي و تمکن تشديد مي يابد و سرکشي مي نمايد. حضرت امير مي فرمايد:
«من ملک استئاثر؛[41]
هر که به قدرت رسد راه استيثار پيش گيرد.»
و به هنگام اشاره به سيره عثمان مي فرمايد: «استئاثر فاساء الاثرة؛[42] او به انحصارطلبي و خودکامگي روي آورد و زياده روي کرد.» و لذا در تذکرات خود به مالک اشتر مي نويسد:
«و اياک و الاستيثار بما الناس فيه اسوة و التغابي عما تعني به ممّا قد وضح العيون فانه مأخوذ منک لغيرک و عما قليل تنکشف عنک اغطية الامور و ينتصف منک للمظلوم؛[43]
بپرهيز از اينکه چيزي را به خود اختصاص دهي که بهره مردم در آن يکسان است ...»
مرحوم علامه جعفري در فراز نغزي مي نويسد: تمامي ناتوانيهاي بشر معلول يک خطاي نابخشودي است که عبارت از مقدم داشتن «مي خواهم» بر عدالت است. زيرا عدالت آن هماي سعادت است که اگر روزي به نفع فرد يا گروهي از انسان بال و پر بگشايد، روزي هم به ضرر او به پرواز مي آيد. در صورتي که اگر قدرتمندان احساس کنند عدالت قصد مؤاخذه آنان را دارد نه تنها عدالت را به سود خود تفسير مي کنند بلکه سفارش مکتبي مي دهند که در آن «تنازع بقا» منطق اصيل زندگي شود.[44] بخش آخر سخن علامه ناظر به اين آيه شريفه است که «بل يريد الانسان ليفجر امامه يسأل ايّان يوم القيامه؛[45] انسان براي آنکه آزاد باشد و بتواند در تمام عمر به گناه بپردازد از روي عناد و انکار مي پرسد: قيامت کي خواهد آمد.»
پس از تبيين اين مسأله که هر نوع بي عدالتي ناشي از جهل و انکار و خودخواهي و استيثار است به ذکر مواردي از نمودهاي آن که در سخنان حضرت امير به عنوان موانع تحقق عدالت وارد شده است مي پردازيم:
الف: تبعيض
انسان در اثر استيثار و انحصارطلبي و حق ويژه قائل شدن براي خود و آنچه به خود وابسته است، به مرزبندي بين اشخاص و اشيا مي پردازد و در ميان آنها تفاوت مي نهد و تبعيض قائل مي شود و بدين سان قوي ترين و فراگيرترين مانع اجراي عدالت شکل مي گيرد. و به همين دليل مراعات انصاف و نصفت بين خود و ديگران و رعايت حقوق آنان از مؤکدترين تذکرات اخلاقي ائمه معصومين در روابط اجتماعي است. و حضرت امير با تعبيرات گوناگون به اين معنا تصريح مي کنند که انصف الله و انصف الناس من نفسک ... .»[46] آن حضرت در تحليل مفهوم تبعيض مي فرمايد:
«فان الوالي اذا اختلف هواه منعه ذلک کثيراً من العدل ...؛[47]
وقتي خواسته ها علاقه منديها ي والي گوناگون و متفاوت باشد او را از بسياري عدالت، باز دارد.»
زيرا وقتي که انسان با مقياسهاي خود به ارزيابي ديگران مي پردازد بسياري از بايسته ها را نمي بيند و يا ضرورتي در مراعات آنها نمي بيند. گاهي اين نگرش باطل نه تنها عدالتخواهي را از ميدان عمل انسان دور مي کند بلکه ملاکي براي مرزبنديهاي سياسي قرار مي گيرد و سمت گيري سياسي شخص را در جهتي قرار مي دهد که تأمين کننده استيثار و امتيازخواهي او باشد. حضرت امير در مورد کساني که به معاويه پيوسته اند مي گويد:
«و قد عرفوا العدل و رأوه و سمعوه و وعوه و علموا انّ الناس عندنا في الحق اسوة فهربوا الي الاثرة فبعداً لهم وسحقاً؛[48]
آنان عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و به گوش سپردند و دانستند که مردم در ميزان عدالت، برابرند. لذا گريختند تا به امتيازهاي ويژه برسند.»
تبعيض، رابطه ها را به جاي ضابطه مي نهد و احساسات را به جاي معرفت و تعقل به کار مي گيرد و جداي از مرزبندي هاي معقول و قانونمند جامعه به مرزبندي هاي مبهم و ناشناخته مي پردازد. بي کفايتي ها بر قابليتها حکومت مي کند و به تعبير علامه جعفري «من مي خواهم» بر «خدا و پيامبر چنين فرمان داده اند» مقدم مي شود و زمينه چپاول ثروتهاي فرهنگي و سياسي و مادي مردم براي غارتگران فراهم مي شود و سلطه بني اميه و يزيد پيامد اين گونه انحرافهاست.
ب: سودجويي
بيماري ديگري که در اثر استيثار گريبانگير انسان مي شود سودجويي است. همواره و در همه جوامع افرادي بوده و هستند که پديده هاي گوناگون و حوادث روزمره طبيعي و اجتماعي را از منظر منافع مادي خود مورد ارزيابي قرار مي دهند. ارزش و اهميت حوادث سياسي و فرهنگي و اقتصادي و ... براي آنان متناسب با منافع و درآمدي است که براي آنان حاصل مي شود. ابن ابي الحديد مي نويسد: طلحه و زبير چند روزي پس از بيعت با حضرت امير، نزد او رفتند و گفتند:
«قد رأيت ما کنّا فيه من الجفوة في ولاية عثمان کلّها و علمت انّ راي عثمان کان في بني اميّة و قد ولّاک الله الخلافة من بعده فولّنا بعض اعمالک؛[49] مي داني که عثمان بر ما سخت گرفته بود و هوايش با بني اميه بود و امروز که خلافت به تو رسيده است ما را به ولايت و سرپرستي بعضي از کارهايت بگمار.»
ابوهلال ثقفي نيز آورده است:
«کان اشراف اهل الکوفة غاشّين لعلي و کان هواهم مع معاوية و ذلک انّ علياً کان لا يعطي احداً من الفيي ء اکثر من حقه و کان معاوية جعل الشرف في العطاء الفي درهم؛[50]
بزرگان اهل کوفه دل با معاويه داشتند و نسبت به علي با فريب و مکر برخورد مي کردند، زيرا که علي هر کسي را بيش از حق خود نمي داد در صورتي که معاويه به حساب شأن و منزلت افراد دو هزار درهم بيش از ديگران مي بخشيد.»
