كسى كه چيزى از او خواسته اند تا وعده نداده آزاد است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >  مقالات (اخلاقی)  >  تربیت فکر و اندیشه از دیدگاه نهج البلاغه

تربیت فکر و اندیشه از دیدگاه نهج البلاغه

کلمات کليدي:اخلاق؛سیاست؛اخلاق و سیاست؛خلافت؛معاویه؛استبداد؛غزالی؛امام

در عرصه اجتماع و زمینه سیاسی، سؤالاتی مطرح هستند که هر شهروندی ضرورت دارد، پاسخ آنها را بداند:

1. چه کسانی بر آنها حکومت می کنند؟

2. نحوه انتخاب آنان چگونه است و اقتدار سیاسی به چه کیفیت، اِعمال می شود؟

3. افراد کشور، تحت سلطه سیاسی چه رژیمی هستند؟

اگر پاسخ چنین پرسش هایی در ذهنیّت شهروندان، روشن نباشد، دموکراسی در آن مملکت، مفهومی نخواهد داشت. شناسایی و درک مسایل سیاسی، لازمه سیاست است. از این جهت، پروفسور ریمون آردن، این ارتباط را در تعریف علم سیاست بیان می کند: «مطالعه روابط قدرت، میان افراد و گروه ها و بررسی سلسله مراتب که قدرت سیاسی را در داخل جوامع گوناگون و متعدد ایجاد می کند، علم سیاست است(1)».

آیا در روند وجود این روابط میان افراد و گروه ها، رعایت یک سلسله اصول هدفدار و قواعد اخلاقی، ضروری است یا حاکم و فرمانروایان در اداره کشور و سلطه بر فرمانبران، هرگونه رفتاری را می توانند پیاده نمایند؟

پاسخ به این سؤال بستگی دارد که حاکم و فرمانروایان، چه برداشتی از امر حکومت و مسأله اداره کشور داشته باشند؟ اگر حاکمان، مسأله سیاست را یک موضوع رقابتی و به دست آوردن سلطه تفسیر کنند، طبیعی است که آنها برای بیرون کردن رقیب از صحنه سیاسی و به دست آوردن قدرت، به هر راه ممکن، تمسّک خواهند جست؛ و این چیزی است که در نظر عالمان علم سیاست، مطرح است؛ زیرا آنان، سیاست را جز «رقابت» در عرصه سیاسی، چیز دیگری نمی دانند(2).

این نظر بیشتر در آراء و اندیشه های فیلسوفان عصر جدید دیده می شود که سیاست و بازی سیاست را به دست گرفتن قدرت در عرصه اجتماع و بیرون کردن رقیب در نبرد زندگی، «تنازع بقا» می دانند(3).

در این تفسیر، زندگی، عرصه تنازع، و سیاست، زمینه رقابت یا خصم فرضی است. در این گونه تفسیرها، نه حکومت به دنبال تربیت جامعه است و نه امر سیاسی، مسؤولیت آور و یک موضع تعهدی و وجدانی و اخلاقی است.

نظریه متفکّران مسلمان

اما در نظر متفکران مسلمان، سیاست، یک موضوع مسؤولیت دار و جامعه، جامعه ای هدفدار است که برای رسیدن به آن جامعه مطلوب، رعایت اصول اخلاقی در امر زمامداری لازم است. ما نظریه سه نفر از عالمان اسلامی در تعریف سیاست را می آوریم:

1. ابونصر فارابی، رابطه فرماندهی و فرمانبری و خدمات حکومت خوب را «سیاست» می داند و از نظر او حاصل خدمات، سیاست است.

از دید فارابی، حکومت خوب، آن حکومتی است که بتواند افعال و سنن و ملکات ارادی را که در پرتو آنها می توان به سعادت حقیقی رسید، در مردم جایگزین کند و حکومتی که سعادت پنداری ایجاد می کند، ریاست جاهلی یا «حکومت جاهلیّت» است(4).

