دعوت كنندة بى عمل، چون تير انداز بدون كمان است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

خانه  >   چهره ها (مروجین)  >  آیت الله شيخ مرتضي طالقاني

آیت الله شيخ مرتضي طالقاني

ولادت
حوزه پرشکوه نجف از هنگام تأسيس، در حدود سده پنجم هـ . ق همواره جايگاه پرورش انسان هاي بزرگي بوده است که در عرصه دانش هاي گوناگون اسلامي، چون ستارگان آسمان، پيوسته مي درخشند. در سال (1274 هـ . ق)، در خطه کوهستاني و با صفاي طالقان ـ که بين کرج، قزوين و گيلان واقع شده ـ در روستاي «ديزين»، يکي ديگر از عالمان سترگ به نام مرتضي طالقاني ديده به جهان گشود. پدرش «آقا جان» نام داشت و پيشه اش چوپاني بود؛ باور هاي ديني و شيفتگي به دانش و دانشمندان در ژرفاي وجودش ريشه داشت.[1]
مرتضي در چنين فضايي که آميخته با صفا و صميميت و کار و تلاش و عشق به مذهب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بود، دوره کودکي و نوجواني را سپري کرد. پدرش در همان آغاز کودکي او را به مکتب خانه، نزد معلمي به نام «محرم» سپرد و مرتضي نزد اين استاد، کتاب هاي فارسي و قرآن مجيد و بعضي از کتاب هاي عربي را فرا گرفت.[2]
مرتضي ضمن تحصيل در مکتب، به کمک پدر نيز مي شتافت. در همين ايام يک رخداد دل انگيز و جالب سرنوشت او را رقم زد. شيخ مرتضي طالقاني در نجف بارها و بارها آن رخداد را براي شاگردانش اين گونه نقل نموده است.
«من برهه اي از عمر خودم را در ديزين چوپاني مي کردم، روزي که در دشت، به دنبال گوسفندان بودم، آواي تلاوت قرآن به گوشم رسيد. شنيدم اين آيات، در جان من تأثير ژرفي گذاشت و مرا تحت تأثير قرار داد. آن گاه با خودم زمزمه کردم: پروردگارا! نامه خويش بر من فرو فرستادي؛ کتابي که راهنماي سعادت انسان ها است، آيا تا آخر عمر آن را در نيابم!؟
بدين سبب بود که تصميم گرفتم براي فهم دانش دين، از روستا هجرت کنم؛ بنابر اين گوسفندان را به صاحبانش برگرداندم و از چوپاني دست برداشتم».[3]
هجرت
مرتضي طالقاني با اين انگيزه مقدس، از زادگاهش طالقان، هجرت کرد و به سوي تهران ـ که در آن عصر، جمعي از بزرگان فقه و فلسفه و عرفان در آن زندگي مي کردند و حوزه تدريس داشتند ـ رهسپار شد.
او در اين شهر با کمال جديت شروع به تحصيل نمود و مقدمات را نزد استادان فن فرا گرفت و هفت سال در تهران از محضر بزرگان بهره مند شد. وي، فقه را نزد ميرزا مسيح طالقاني، حکمت و عرفان را نزد مشهورترين فلاسفه و عرفاي تهران مانند: ميرزا ابوالحسن جلوه و آقا محمد رضا قمشه اي فرا گرفت.[4]
حوزه اصفهان
شيخ مرتضي طالقاني پس از اقامت هفت ساله در تهران، تصميم گرفت به اصفهان مهاجرت کند. اين که انگيزه او از رفتن به اصفهان چه بوده، دقيقاً روشن نيست. به هر حال حوزه علميه اصفهان در آن عصر از رونق بسزايي برخوردار بوده است و برجستگان، فلاسفه و عارفان در اين شهر تدريس داشتند. او که عميقاً تشنه فراگيري بيشتر بود، نزد آنان حاضر، و از سرچشمه دانش آنان بهره ها برد.