و اين چنين بود که انقلابيون سابقه داري چون زبير و سعد وقاص و ... در برابر عدالت علي(ع) از پاي درآمدند و ريزش کردند. عبدالله بن زمعه از شيعيان حضرت راه طولاني را طي نموده و به اميد سودي به نزد علي مي آيد، و حضرت پاسخش مي دهد:
«ان هذا المال ليس لي و لا لک، و انما هو في ء للمسلمين و جلب اسيافهم، فان شرکتهم في حربهم کان لک مثل حظهم، و الّا فجناة ايديهم لا تکون لغير افواههم؛[51]
اين مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو، بلکه ذخيره مسلمانان است و دستاورد شمشيرهاي آنان، اگر در جنگ همراه آنان بوده اي تو نيز برابر آنان سهمي داري، و گرنه دستاورد و دسترنج آنان به دهان ديگران نخواهد رفت.»
بُعد ديگر اين سودجويي در روابط اقتصادي متعارف بين مردم جريان يافته و از موانع مهم در راه تحقق عدالت اجتماعي مي شود. حضرت امير در کلامي جامع به ابعاد اين مسأله پرداخته و در نامه اش به مالک اشتر مي نويسد:
«ثم استوص بالتجار و ذوي الصناعات و اوص بهم خيراً ... فانهم موادّ المنافع و اسباب المرافق ... و اعلم مع ذلک انّ في کثير منهم ضيقاً فاحشاً و شحّاً قبيحاً و احتکاراً للمنافع و تحکّماً في البياعات و ذلک باب مضرّة للعامة و عيب علي الولاة فامنع من الاحتکار ... و ليکن البيع بيعاً سمحاً بموازين عدل و اسعار لا تجحف بالفريقين من البايع و لمبتاع؛[52]
نيکي به بازرگانان و صنعتگران را به خود يادآوري کن و به ديگران نيز نيکي به آنها را سفارش کن ... زيرا که آنان مايه هاي منفعت و زمينه سازان آسايش مردمند و با اين همه بدان که در جمع آنان بسياري تنگ نظر و طمعکار و احتکارگر و انحصارطلبند. و اين شيوه اي مضر به مردم و عيب حکومت است، پس از احتکار و سودجويي جلوگيري کن، تا خريد و فروش آسان و روال متعارف به خود گيرد و با ترازوي عدالت پيش رود و با نرخهاي رايجي که نه ضرر به فروشنده و نه خريدار باشد صورت پذيرد.»
ج: امتيازطلبي
مانع ديگري که بر سر راه اجراي عدالت وجود داشته و تا زماني که قدرت جاذبه دارد وجود خواهد داشت و در انحراف حکومتها اولين عامل و يا جزء عوامل اوليه بوده است، امتيازجويي خواص و حواشي قدرت است. آنان که تنها به دليل نزديکي با مرکز قدرت، خود را برتر از ديگران پنداشته و همواره نوبر منابع و منافع و امکانات را به خود اختصاص داده و گل سرسبد محصولات و تلاشها و سياستها را ويژه خود مي شمرند، از مهمترين موانع اجراي عدالتند. حضرت امير با شناخت دقيق از اين زائده شوم عدالت سوز در منشور حکومتي خود مي نويسد:
«ثم ان للوالي خاصّة و بطانة فيهم استئثار و تطاول و قلة انصاف في معاملة. فاحسم مادة اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال و لاتقطعن لاحد من حاشيتک و حامتک قطيعة و لايطمعن منک في اعتقاد عقدة تضرّ بمن يليها من الناس في شرب او عمل مشترک يحملون مؤونته علي غيرهم فيکون مهنأ ذلک لهم دونک و عيبه عليک في الدنيا و الاخرة؛[53]
براي والي، نزديکان و خلوت نشيناني است که خوي برتري جويي و استيثار دارند و در معاملت با مردم کم انصافند، ريشه آنان را با بريدن اسباب آن برآور و به هيچ يک از آنان قطعه زميني واگذار مکن و مبادا در تو طمع کنند با بستن پيمانهايي که به ديگران زيان رسانند و بار بر دوش ديگران نهند، که گوارايي و رفاه براي آنان باشد و عيب آن به نام تو رقم خورد.»
و در فرازي ديگر از همين نامه به افشاي چهره واقعي اين خلوت نشينان حريم قدرت مي پردازد و مي فرمايد:
«و ليس احد في الرعية اثقل علي الوالي مؤونة في الرضا و اقل معونة له في البلاء و اکره للانصاف و اسأل بالالحاف و اقل شکراً عند الاعطاء و ابطأ عذراً عند المنع و اضعف صبراً عند ملمّات الدهر من اهل الخاصة؛[54]
هيچ يک از مردم سنگين بارتر به هنگام آسايش و کم سودتر در هنگامه بلا و مشکلات و انصاف ناپذيرتر و فزون خواه تر و ناسپاس تر و عذرناپذيرتر و کم صبرتر به هنگام سختي روزگار، از خواص نيست.»
و او که خود همواره در عمل و رفتار بر گفتار خود پيشي مي جست ريشه اين انحراف را در حکومت خود خشکانيد که نمونه هاي آن را در برخورد با عقيل[55] برادرش و ابن عباس[56] پسرعمويش و حتي با عبدالله بن جعفر برادرزاده و دامادش تاريخ ثبت کرده است. ابوهلال ثقفي مي نويسد: عقيل راه کوفه پيش گرفت و در نزد برادرش عرض حاجت نمود. حضرت امير تقسيمي او را از بيت المال داد. عقيل گفت: افزون بر اين را نياز دارم. علي فرمود: تا جمعه بمان. در روز جمعه رو به برادرش عقيل کرد و گفت:
ما تقول فيمن خان هؤلاء اجمعين؟ قال بئس الرجل ذاک. قال فانت تأمرني ان اخون هؤلاء و اعطيک.[57]
و ابن ابي الحديد مي نويسد: عبدالله بن جعفر عرضه داشت: يا اميرالمؤمنين، لو امرت لي بمعونة او نفقة! فوالله مالي نفقة الا ان ابيع دابتي. فقال: لا والله ما اجد لک شيئاً الاّ ان تأمر عملک ان يسرق فيعطيک؛[58] دستور دهيد کمکي يا هزينه زندگي به من دهند. به خدا قسم جز اينکه مرکب خود را بفروشم هزينه اي براي زندگي ندارم. و عمويش پاسخ فرمود: نه به خدا چيزي نزد من براي تو نيست مگر اينکه از عمويت بخواهي تا براي تو دزدي کند!