2. امام محمد غزّالی از متفکران نامدار، در صفحه 54 جلد یکم کتاب احیاءالعلوم در کلّیت فعالیت های بشری می گوید:

«مقاصد خلق، مجموع است در دین و دنیا و نظام دین منوط است به نظام دنیا، چه دنیا، مزرعه آخرت است و وسیله ای است رساننده به حضرت باری سبحانه و تعالی. برای هرکس که دنیا را وسیله و منزلت سازد نه وطن و قرارگاه. و کار دنیا منظم نشود، مگر به اعمال آدمیان. و اعمال و حِرَف و صناعت ایشان از سه قسم بیرون نیست».

در قسم اول، غزّالی، چهار صنعت کشاورزی، پارچه بافی، بنایی و سیاست را نام می برد که زندگی اجتماعی بدین چهار شغل بسته است. از نظر غزّالی، سیاست همه فنون و شغل ها قرار دارد(5)».

روشن است که تعریف غزّالی از سیاست، بسیار وسیع و گسترده بوده و از دید او، سیاست تنها دانشی است که زندگی صلح جویانه را به مردمان می آموزد و راه رهایی در دنیای دیگر را نیز نشان می دهد.

3. عبدالرحمن کواکبی از نادره اندیشمندان جهان اسلام است که کتاب او را می توان مانیفست نهضت مشروطیت نامید، در کتاب «طبیعت استبداد»، اثر جاودانی خود می گوید:

«چون تعریف علم سیاست آن است که کارهای مشترک به مقتضای حکمت نمایند طبعا و قهرا اولین مبحث های آن و مهم ترین آنها، بحث استبداد خواهد بود(6)».

در این تعریف، روش اداره عقلانی و از روی حکمت جامعه، سیاست است؛ ولی از آنجا که کواکبی با استبداد، خصومت دارد و از آن رنج می برد، تلاش می کند که در کتاب خود راه های مبارزه با «دیو استبداد» را نشان دهد و با شمردن انواع استبداد و رابطه آن با مفاهیم: «استبداد و دین»، «استبداد و علم»، «استبداد و اخلاق»، «استبداد و تربیت»، «استبداد و ترقی» و دیگر انواع آن، استبداد را نابود سازد.

انسان کیست؟

این سؤال را شاید انسان، دقیقا از نخستین روزهای شناخت خود، از خود داشته است. شاهد این مسأله، طرح این سؤال در نخستین ظهور گام های اندیشه در جامعه بشری بوده است که در جمله معروف سقراط حکیم: «خود را بشناس» آمده است.

البته آن روز، آن حکیم به این سؤال، پاسخ معنوی، آسمانی، ملکوتی داده است که در شعر حافظ شیراز تجلی یافته بود:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود     آدم آورد در این دیر خراب آبادم

و پیش از او، ابوعلی سینا، حکیم فرزانه مسلمان، در قصیده عینیّه خود با مَطْلَع آن، گفته بود:هبطت الیک مِن المحلّ الأرفع >ورقاء ذات تعزیز و تمنع(7)

:از جایگاه رفیع و والا، کبوتری از روی مناعت و عزّت به کالبد تو نزول یافت.

اما از آغاز رنسانس، و شاید، پیش از آن که اومانیسم (انسان گرایی) ظهور می یابد و انسان به عنوان سازنده خود مطرح می شود، خدا از صفحه زندگی حذف می گردد.

زندگی، بی هدف تعریف می شود و انسان وانهاده به خود، معرفی می شود. دیگر انسان، آن وجود عالی هدفدار نیست بلکه او، میمون برهنه داروین، ماشین خودکار مادی ها، حیوان وحشی و گرگ انسانها بز می شود و همچنین حیوان حیله گر ماکیاول.

در این بینش، هم هدف از زندگی حذف می شود و هم سیاست از اخلاق جدا می گردد. در این بینش، انسان در عرصه سیاست، یک پیروز بی رحم است نه یک انسان مسؤول. او زندگی را «نبرد انسان ها» می داند و تنازع در بقا را اصل می انگارد.

او «پیروزی» را به جای «خدمت» و «سلطه گری» را به جای «مسؤولیت» می گذارد.