وي در فقه از محضر آيات: ابوالمعالي کلباسي، سيد محمد باقر درچه اي اصفهاني و شيخ عبدالحسين محلاتي و حکمت و عرفان شيعي را از جهانگير خان قشقايي و عارف سالک، ملا محمد کاشي فرا گرفت.[5]
به سوي نجف
اين دانشمند نستوه، که مايه هاي علمي فراواني از فقه، عرفان، حکمت و اصول در جان خويش ذخيره داشت، در حالي که 33 بهار از عمرش مي گذشت، به سوي حوزه نجف ـ که در سده چهارده هجري قمري سرآمد حوزه هاي جهان تشيع بود ـ رهسپار شد. او که هنوز ازدواج نکرده بود، در آغاز، در مدرسه خليلي، حجره اي گرفت و در آن مدرسه به تحصيل پرداخت.
بعد از تأسيس مدرسه سيد محمد کاظم يزدي، به آن مدرسه رفت و تا آخر عمر در کمال زهد و تقوا و سلمان گونه، در اين مدرسه زندگي کرد. او با اين که از عالمان بزرگ به شمار مي آمد، لحظه اي از يادگيري و رسيدن به مقام منيع تخصص و اجتهاد کوتاهي نکرد؛ بدين خاطر، در محضر درس استادان برجسته نجف زانوي يادگيري و آموختن مراتب عاليه، بر زمين نهاد.[6]
اصول فقه را در محضر سيد محمد کاظم يزدي، صاحب «عروه الوثقي» و ميرزا محمد تقي شيرازي و روايت را از محدث معروف، ميرزا حسين نوري، صاحب «مستدرک الوسايل» آموخت و به مدارج بلند علمي دست يافت.[7]
رفع يک توهم
بعضي از صاحبان تراجم نوشته اند: اين فقيه وارسته، نزد ميرزا حبيب الله رشتي و ملا لطف الله لاريجاني نيز حاضر شده، و از آن ها کسب فيض کرده: ولي اين نظر درست نيست؛ زيرا ميرزا حبيب الله در سال (1312 هـ . ق) و ملا لطف الله در سال (1311 هـ . ق) وفات يافته اند، در حالي که مرتضي طالقاني چنان چه گفته شد، در سال (1317 هـ . ق) از اصفهان به حوزه نجف عزيمت نمود.[8]
شاگردان
شيخ مرتضي طالقاني چنان چه گفته شد، در راه تحصيل علوم اسلامي رنج هاي فراواني را به جان خريد. وي در تهران، اصفهان و نجف از استادان بسياري بهره مند شد. وي با تلاش بسيار، همراه با استعداد ذاتي و داشتن تقدس و تقوا در جايگاه بلندي از دانش هاي حوزوي قرار گرفت و در پي آن، گروه زيادي از شيفتگان علم، از طلاب و فضلاي نجف، به گرد شمع وجودش حلقه زدند.
حوزه تدريس او چنان مهم و مشهور بوده که درباره اش نوشته اند:
«بسياري از مراجع و دانشمندان اخير، از سرچشمه دانش او بهره برده اند. و از پرورش يافتگان درس اخلاق و عرفان و حکمت او هستند.»[9]
در اين جا به نام جمعي از شاگردان طالقاني اشاره مي کنيم.
1. سيد شهاب الدين مرعشي نجفي.
2. سيد محمد علي موسوي از دانشوران شهر ري.
3. شيخ محمد تقي آل شيخ رازي.
4. شيخ محمد تقي استهباناتي.
5. شيخ محمد حسين کرباسي.
6. شيخ علي اکبر برهان؛ وي موسسه مدرسه برهان، واقع در نزديک مرقد حضرت عبدالعظيم ـ عليه السلام ـ در شهر ري است.
7. شيخ محمد تقي جعفري تبريزي؛ فيلسوف و فقيه معاصر.
8. شيخ يحيي عبادي طالقاني.
9. سيد محمد تقي آل احمد طالقاني.
10. محمد رضا مظفر.