د: ضعف نفس
از ديگر موانع اجراي عدالت و يا به تعبير ديگر از مهمترين عوامل که شمشير عدالت را کند نموده و آهنگ عدالتخواهي را سست مي نمايد، ضعف نفس و سستي اراده، خودباختگي و دون همتي است. اگر اعضاي هيئت حاکمه و ديگر تصميم گيران و مشاوران و مجريان فرامين و مقررات حکومتي، و با تأثيرپذيري از آنان مردمي که بايد حامي عدل و عدالت باشند و به پشتيباني از حق و عدل برخيزند، سستي کنند و در مقابله با ستمگران که تلاش مي کنند نظام متعادل جامعه را به هم زنند و منافع خود را تأمين نمايند، با قاطعيت و اتکاي به نفس و اراده قوي برخورد نکنند، اهداف عدالتخواهانه زمينه ظهور و بروز نخواهد يافت. حضرت امير در فرازي پيامد بي رغبتي به جهاد با دشمن ستمگر را چنين ترسيم مي فرمايد:
«فمن ترکه رغبة عنه البسه الله ثوب الذل ... و اديل الحق منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النصف؛[59]
هر کس مبارزه با ستم را وا گذارد و از آن روي بر تابد خداوند جامه خواري بر او بپوشاند ... و حق از او روي گردان شود و به خواري محکوم و از انصاف محروم گردد.»
و در فرازي ديگر مي فرمايد:
«لا يمنع الضيم الذليل و لا يدرک الحق الا بالجدّ؛[60]
آن که تن به ذلت داده است، دفع ستم نتواند و حق، جز با کوشش و تلاش به دست نيايد.»
و در فرازي دردآلود مي گويد:
«و کانّي انظر اليکم تکشون کشيش الضباب لاتأخذون حقاً و لا تمنعون ضيماً. قد خلّيتم و الطريق فالنجاة للمقتحم و الهلکة للمتلوّم؛[61]
گويي شما را مي نگرم همانند سوسماران مي خزيد و از صحنه مبارزه مي گريزيد نه حقي را مي گيريد و نه بر ستم راه مي بنديد ...»
و با نااميدي و حسرتي سوزناک مي گويد:
«اظأرکم علي الحق و انتم تنفرون عنه نفور المعزي من وعوعة الاسد هيهات ان اطلع بکم سرار العدل او اقيم اعوجاج الحق؛[62]
همچون دايه اي مهربان گام به گام شما را به سوي حق فرا مي خوانم و شما چون بزغالگان که از بانگ شير مي رمند، مي گريزيد. هيهات که بتوانم با ياري شما شب تاريک ستم را به صبح عدالت رسانم و کژي را که در مسير حق افتاده است راست نمايم.»
در پايان اين بخش تأکيد بر اين نکته لازم است که در سيره عدالتخواهانه حضرت امير هر نوع پافشاري بر رعايت حقوق و تعديل امور زندگي به نحوي در تحقق عدالت مؤثر بوده، و نيز هر گونه حق گريزي و بي تفاوتي در برابر حقوق ديگران مانعي براي اجراي عدالت است. آن حضرت در زمينه رعايت حقوق متقابل بين مردم و سازمان حکومت و مديريت جامعه مي فرمايد:
«فاذا ادّت الرعية الي الوالي حقه و ادّي الوالي اليها حقها عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل ... و اذا غلبت الرعية واليها او اجحف الوالي برعيته اختلف هنالک الکلمة و ظهرت معالم الجور و کثر الادغال في الدين؛[63]
پس چون رعيت حق والي را ادا کند و والي نيز حق رعيت را پاس دارد، حق در جامعه عزت يابد و راههاي دين پايدار و نشانه هاي عدالت پابرجا شود ... و اگر رعيت بر والي چيره شود و يا والي بر رعيت اجحاف نمايد اختلاف کلمه و تفرقه پديد آيد و نشانه هاي ستم آشکار و تبهکاري در دين بسيار گردد.»
گستره عدالت در حکومت ديني
با عنايت به اين فراز از بيان حضرت امير(ع) که مي فرمايد: «في العدل الاقتداء بسنة الله»[64] اشاره به اين معنا شد که سنت الهي در ربوبيت هستي بر اساس عدل است و ولايت و حاکميت خداوند در نظام تشريع آنگاه ظهور و تجلي مي کند که عدل حکومت کند و تحقق ولايت الهي که دغدغه اساسي حاکميت ديني است جز با رعايت عدالت ممکن نيست، چه اينکه تحقق ربوبيت الهي و شکوفايي نفوس و ارواح در فضاي امن ولايت ديني از غير مسير عدالت به مثابه تيري بي کمان و خانه اي بي بنيان است و شايد اين معنا بخشي از تفسير آيه شريفه سوره حديد باشد که بعثت انبيا و نزول کتاب و ميزان همه و همه براي تحقق قسط و عدالت اجتماعي است. و از همين رو تشکيک در تقدم و يا تأخر عدالت اجتماعي بر ديگر راهبردهاي رشد و توسعه، گام نهادن در فضاي لغزنده معامله بر اصول است و اين همان مشکلي است که درکش براي ياران حضرت امير مشکل بود و بسياري از آنان نتوانستند تا آخر خط با او باشند.
افزون اينکه بي عدالتي به دليل اغراض متفاوت و خاستگاه گوناگون، در ابعاد مختلف بروز مي کند، گاهي در بعد اقتصاد و گاهي در صحنه سياست و يا در زمينه فرهنگ و روابط اجتماعي و يا در ميدان حقوق اساسي و روابط انساني رخ مي نمايد، ولي چنين نيست که با ظهور اين عارضه شوم در يک بخش به همان بسنده کند. ستمگران براي رخنه در باروي وحدت و تعادل جامعه از معبرهاي خدشه پذير بهره مي برند و سپس براي رسيدن به هدف اصلي خود ديگر ملاکهاي تعادل بخش را از کار مي اندازند.
سرآغاز بي عدالتي ها در تاريخ سياسي اسلام
اولين بي عدالتي در تاريخ سياسي اجتماعي اسلام روزي به ثبت رسيد که زمزمه «خشيناه علي حداثة سنه؛[65] به خاطر جواني بر او ترسيديم که مبادا نتواند جامعه را اداره کند » به جاي نص صريح «من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه» نشست.