در این بینش، انسان، روباه مکاری است که از هر طریقی ممکن باشد، طعمه قدرت را به دست می آورد و چند روزی در عرصه رقابت و سلطه، پشت رقیب را به زمین می نشاند. این جا است که فلسفه ماکیاولی به عنوان یک فلسفه سیاسی پیروز، فلسفه روز است و اخلاق از سیاست دور می شود.

فلسفه ماکیاول

به عقیده ماکیاول، در کتاب «پرنس» هر وسیله ای که برای رسیدن حاکم به هدف خویش مفید باشد، موجّه است و توسل به وسایل زیر جهت تثبیت یا حفظ حکومت، مجاز است:

1. زور؛ 2.شدت عمل؛ 3.مکر و حیله؛ 4.سوء نیّت؛ 5.ریاکاری؛ 6.تبلیغات(پروپاکاند)(8).

علی علیه السلام مرد سیاست و اخلاق

برخلاف همه این اندیشه ها، علی علیه السلام ، شهسوار اسلام و تربیت یافته خاندان وحی، نخستین مؤمن جامعه صدر اسلام و یار و یاور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در همه عرصه های نبرد و زندگی، آنجا که زمام امور خلافت را به دست گرفت، از روز نخست، اصول سیاسی خود را توأم با اخلاق اعلام کرد. اصولاً او آمده بود تا اخلاق را با سیاست یکی کند؛ گرچه پیمودن این راه به شکست او انجامد.

اینک شواهد:

1. وقتی که بعد از قتل عثمان، مردم مسلمان (مهاجر و انصار) به خانه او ریختند که زمام امور را به شایسته ترین فرد امّت بسپارند، او نخست امتناع کرد و مشاور بودن خود را بهتر از امامت و زمامداری دانست و فرمود: «لأنْ أکون وزیرا خیرٌ مِنْ أنْ أکونَ امیرا(9)». او سپس پذیرش خلافت را در اثر احساس مسؤولیت در برابر احقاق حق مظلوم و گرفتن حق آنها از ظالمان دانست و اگر آشکار ساخت که به چنین رسالتی نپردازد، هرگز به وظیفه و تعهّد خود در برابر خداوند، قیام نکرده است.

2. عزل معاویه یکی از شروط انقلابیّون بود. به نقل مسعودی در «مروج الذّهب»، ابن عباس می گوید: وقتی که از زیارت مکّه برگشتم دیدم پنج روز است که عثمان کشته شده است. درِ خانه امام علیه السلام رفتم که به حضورش برسم؛ گفتند: مغیرة بن شعبه پیش امام است. پشت در خانه نشستم و ساعتی در انتظار ماندم تا اینکه مغیرة بیرون آمد و به من سلام کرد و گفت: کِی آمدی؟

گفتم: همین الآن رسیده ام.

آنگاه خدمت امام رسیدم و به حضرتش سلام کردم.

امام پرسید: طلحه و زبیر را کجا ملاقات کردی؟

گفتم: در منزل نواصف (نام محلی میان مکه و مدینه).

گفت: همراه ایشان چه کسی را دیدی؟

گفتم: ابوسعید حارث بن هشام همراه عده ای از قریش.

گفت: آنها حتما خروج می کنند که خون عثمان را طلب کار شوند. به خدا آنها خودشان قاتلان عثمان اند.

گفتم: از موضع مغیرة بن شعبه برایم بگویید. چرا پیش شما آمده بود؟

گفت: او بعد از دو روز از قتل عثمان پیش من آمد و خواست که با من خلوت نماید. خواسته او را انجام دادم و مجلس خلوتی ترتیب دادم. مغیرة گفت: خیرخواهی، ارزان است و شما ماندگار مردم هستید و من به شما خیرخواهم. من چنین مشورت و صلاح می بینم که والیان عثمان را امسال ابقاء نمایی. پس از آنکه یک سال گذشت و آنها با تو بیعت کردند و کار خلافت (تو) استحکام یافت؛ آن وقت با تصمیم قاطع و اختیار تامّ هر که را دوست داری ابقاء می نمایی و نگه می داری و هر که بخواهی عزل می نمایی.