11. سيد هادي تبريزي؛ که از نزديک ترين شاگردان او بوده و گاهي امکانات و احتياجات مرحوم طالقاني را فراهم مي نموده است.[10]
از منظر فرهيختگان
حضرت آيه الله نجفي مرعشي در منزلت استادش مي نگارد:
«علامه بزرگ، اديب، اصولي، محدث، حکيم، شاعر، زاهد، عباد و سلمان روزگار مرتضي طالقاني. او آيتي از آيات الاهي بود، در حدود 90 سال عمر کرد و تقريبا 50 سال آن را در نجف در مدرسه سيد محمد کاظم، زندگي کرد و از مدرسه خارج نمي شد؛ مگر براي زيارت مرقد حضرت امير مومنان و گاهي براي گرمايه به رفتن. او از حافظه بسيار نيرومندي برخوردار بود. ده ها بلکه صد ها قصيده عربي و فارسي از حفظ داشت. از زرق و برق دنياي مادي به شدت دوري مي کرد، بسيار روزه مي گرفت و به نماز هاي مستحبي و خواندن دعا و اذکار خاصي، رغبت به کمال داشت. در يک سخن کوتاه: او عالمي بود آسماني، ملکوتي، هر آن کس برنامه شب و روز و سيماي نوراني او را نگاه مي کرد، در او تحول به وجود مي آمد و منقلب مي شد؛ گرچه آن شخص از بدترين آدم هاي روزگار بود.»[11]
فيلسوف توانا، محمد تقي جعفري ـ که يکي از نزديک ترين شاگردان طالقاني بوده و بيشتري مطالب جالب را که در ترجمه اين استاد بزرگ شيعي انتشار يافته از اوست ـ چنين مي گويد:
«او يکي از حکماي مکتب صدرايي بود. بر متون فلسفي و عرفاني همانند: «اسفار» و «فصوص» تسلط کامل داشت. روز هاي چهار شنبه درس را تعطيل مي کرد و کسي به خدمتش نمي رسيد. او در اين اوقات به معراج معنوي مي رفت و مشغول به ذکر و دعا و زمزمه با خداوند متعال مي شد و با خدا خلوت مي نمود. به تأمل هاي عارفانه و به درون خويش مي پرداخت.»[12]
ويژگي ها
اين دانشور فرزانه، با اين که يکي از استادان نام آور حوزه نجف بود، در راستاي تهذيب و تکميل نفس بسيار مي کوشيد و براي رسيدن به قله معرفت، که مقام شهود و دريافت اسرار و حقايق از عالم قدسي است، رياضات سختي را بر خود هموار مي کرد. بنا به گفته آيه الله مرعشي، او در اين مسير به مقامامت عرفان نايل شد که در شأن او گفته اند:
«صاحب الکرامات الباهره و المقامات المشهوره. داراي کرامات آشکار و درجات معنوي بود و در ميان خاص و عام شهرت داشت.»[13]
فروتني
فروتني، يکي از خصلت هاي اين مرد بزرگ، بود؛ به گونه اي که يکي از پرورش يافتگان محضرش مي نويسد:
«او آن چنان متواضع بود که حتي يکبار نگذاشت کسي دست او را ببوسد. با اين که از مدرسان بلند مرتبه نجف بود، هر طلبه اي که از او درخواست درس مي کرد، هرگز خود داري نمي نمود؛ اگر چه آن درس کتاب جامع المقدمات ـ که ابتدايي ترين کتاب طلاب در ادبيات است ـ با کمال ميل قبول مي کرد و دست رد به سينه کسي نمي زد.»[14]
علم نجوم
شيخ مرتضي طالقاني گرچه رشته اصلي و تخصص و تبحرش در فقه، اصول، حکمت و عرفان بود؛ اما از فرا گرفتن علوم ديگر نيز غافل نبود، چنان چه شاگردانش نوشته اند او در دانش هيئت، نجوم، علوم غريبه، طلسم ها تخصص داشت و اين نشان دهنده وسعت دانش و فکر و عشق راستين او به دانش هاي گوناگون بود.
تنها زيستن
يکي از ويژگي هاي اين استاد، اين بود که تا آخرين لحظات عمر، تها زيست و ازدواج نکرد؛ گرچه او داراي فرزند جسمي نبود، اما چنان چه اشاره شد، شاگردان فراواني در مکتب او پرورش يافتند که هر کدام از آنان به منزله فرزندان روحاني او هستند.
طالقاني در ياد طالقاني.