روزي که نشستند و گفتند: «کرهوا ان يجمعوا لکم النبوة و الخلافة، فتبحجوا علي قومکم بحجاً بحجاً فاختارت قريش لانفسها فاصابت و وفّقت؛[66] طراح نظريه اجتهاد در برابر نص به ابن عباس مي گويد: چون قريش مصلحت نديدند هر دو مقام نبوت و خلافت را به شما بني هاشم واگذارند، مبادا که به وجد آييد و بر قوم خود فخرفروشي کنيد، لذا تصميم گرفتند تا خلافت را به طوايف ديگر حواله دهند و اين تصميمي بجا و موفقيت آميز بود» از آن روز رد پاي ستم در لفافه دين و در قالبي عوام پسند در تاريخ اسلام رقم خورد. و ديديم که طولي نکشيد اين ستم سياسي به تبعيض در حقوق اجتماعي و سپس ستم اقتصادي و نهايتاً به فساد قومي و طبقاتي در پوشش خلافت ديني منجر شد و مجموعه اين هجوم ظالمانه در ميدان بزرگ استحاله و انحراف تجهيز و تقويت گرديد و اين همان پيش بيني پيامبر بود که فرموده بود: «ان منکم من يقاتل علي تأويل القرآن کما قاتلت علي تنزيله.»[67] و امروز نوبت حضرت امير بود تا با قرائت جديدي از ستم و ستمگري به مبارزه برخيزد؛ ستمي که در لباس عدالت ظاهر شده بود و تبعيضي در پوشش توحيد و استيثاري که با تظاهر به ايثار پاي در ميدان نها
ده بود.
جلوه هاي عدالت در سيره علوي
در تلقي حضرت امير اگر حکومتي نتواند حق را اقامه کند و بر باطل يورش برد و در برابر فشار ستم و فرياد مظلوم بر خود نلرزد و بر پاي نخيزد به اندازه عطسه بز و يا کفش وصله داري ارزش ندارد، و به همين دليل دو اقدام مهم و انقلابي را سرلوحه اقدامات حکومت عدل خويش قرار داد:
1 مصادره و بازپس گيري اموال غاصبان؛
2 احياء سنت برابري و مساوات در بهره مندي از بيت المال.
او نه تنها تصميم گرفته بود تا در حکومتش حقوق مردم پايمال نشود و در بيت المال حيف و ميلي صورت نگيرد، بلکه مي خواست حقوق پايمال شده گذشته را نيز برگرداند. او که در شرايطي ويژه و حساس حکومت را پذيرفته بود، مي دانست پاسخ مناسب به قيام و انقلاب خودجوش مردمي که در اثر تبعيض و ستم حکومت به ستوه آمده و سر به شورش برداشته و آن را واژگون کرده اند، جز با تأکيد بر اصول عدالت و قاطعيت در برابر بي عدالتي هاي گذشته و عوامل آن ممکن نيست. و اگر حضرت امير از اين شرايط ويژه بهره برداري نمي کرد و تحولات اساسي مورد نظر خود را عملي نمي ساخت با فروکش نمودن شور و احساس انقلابي مردم زمينه اي براي دست زدن به اقدامات اصلاحي نمي ماند.
آن حضرت با اينکه مي دانست از سوي عزيز دردانه هاي بي جهت جامعه و حواشي انحصارطلب قدرت چه جنجالي در باره سياستهاي او به پا خواهد شد و چه مشکلاتي در راه اجراي اهدافش پيش خواهند آورد، در اولين سخنراني پس از بيعت برنامه هاي خود را که در واقع اصول عدالت اجتماعي و راهکارهاي آن بود اعلام کرد و فرمود:
«... و انما انا رجل منکم لي ما لکم و عليّ ما عليکم و قد فتح الله الباب بينکم و بين اهل القبلة و اقبلت الفتن کقطع الليل المظلم و لا يحمل هذا الامر الا اهل الصبر و البصر و العلم بمواقع الامر، و اني حاملکم علي منهج نبيکم صلي الله عليه و آله و منفذ فيکم ما امرت به ان استقمتم لي و بالله المستعان. الا ان موضعي من رسول الله صلي الله عليه و آله بعد وفاته کموضعي منه ايام حياته ...؛[68]
من همچون يکي از شما هستم، آنچه به سود شماست سود من نيز هست و آنچه به ضرر شماست ضرر من است. بي ترديد، درِ پيکار ميان شما و اهل قبله را خدا گشوده و فتنه ها چون سياهي شبهاي تار روي آورده است و اين بار سنگين را جز صاحبان صبر و بصيرت که بر مواضع و موقعيتها آگاهي داشته باشند نمي توانند بر دوش کشند. من جز به راه پيامبرتان نخواهم برد و به آنچه مأمور شده ام اقدام خواهم کرد. مشروط بر اينکه شما نيز استقامت کنيد. يقيناً ديدگاهها و موضع من امروز همان موضعي است که در حيات پيامبر داشته ام.»
ستيز با عدالت گريزان
پس از اين مقدمه پرمعنا، اولين اصل از سياست خود را اين گونه بيان داشت:
«الا و ان کلّ قطعية اقطعها عثمان، و کل مال اعطاه من مال الله، فهو مردود في بيت المال، فان الحق القديم لا يبطله شي ء. و لو وجدته و قد تزوج به النساء و فُرّق في البلدان لرددته الي حاله، فان في العدل سعة و من ضاق عليه الحق عليه العدل فالجور عليه اضيق؛[69]
آگاه باشيد تمامي زمينهايي که عثمان بخشيده و مالهايي که به ناحق داده است به بيت المال برمي گردد، زيرا که مرور زمان حق را از ميان نمي برد. اگر به آن مالها دست يابم، حتي اگر به کابين زنان رفته باشد و در شهرستانها بند تجارت باشد، همه را بازمي گردانم. چرا که عدل را گستره و آسايشي است و کسي که عدالت بر او تنگ آيد و حق بر او گران آيد بي ترديد فضاي ستم بر او تنگ تر خواهد بود.»