گفتم: «واللّه لا أداهِنَ فی دینی و لا أعطی الرّیاءِ فی أمری»: «به خدا" در دینم هرگز سازشکاری و تسامح نمی کنم و هرگز در کار خلافت ریا نمی نمایم».

گفت: اگر چنین کاری انجام دهید و خیرخواهی و مشورت را رد کنید؛ هر کس را می خواهید عزل کنید، معزول دارید؛ اما معاویه را ابقاء کنید؛ زیرا او آدم جسوری است و در میان شامیان نفوذ دارد. از طرف دیگر، برای مردم هم دلیل و حجّتی در دست دارید؛ زیرا عمر (خلیفه دوم) پیش از شما او را در شام حکمران قرار داده بود.

گفتم: نه! به خدا هرگز معاویه را حتی دو روز هم مهلت نمی دهم.

امام علیه السلام گفت: او از پیش من بیرون رفت و سپس برگشت و گفت: قبلاً من خیرخواهی خود را با شما در میان گذاشتم و شما امتناع کردید و در کار خلافت، نظری دارید. نظر شما صائب است و حق با شماست. جایز نیست که در کار خلافت به خدعه و نیرنگ پردازید و در آن حیله کنید.

ابن عباس می گوید: به امام علیه السلام عرض کردم: در نظر نخستین، مغیرة، تو را خیرخواهی کرده؛ امّا در نظر آخری، غش و تدلیس نموده است. من هم چنین صلاح و مشورت می بینم که معاویه را تثبیت نمایید. اگر او با تو بیعت کرد، من به عهده می گیرم که او را از جایگاه اش (شام) برکنار نمایم.

امام علیه السلام گفت: نه! به خدا با او به جز شمشیر سخن نمی گویم. گفتم: یا امیرالمؤمنین! شما مرد شجاعی هستید؛ امّا سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله را نشنیده اید که می فرمایند: «الحرب خدعة» (جنگ، حیله است)؟

گفت: بلی!

گفتم: به خدا اگر سخن و مشورت مرا باور فرمایید، من بعد از ورود آنها (پذیرش دعوت شما) آنها را از قدرت و صحنه بیرون می کنم که هرگز نفهمند که آینده شان چه خواهد بود و به کجا می روند. بی آنکه به شما ایرادی وارد شود و خطایی صورت گیرد.

گفت: یابن عباس! لستُ مِنْ هنیاتک و لا مِنْ هنیات معاویة فی شی ءٍ تُشیرُ بِهِ عَلَیَّ بِرَأْیٍ فإذا عَصَیتک فأطعنی.

«من تابع آرای سست و بی پایه تو و معاویه نیستم که به رأی و نظرتان عمل کنم. اگر مخالف نظر تو کاری انجام دادم تو لازم است که اطاعت کنی».

گفتم: انجام می دهم. آسان ترین کاری که من انجام می دهم اطاعت است(10).

نظریه محمود عقاد

استاد محمود عقاد، نویسنده و محقق باانصاف مصری می گوید:

برخی از ناقدان امام علیه السلام می گویند که امام، علی بن ابی طالب علیه السلام مرد شجاعی بود اما او سیاست مدار نبوده است. و به نظر مصلحت اندیشان به مانند مغیرة بن شعبه و ابن عباس گوش فرا نداده است.

این تهمت در میان اصحاب امام علیه السلام حتی در میان دشمنان او نیز شایع بوده است و همچنان حتی بعد از عصر امام علیه السلام ، ادامه دارد. اما این ناقدان از خود نپرسیده اند که چرا امام علیه السلام چنین کاری انجام داده است؟ آیا او می توانست به جز اعتقاداتش به چیز دیگری عمل کند؟ اگر چنان انجام می داد عاقبت امر به کجا می رسید؟ آیا معاویه قیام نمی کرد و یا اصحاب طمع، دل به دنیا نمی بستند و ساکت می ماندند؟

جای دارد که این منتقدان از خود، این سؤال را بپرسند. سیاست مدارانی که با امام علیه السلام اختلاف نظر دارند، از ساحل به دریا نگاه می کنند و هرگز به دریا از منظر کشتی بان که کشتی را در عمق تندبادها و امواج دریا هدایت می کند، نگاه نکرده اند.