زنده ياد محتي تقي جعفري مي گويد:
«روزي با آيه الله (سيد محمود) طالقاني گفت و گو مي کرديم، از من پرسيد: در نجف نزد چه استاداني درس خوانديد. من نام استادان خود را براي ايشان، بازگو کردم تا اين که گفتم: و نيز مرتضي طالقاني، ناگهان ديدم اشک هاي مرحوم طالقاني سرازير شد! سپس فرمود: من آرزو داشتم که آيه الله طالقاني را مي ديدم؛ با اين که اين دو بزرگوار با هم نسبت نداشتند و فقط اهل يک منطقه بودند.»[15]
آثار
آقاي شيخ مرتضي طالقاني، در فقه، اصول و حکمت داراي تأليف مستقل نيست، آثار قلمي اي که داشنوران و شاگردانش در ترجمه او نوشته اند بيشتر تعليقه و حاشيه بر کتاب هاي مختلف است، مانند: شرح لمعه، رسائل شيخ انصاري، صحيفه سجاديه، کتاب الاصول قوانين، مکاسب، نهج البلاغه، جوهر النضيد و حاشيه بر مطول؛ اما اين که آيا اين آثار چاپ شده و در دسترس دانش پژوهان حوزه هاي ديني هست يا نه، اطلاع چنداني در دست نيست.[16]
عروج ملکوتي
شيخ مرتضي طالقاني، اين عارف و سالک راحل، که دانش را با عمل درآميخت، در محرم الحرام سال (1363 هـ . ق) در 89 سالگي، در حجره خود در مدرسه سيد محمد کاظم يزدي، واقع در نجف اشرف که ساليان درازي در آن جا به تدريس، عبادت و رياضت مشغول بود، مرغ جانش از قفس تنگ دنيا به سوي جهان بي نهايت پرواز کرد.
چگونگي رحلت اين عالم فرزانه خود، داستان جالبي دارد که نشان دهنده روح پاک و مهذب اين بزرگوار است و شنيدن آن براي راهيان کوي دوست عبرت آميز است.
استاد محمد تقي جعفري به مناسبت هاي گوناگون در سخنراني ها و نوشته هايش، هرگاه نام استادش را مي برد، به ياد اين اشعار مولانا مي افتاد:
واجب آمد چون که بردم نام او
شرح کردن رمزي از انعام او
اين نفس جان دامنم بر تافته است
بوي پيراهان يوسف يافته است
کز براي حق صحبت سال ها
بازگو رمزي از آن خوش حال ها[17]
او مي گويد:
«استاد بسيار وارسته از علائق ماده و ماديات و حکيم و عارف بزرگ مرحوم آقا شيخ مرتضي طالقاني (قدس الله سره) که در حوزه علميه نجف اشرف در حدود يک سال و نيم خداوند متعال توفيق حضور در افاضاتش را بمن عنايت فرموده بود، دو روز به مسافرت ابديش مانده بود که مانند هر روز بحضورش رسيدم، وقتي که سلام عرض کردم و نشستم، فرمودند: براي چه آمدي آقا؟ عرض کردم: آمده ام که درس را بفرماييد. شيخ فرمود: برخيز و برو، آقا جان برو درس تمام شد. چون آن روز که دو روز مانده به ايام محرم بود، خيال کردم که ايشان گمان کرده است که محرم وارد شده است و درس هاي حوزه نجف براي چهارده روز به احترام سرور شهيدان امام حسين ـ عليه السلام ـ تعطيل است، لذا درسها هم تعطيل شده است، عرض کردم؛ دو روز به محرم مانده است و درس ها داير است. شيخ در حالي که کمترين کسالت و بيماري نداشت و همه طلبه هاي مدرسه مرحوم آيه الله العظمي آقا سيد محمد کاظم يزدي که شيخ تا آخر عمر در آن جا تدريس مي کرد، از سلامت کامل شيخ مطلع بودند. فرمودند: آقا جان بشما مي گويم: درس تمام شد، من مسافرم، «خر طالقان رفته پالانش مانده، روح رفته جسدش مانده» اين جمله را فرمود و بلافاصله گفت:
لا اله الا الله ـ در اين حال اشک از چشمانش سرازير شد و من در اين موقع متوجه شدم که شيخ از آغاز مسافرت ابديش خبر مي دهد با اين که هيچ گونه علامت بيماري در وي وجود نداشت و طرز صحبت و حرکات جسماني و نگاه هايش کمترني اختلال مزاجي را نشان نمي داد. عرض کردم: حالا يک چيزي بفرماييد تا بروم. فرمود: آقا جان فهميدي؟ متوجه شدي؟ بشنو ـ