حضرت امير سپس با نگاهي به راست و چپ خود به طرح دومين اصل از عدالت اجتماعي پرداخت و فرمود:
«الا لا تقولن رجال منکم غدا غمرتهم الدنيا فامتلکوا العقار و فجروا الانهار و رکبوا الخيل و اتخذوا الوصائف المرققة الروقة اذا ما منعتهم ما کانوا يخوضون فيه و امرتهم صيرّتهم الي حقوقهم التي تعلمون: حرّمنا ابن ابي طالب حقوقنا. الا و ايما رجل من المهاجرين و الانصار من اصحاب رسول الله يري انّ الفضل له علي سواه بصحبته فان الفضل غداً عند الله، فانتم عباد الله و المال مال الله يقسم بينکم بالسوية و لا فضل فيه لاحد علي احد؛[70]
مبادا عده اي از شما که در باتلاق دنيا فرو رفته اند و زمينها را تصاحب کرده و نهرها شکافته و بر اسبها تاخته و کنيزکان زيباروي و باريک اندام برگزيده اند، انگار که از تصرفاتشان جلوگيري کردم و آنان را به پذيرش حقوق خودشان وادار کردم، فرياد برآوردند که: پسر ابي طالب ما را از حقوقمان محروم نمود. آگاه باشيد هر يک از مهاجرين و انصار که احساس مي کنند به دليل مصاحبت با پيامبر فضيلتي بر ديگران دارند، بدانند که اين يک فضيلتي الهي است و به معناي برخورداري بيشتر از بيت المال نيست بنابراين همه شما بندگان خدا و بيت المال نيز مال خداست که در ميان شما به صورت برابر تقسيم مي شود و هيچ کس فرقي با ديگري ندارد.»
به دنبال اين بيان اضافه کرد:
«و اذا کان غداً ان شاء الله فاغدوا علينا فان عندنا مالاً نقسمه فيکم، و لا يتخلفّن احد منکم، عربي و لا عجمي، کان من اهل العطا او لم يکن؛[71]
همين اکنون مالي در پيش ماست که بايد تقسيم شود، فردا که شد همه بيايند چه عرب و چه عجم، چه آن کساني که تاکنون تقسيمي مي گرفته اند و چه آنان که محروم بوده اند.»
ابن ابي الحديد مي نويسد: اين اولين موضوعي بود که موجب نگراني و کينه اشراف نسبت به حضرت امير شد. آنان نمي توانستند ايستادن در صف برابر با فقرا را تحمل کنند. و فرداي آن روز از يک سو به عبيدالله بن ابي رافع دستور داده شد که به هر يک از مهاجرين سه دينار داده شود و سپس به هر يک از انصار نيز سه دينار و در مرحله بعد به همه مردم سياه و سرخ هر يک سه دينار عطا شد. و البته تعدادي از خواص همانند طلحه و زبير و عبدالله بن عمر و سعيد بن عاص و مروان و ... حاضر به گرفتن آن نشدند . و از سوي ديگر دستور داده شد: هر آنچه از بيت المال در خانه عثمان بود و نيز ابزار و اسلحه اي که در آنجا عليه شورشيان به کار برده مي شد، و همچنين همه اسبهاي نجيب و شتراني که از بيت المال براي خود برگزيده و حتي شمشير و زره خود او مصادره و به بيت المال منتقل شود، و اين حرکت چنان آشوبي در زندگي ستمگران افکند که عمرو عاص طي نامه اي به معاويه مي نويسد:
«ما کنت صانعاً فاصنع اذا قشرک ابن ابي طالب من کل، تملکه کما تُقْشَر عن العصا لحاها؛[72] هرچه تصميم داري اقدام کن، و گرنه پسر ابي طالب پوستت را چنان خواهد کند که پوست چوب دستي را.»
روز بعد تعدادي از همين عزيز دردانه ها در مسجد گرد آمدند و پس از بحث و تبادل نظر، وليد بن عقبه را به نمايندگي پيش حضرت فرستادند. او نيز آمد و گفت: يا اباالحسن! هر يک از ما را که مي بيني خوني بر گردن تو داريم، پدر مرا در بدر به سختي از پاي درآوردي و برادرم را وليد برادر مادري عثمان بود ديروز در خانه خودش خوار کردي. پدر سعيد بن عاص را نيز در بدر کشتي همان که گاو شاخدار قريش بود!. پدر مروان را در مجلس عثمان تحقير کردي و ... در صورتي که همه ما برادران و هم رديفان تو از بني عبدمناف بوديم و در هر صورت گذشته ها را فراموش نموده و امروز با تو بيعت مي کنيم به شرط اينکه بر اموالي که در زمان عثمان اندوخته ايم ننگري و قاتلان عثمان را بکشيد و در عين حال هرگاه امنيت نيابيم به شام پناه مي بريم!
حضرت امير در پاسخ فرمود:
«اما خونهايي که بر گردن من داريد، اين حق بود که خون شما بريخت نه من. و اما نسبت به اموال شما، من حق خدا را هم از شما و هم از غير شما خواهم گرفت. و اما قاتلان عثمان را اگر قصد کشتن داشتم همان ديروز و قبل از پيشنهاد شما مي کشتم. و امروز نيز، من از طرف خود امنيت شما را تضمين مي کنم ولي هرگاه توطئه اي را احساس کنم خودم شما را به تبعيد خواهم فرستاد. ابن ابي الحديد مي نويسد: از همين مجلس دشمني با حضرت امير را علناً شروع کرده و به شايعه پراکني و تفرقه افکني پرداختند.»[73]
با پوزش از مقدمه نسبتاً طولاني اين بخش با ذکر چند نمونه از عملکرد آن حضرت در دو محور «عدالت در سياست و مديريت» و «عدالت در اقتصاد و معيشت»، با خاطره هاي زيبايي از عدالت اجتماعي در سيره آن بزرگوار انس مي گيريم.
عدالت علوي در سياست و اقتصاد
1 دو سخن از آن حضرت نقل شده است که به منزله دو چشم و دو بال و دو پايه عدالت مي باشند. سخن اول فرازي از نامه به عثمان بن حنيف است که مي فرمايد:
«أأقنع من نفسي بان يقال: هذا اميرالمؤمنين و لا اشارکهم في مکاره الدهر، او اکون اسوة لهم في جشوبة العيش؛[74]
آيا به همين بسنده کنم که مرا امير مؤمنان خوانند و در ناخوشايندي هاي روزگار شريک آنان نباشم و در سختي و فشار زندگي نمونه اي براي آنان نباشم.»