همه مسایل یادشده، قابل بحث و تأمّل است. به نظر ما، امام علیه السلام نظرش درست بوده است و مخالفان و مشیران هرگز به درستی نظر او واقف نبودند. به نظر ما، علی علیه السلام از دو جهت حق داشت و نظرش صائب بود:

1. او بارها به عثمان انتقاد کرده بود که معاویه را عزل کند. تثبیت معاویه، توسط عثمان از مهم ترین انتقادات انقلابیّون بوده است. جایی که عثمان انتصاب از طرف عمر را در تثبیت معاویه عذر می آورد، و امام علیه السلام آن را نمی پذیرفت، اگر او معاویه را تثبیت می کرد، طرفدارانش (انقلابیون) چگونه داوری می کردند؟ و مردم چه می گفتند؟

2. اساسا انقلابیّون با او شرط کرده بودند که بعد از تسلیم خلافت، استثمارگران را عزل نماید. انقلابیّون با طلحه و زبیر هنگام تخلّف آنها، با صلح مدارا نکردند و آنها را با هجوم خود از پای درآوردند. چگونه با معاویه که تخلّفاتش دهها برابر آن دو صحابه بود، می ساختند و راضی می شدند که اوضاع به حال خود باقی بماند و هیچ تغییر و تحوّلی صورت نگیرد؟

امام علیه السلام هرگز زیر بار تخلّف از وعده خود نمی رفت. آری! امام علیه السلام مرد عمل بود و نه وعده و وعید. (محمود عباس عقاد، عبقریّة الامام علی، از مجموعه «العبقریّات الاسلامیة»، ص 760-759، دارالکتاب العربی، بیروت، 1971).

او در سیاست، سازشکاری نداشت و نمی خواست که برای رسیدن به قدرت مانند هر انسان فرصت طلبی، از امکانات موجود گرچه به ناحق، استفاده کند و برای گذراندن چند روزی از حکومت دنیایی که در نظر او، سخیف تر و بی ارزش تر از آب بینی بز بود، ارزشی را زیر پا بگذارد و جنایت کاری را تثبیت کند.

او حکومت و سیاست را پذیرفته بود تا حق را به حق دار برساند و اصول مکتبی را تحکیم کند. او مردم را برای حق می خواست؛ ولی مردمان (آن روز) او را برای دنیای خود می خواستند. چنین است سرنوشت رجال بزرگ تاریخ که حتی در آخرین نفس های خود نیز، ارزش ها را نادیده نمی گیرند و جام شوکران را انتخاب می کنند که خلاف قانونی مرتکب نشوند.

او بارها فرموده بود که: به خدا! معاویه از من باهوش تر نیست. او حیله می کند و تزویر می نماید و اگر نبود که ارتکاب این دو، وجدانا حرام است، من سیاست مدارترین مردم بودم.

منابع

1. دکتر رضا علوی، اصول علوم سیاسی، ج 1، ص 30، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1348.

2. همان.

3. برای اطلاع بیشتر در این زمینه به فصول چهارم و پنجم کتاب یاد شده مراجعه شود.

4. ابونصر فارابی، آراء اهل مدینه فاضله، ترجمه دکتر سجادی، ص 245، انتشارات حکمت، تهران، 1365.

5. ابوحامد غزّالی، احیاء علوم الدین، ترجمه مؤیدالدین محمد خوارزمی، به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ص 108-107، تهران، 1348.

6. عبدالرحمن کواکبی، طبیعت استبداد، ترجمه عبدالحسین نیزاری قاجار، تصحیح محمدجواد صاحبی، ص 209، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1363.

7. دکتر علی اصغر حلبی، تاریخ فلسفه ایرانی، ص 215، انتشارات زوار، 1361.

8. دکتر رضا علومی، اصول علوم سیاسی، ج1، ص 124 - 123.

9. ابن واضح، یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 52.

10. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 356-355، دارالاندلس، بیروت، 1965.

منبع : مجله درسهایی از مکتب اسلام، شماره 6 ، ثقفی، سیّد محمد