و سخن دوم را مرحوم کليني نقل کرده است که فرمود:
«ان الله جعلني اماماً لخلقه ففرض عليّ التقدير في نفسي و مطعمي و مشربي و ملبسي کضعفاء الناس، کي يقتدي الفقير بفقري و لا يطغي الغني غناه؛[75]
خداوند مرا به امامت بندگانش برگزيده و مرا موظف نموده تا در زندگي شخصي و خوراک و پوشاکم همچون تهيدستان رفتار کنم، تا آنان به تهيدستي من اقتدا کنند و دارايي ثروتمندان آنان را به طغيان نکشد.»
در حديث مفصلي که حضرت امام باقر(ع) از جريان مناظره حضرت امير با اعضاي شوراي تعيين شده توسط عمر بيان مي کنند، در پايان مناظره مي فرمايند:
«فتغامزوا بينهم و تشاوروا و قالوا: قد عرفنا فضله و علمنا انه احقّ الناس بها و لکنه رجل لا يفضل احداً علي احد فان ولّيتموها ايّاه جعلکم و جميع الناس فيها شرعاً سواء و لکن ولّوها عثمان فانه يهوي الذي تهوون؛[76]
پس از اينکه در برابر ادلّه روشن حضرت امير بر برتري خود، ديگر اعضاي شورا درماندند همديگر را به اشاره خواندند و به مشورت پرداختند و گفتند: حقانيت و فضيلت علي قابل انکار نيست، اما او کسي را بر کس ديگر ترجيح نمي دهد و اگر به حکومت رسد شما و ديگر مردم را يکسان خواهد شمرد ولي اگر عثمان بر سر کار آيد نظري همانند شما داشته و خواسته هاي شما را خواهد خواست.»
و ابوهلال ثقفي نقل مي کند: عده اي از ياران حضرت امير نزد او آمده و گفتند:
«يا اميرالمؤمنين، اعط هذه الاموال و فضل هؤلاء الاشراف من العرب و قريش علي الموالي و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره، و انّما قالوا ذلک للذي کان معاوية يضع بمن اتاه. فقال: اتأمروني ان اطلب النصر بالجور فيمن ولّيت عليه ...؛[77] اين اموالي را که در اختيار داري ببخش و اشراف عرب و قريش را بر موالي و عجم ترجيح بده و برتري بخش و نيز آنان را که مي ترسي به سوي معاويه بگريزند استمالت کن و البته معاويه چنين مي کرد حضرت در پاسخ فرمود: از من مي خواهيد پيروزي خود را با ستم به مردم به دست آورم؟! ...»
مشابه اين قضيه روايت ديگري است که در آن آمده است: روزي حضرت امير از نافرماني ياران و فرار آنان با مالک اشتر سخن مي گفت و گله مي کرد، مالک نيز اجازه خواست تا حقيقت را بگويد و ضمن سخنانش گفت:
«و انت تأخذهم بالعدل و تعمل فيهم بالحق و تنصف الوضيع من الشريف، و ليس للشريف عندک فضل منزلة علي الوضيع، فضجت طائفة ممن معک من الحق اذا عمّوا به و اغتّموا من العدل اذا صاروا فيه ... و قلّ من النّاس من ليس للدّنيا بصاحب و اکثرهم من يحتوي الحق و يستمري ء الباطل و يؤثر الدنيا و ...؛
تو از آنان بر اساس عدالت بازخواست مي کني و حق زيردستان را از اشراف مي گيري و از نظر تو فرقي بين آنان نيست در صورتي که در ميان همراهان شما نيز هستند کساني که اگر بر اساس انصاف و حق و عدل با آنان برخورد شده غمگين شوند و فرياد برآرند ... اندکي يافت مي شوند که به دنيا دل نبسته باشند و بسياري از آنان دل بسته به دنيا و از حق گريزانند و باطل را گوارا مي شمرند.»
آنگاه حضرت امير در پاسخ مالک مي فرمايد:
«اما ما ذکرت من سيرتنا بالعدل فانّ الله يقول: من عمل صالحاً فلنفسه ... و انا من ان اکون مقصّراً فيما ذکرت اخوف ... و امّا ما ذکرت من بذل الاموال و اصطناع الرجال فانّا لا يسعنا ان نؤتي امرأً من الفيئ اکثر من حقه ...[78]
اينکه مي گويي سيره عادلانه ما باعث فرار آنان شده است، اين فرمان خدا و خواست اوست ... تازه من از اين جهت ترسناکم که به عدالت کامل عمل نکرده باشم ... و اما اينکه از بيت المال ببخشم و با شخصيتها معامله کنم، مي داني که من نمي توانم به هر کس بيش از آنچه حق اوست بدهم.»
و باز ابوهلال ثقفي مي نويسد: کان علي عليه السلام اميل الي الموالي و الطف بهم و کان عمر اشدّ تباعداً منهم؛[79]
علي نسبت به موالي برده هاي آزاد شده، کساني که از طوايف بزرگ عرب نبودند و ... تمايل و لطف بيشتر داشت و عمر به شدت از آنان دوري مي گزيد.
و ابن ابي الحديد مي نويسد: انّ امرأتين اتتا علياً احداهما من العرب و الاخري من الموالي فسألتاه فدفع اليها دراهم و طعاماً بالسواء. فقالت احداهما: انّي امرأة من العرب و هذه من العجم! فقال: انّي و الله لا اجد لبني اسماعيل في هذه الفيي ء فضلاً علي بني اسحاق؛[80]
دو زن نزد حضرت آمدند و کمک خواستند، حضرت امير به هر يک از آنان مقداري درهم و غذا به صورت برابر داد. يکي از زنان گفت: من زني از عرب و او از عجم است! حضرت فرمود: به خدا قسم در زمينه بيت المال من فرقي بين فرزندان حضرت اسماعيل و فرزندان اسحاق نمي بينم.
حضرت امام صادق(ع) مي فرمايد:
«کان اميرالمؤمنين يکتب الي عمّاله: لا تسخروا المسلمين و من سألکم غير الفريضة فقد اعتدي فلا تعطوه و کان يکتب يوصي بالفلاحين خيراً؛[81]
حضرت امير به کارگزارانش مي نوشت: مسلمانان را به بيگاري نکشيد و هر که بيش از حق خود خواست به او ندهيد زيرا قصد تجاوز از حد خود دارد و همواره نسبت به کشاورزان توصيه به نيکي مي نمود.»
و در فرازي ديگر از حضرت باقر(ع) نقل شده است که فرمود:
«کان يکتب الي امراء الاجناد: انشدکم الله في فلّاحي الارض ان يظلموا قبلکم؛[82]
به فرماندهان نظامي مي نوشت: شما را به خدا مبادا کشاورزان از جانب شما مورد ستم قرار گيرند.»
همان گونه که مالک اشتر نيز اشاره کرده بود تعداد زيادي از کارگزاران حضرت تحمل عدالت حضرت را نداشتند، حتي خويشان خودش نيز گاهي دل حضرت را به درد مي آوردند. موضوع نامه چهل و يک نهج البلاغه را مرحوم کشّي از علماي رجال شناس شيعه و تعدادي از اهل سنت همانند بلاذري مربوط به عبدالله بن عباس مي دانند، و شايد عبيدالله بن عباس باشد که وقتي به گوش حضرت امير مي رسد مقداري از بيت المال بصره را برداشته و به مدينه گريخته است به او مي نويسد: واي بر تو! گويي که ارثي از پدر و مادرت را به دست آوردي، پناه بر خدا! آيا به معاد ايمان نداري و از حساب و پرسش نمي ترسي؟ تو که نزد ما در شمار خردمندان بودي چگونه خوردن و آشاميدن را بر خود گوارا مي داني در صورتي که مال يتيمان و تهيدستان و مؤمنان و مجاهدان را برداشته اي. تا آنجا که مي فرمايد:
«و والله لو انّ الحسن و الحسين فعلا مثل الذي فعلت ما کانت لهما عندي هوادة و لا ظفرا مني بارادة حتي آخذ الحق منهما و ازيح الباطل عن مظلمتهما؛
به خدا اگر حسن و حسين همانند تو رفتار مي کردند، از سوي من برخورد ملايمي نمي ديدند و به آرزوي خود نمي رسيدند تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلي را که در اثر ستم آنان بروز کرده بود نابود کنم.»
و در خبر ديگري که اربلي نقل کرده است: روزي براي امام حسن مهماناني رسيد، آن حضرت ناني تهيه ديد ولي نان خورشي نيافت، قنبر مطلع شد و کيلويي از عسلي که در بيت المال بود به او قرض داد، وقتي حضرت امير براي تقسيم عسل حاضر شد از قنبر توضيح خواست و قنبر نيز هرچه بود گفت. حضرت امير، حسن را طلبيد و قصد زدن ايشان نمود، امام حسن او را به برادرش جعفر قسم داد و آرام گرفت و بعد فرمود: چرا چنين کردي؟ گفت: ما نيز از بيت المال حقي داريم، هنگامي که قسمت ما مي رسيد قرضم را برمي گردانم. حضرت امير فرمود:
«لا يجوز ان تنتفع بحقک قبل انتفاع الناس، لو لا اني رايت النبي صلي الله عليه و آله يقبّل ثنيتک لاوجعتک ضرباً؛[83]
تو نبايد قبل از بهره مندي مردم از اين مال بهره گيري، اگر نديده بودم که پيامبر گرامي از لبهايت بوسه مي گرفت تو را مي زدم!»
البته لازم به توضيح است که در صورت صحت سند اين حديث، دست زدن پيشواي معصومي چون حضرت امام حسن به چنين رفتارها شايد به آن جهت باشد تا کساني چون ابن عباس و عثمان بن حنيف از خودي ها و طلحه و زبير و ديگر دنياطلبان با چشم محسوس خود ببينند که در ترازوي عدل علي(ع) فرقي بين حسن محبوبترين شخص در نزد علي و ابن ملجم قاتل او وجود ندارد.
و باز ثقفي نقل کرده است:
«کان علي يقول: يا اهل الکوفة! اذا انا خرجت من عندکم بغير رحلي و راحلتي و غلامي فانا خائن؛[84]
اگر من از شهر شما بيش از آنچه به همراه خود از مدينه آورده ام، برگشتم، خائن خواهم بود.»
لذا حتي هزينه زندگي حضرت از نخلهايي که در مدينه داشت تأمين مي شد.
ابن عساکر نوشته است: براي خريد لباس به بازار رفت و از مغازه اي لباس خواست، صاحب مغازه حضرت را شناخت و ادب نمود، حضرت او را رها کرد و از مغازه اي ديگر که نوجواني در آن بود پيراهني به سه درهم خريد و روانه شد. وقتي پدر نوجوان متوجه شد به فرزندش اعتراض نمود که چرا دو درهم نستاندي و به سرعت يک درهم را به مسجد آورد تا به حضرت برگرداند. حضرت فرمود: «باعني رضاي و اخذ رضاه؛[85] با رضايت فروخته و من نيز با رضايت خريده ام.» يک درهم را نگرفت . و باز هم نقل مي کند: جعدة بن هبيره به حضرت امير گفت: دو نفر که براي قضاوت نزد تو مي آيند، يکي از آنان تو را از جان و مالش بيشتر دوست دارد و آن ديگري اگر از دستش برآيد سرت را خواهد بريد و تو عليه دوست خود و به نفع دشمنت حکم مي کني! حضرت فرمود:
«انّ هذا شيي ء لو کان لي فعلت و لکن انّما ذا شيي ء لله؛[86] اگر دست من بود خواسته تو را عمل مي کردم اما اين حکم خداست.» عدالت يک حقيقت است نه راه گريزي براي تأمين منافع شخصي.
آن حضرت نسبت به غير مسلمانان نيز عدالت را مراعات مي نمود. مرحوم طوسي نقل مي کند:
«مرّ شيخ مکفوف کبير يسأل، فقال اميرالمؤمنين: ما هذا؟ قالوا: يا اميرالمؤمنين! نصراني، فقال اميرالمؤمنين: استعملتموه حتي اذا کبر و عجز منعتموه، انفقوا عليه من بيت المال؛[87]
پيرمردي نابينا گدايي مي کرد، حضرت امير فرمود: اين چه وضعي است؟ گفتند: يا اميرالمؤمنين شخصي مسيحي است. حضرت فرمود: او را به کار گرفته ايد تا اکنون که عاجز و پير شده محرومش ساخته ايد، از بيت المال هزينه او را بپردازيد.
بايد گفت در اين حديث دنيايي از عظمت و عزت فرهنگ اسلام نهفته است و اساس بيمه هاي اجتماعي معرفي شده است. و آنگاه با چنين سياستي است که روزي مي فرمايد:
«ما اصبح بالکوفة احد الّا ناعَماً، ان ادناهم منزلة ليأکل البرّ و يجلس في الظل و يشرب من ماء الفرات؛[88]
امروز در کوفه کسي نيست که زندگي آرام و راحتي نداشته باشد. امروز ضعيف ترين مردم اين شهر به نان گندم و آب گواراي فرات و سرسايه اي آرام دسترسي دارند.»
پي نوشت ها:
1 مجموعه آثار شهيد مطهري، ج1، ص61.
2 نحل، آيه 90.
3 نهج البلاغه، حکمت 231.
4 تصنيف غرر الحکم، ش1695.
5 شرح غررالحکم، ج2، ص502.
6 نهج البلاغه، حکمت 374.
7 نهج البلاغه، خطبه 177.
8 همان، خطبه 216.
9 شرح غررالحکم، ج2، ص401.
10 نهج البلاغه، حکمت 437.
11 شرح غرر الحکم، ج2، ص508.
12 شرح غررالحکم، ج1، ص57.
13 شرح ابن ابي الحديد، ج20، ص276، ح186.
14 نهج البلاغه، حکمت 479.
15 الافصاح في فقه اللغه، ج1، ص242 باب سوم .
16 فروق اللغه، ابي هلال عسکري، باب 12، ص136. ضمناً در همين کتاب به هنگام فرق بين حق و حقيقت مي گويد: و الحق ما وضع موضعه من الحکمة ... و در بيان صدق و حق مي گويد: لانه حق وقوع الشي ء في موقعه الذي هو اولي به ... باب دوم، ص21 و 34، مکتبة بصيرتي، قم.
17 همان، باب 18، ص194.
18 همان، ص191.
19 لسان العرب، ذيل ماده حيف و عسف.
20 نهج البلاغه، نامه 53، فراز 35.
21 سوره الرحمن، آيه 7. تفسير صافي، ج5، ص107.
22 الميزان، ج12، ص331.
23 نهج البلاغه، نامه 51.
24 العدل حياة، العدل حياة الاحکام، تصنيف غررالحکم، ش1699 و 1702. العدل فوز و کرامة، شرح غررالحکم، ج1، ص179.
25 جمال السياسة العدل في الامرة، ثبات الدول باقامة سنن العدل، شرح غررالحکم، ج3، ص375 و 353. العدل قوام الرعية و جمال الولاة کمال الولاة ، همان، ج2، ص9.
26 العدل مألوف، الرعية لا يصلحها الّا العدل. شرح غررالحکم، ج1، ص11 و 356. العدل رأس الايمان و جماع الاحسان، همان، ج2، ص30.
27 العدل اقوي اساس، همان، ج1، ص216. نهج البلاغه، خطبه 15.
28 نهج البلاغه، خطبه 3.
29 همان، نامه 53، فراز 58 و 20.
30 همان، خطبه 198، فراز 27.
31 همان، خطبه 94، فراز 7 و خطبه 138 فيريکم کيف عدل السيرة و يحيي ميت الکتاب و السنة .
32 به کتاب: تدين، حکومت و توسعه، نوشته: محمدجواد لاريجاني، صفحات 336 تا 341 مراجعه شود.
33 ضمن زيارت مطلقه حضرت امير زيارت اول مفاتيح .
34 نهج البلاغه، خطبه 192 خطبه قاصعه ، فراز 117.
35 همان، خطبه 87.
36 همان، حکمت 31.
37 همان، خطبه 27.
38 همان، خطبه 137.
39 همان، خطبه 3 خطبه شقشقيه .
40 شرح غرر، ج2، ص211.
41 نهج البلاغه، حکمت 160.
42 همان، خطبه 30.
43 همان، نامه 53، فراز 149.
44 شرح نهج البلاغه، ج24، ص13 با تلخيص و تصرف.
45 سوره قيامت، آيات 5 6.
46 نهج البلاغه، نامه 53، فراز 17.
47 همان، نامه 59.
48 همان، نامه 70.
49 شرح نهج البلاغه، ج1، ص231.
50 الغارات، ص29، نشر دارالاضواء، چاپ اول، 1407، تحقيق سيدعبدالرضا حسيني خطيب.
51 نهج البلاغه، خطبه 232.
52 همان، نامه 53، فراز 95.
53 همان، نامه 53، فراز 126.
54 همان، نامه 53، فراز 21.
55 در ضمن خطبه 224 به يک مورد اشاره شده است.
56 مشهور بين عامه و خاصه آن است که نامه 41 نهج البلاغه خطاب به ابن عباس است. منابع اين موضوع خواهد آمد.
57 الغارات، همان، ص379.
58 شرح ابن ابي الحديد، ج1، ص200.
59 نهج البلاغه، خطبه 27.
60 همان، خطبه 29.
61 همان، خطبه 123.
62 همان، خطبه 131.
63 همان، خطبه 216، فراز 8، 90، 10.
64 تصنيف غرر، ش 776.
65 السقيفة و فدک (ابوبکر جوهري)، ص52.
66 تاريخ طبري، ج2، ص578، چاپ دارالکتب العلميه، بيروت.
67 تاريخ ابن عساکر قسم الامام علي عليه السلام ج3، ص163، حديث 1178؛ وسائل الشيعه، ج18، ص150، حديث 75.
68 شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج7، ص36، ذيل خطبه 91.
69 همان، ج1، ص269، ذيل خطبه 15.
70 همان، ج7، ص37، نص متن از کتاب «صوت العدالة الانسانيه»، ص348 آمده است.
71 همان، ج7، ص37.
72 همان، ج1، ص270.
73 همان، ج7، ص38.
74 نهج البلاغه، نامه 45.
75 کافي، ج1، ص410.
76 الاحتجاج، ج1، ص320، چاپ اسوه.
77 الغارات، همان، ص48؛ کافي، ج 4، ص31؛ نهج البلاغه، خطبه 126.
78 الغارات، همان، ص46.
79 همان، ص341.
80 شرح ابن ابي الحديد، ج2، ص200.
81 کافي ج5، ص284.
82 قرب الاسناد، ص138، حديث 489.
83 کشف الغمه، ج1، ص176 چاپ تبريز .
84 الغارات، همان، ص44.
85 تاريخ ابن عساکر، قسم امام علي(ع)، ج3، ص338، حديث 1358.
86 همان، ج3، ص249، حديث 1265.
87 وسائل الشيعه، ج11، ص49، منقول از تهذيب شيخ.
88 بحارالانوار، ج40، ص327، منقول از مناقب ابن شهرآشوب.

منبع: فصلنامه حکومت اسلامي، شماره 18