تا رسد دستت به خود شو کارگر
چون فتي از کار خواهي زد به سر
با ديگر کلمه لا اله الا الله را گفتند و دوباره اشک از چشمان وي به صورت و محاسن مبارکش سرازير شد. من برخاستم که بروم، دست شيخ را براي بوسيدن گرفتم، شيخ با قدرت زياد دستش را از دست من کشيد و نگذاشت آن را ببوسم (شيخ در ايام زندگيش مانع از دستبوسي مي شد) من خم شدم و پيشاني و صورت و محاسنش را بوسيدم؛ قطرات اشک چشمان شيخ را با لبان و صورتم احساس کردم که هنوز فراموش نمي کنم. پس فرداي آن روز ما در مدرسه مرحوم صدر اصفهاني که در حدود يازده سال اين جانب در آن جا اشتغال داشتم، اولين جلسه روضه سرور شهيدان امام حسين ـ عليه السلام ـ را برگزار کرده بوديم. مرحوم آقا شيخ محمد علي خراساني که از پارساترين وعاظ نجف بودند، آمدند و روي صندلي نشستند و پس از حمد و ثناي خداوند و درود بر محمد و آل محمد صلي الله عليه وآله، گفتند: انا لله و انا اليه راجعون شيخ مرتضي طالقاني از دنيا رفت و طلبه ها بروند براي تشييع جنازه او. همه ما برخاستيم و طرف مدرسه مرحوم آقا سيد محمد کاظم يزدي رفتيم و ديديم مراجع و اساتيد و طلبه ها آمده اند که جنازه شيخ را بردارند ...
اين داستان را در اين مبحث عرض کردم، براي تذکر به اهميت متواي شعري بود که مرحوم شيخ مرتضي طالقاني که سالک وارسته راه عبوديت در آخرين ساعات عمر مبارکش به اين جانب بعنوان اساسي ترني حقيقتي که روي پل ميان زندگي و مرگ ايستاده و عالم ماوراي مرگ را مي ديد، باينجانب فرموده است.
آري:
تا رسد دستت بخود شو کارگر
چو فتي از کار خواهي زد به سر[18]
حاج هادي ابهري درباره عظمت معنوي شيخ مرتضي طالقاني داستان جالبي را نقل مي کند:
در يک سفر که به عبتات عاليات مشرف شدم و چند روزي در نجف اشرف زيارت مي کردم، کسي را نيافتم که با او بنشينم و درد دل کنم، تا براي دل سوخته من تسکيني حاصل گردد.
روزي به حرم مطهر مشرف شده زيارت کردم و مدتي هم در حرم نشستم خبري نشد به حضرت امير المومنين ـ عليه السلام ـ عرض کردم: مولي جان! ما مهمان شماييم چند روز است من در نجف مي گردم کسي را نيافتم حاشا به کرم شما!
از حرم بيرون آمده و بدون اختيار در بازار حُوَيش وارد شدم و به مدرسه مرحوم سيد محمد کاظم يزدي درآمدم؛ در صحن مدرسه روي سکويي که در مقابل حجره اي بود نشستم، ظهر شد، ديدم از مقابل من از طبقه فوقاني شيخي خارج شد بسيار زيبا و با طراوت و زنده دل، و از همان جا رفت به بام مدرسه و اذان گفت و برگشت و همين که خواست داخل حجره اش برود چشمم به صورتش افتاد، ديدم در اثر اذان دو گونه اش ماننند دو حقه نور مي درخشند.
درون حجره رفت و در را بست.
من شروع کردم بگريه کردن و عرض کردم يا امير المومنين پس از چند روز يک مرد يافتم؛ او هم به من اعتنايي نکرد.
فورا شيخ در حجره را باز کرد و رو به من نمود و اشاره کرد بيا بالا.
از جاب برخاستم و به طبقه فوقاني رفته و به حجره اش وارد شدم؛ هر دو يکديگر را در آغوش گرفتيم و هر دو مدتي گريه کرديم و سپس هر دو به حال سکوت نشسته مدتي يکديگر را تماشا مي کرديم؛ و سپس از هم جدا شديم.
اين شيخ روشن ضمير مرحوم طالقاني اعلي الله مقامه الشريف بوده است که داراي ملکات فاضله نفساني بوده است و تا آخر دوران زندگي در مدرسه زيست نمود و مانند حکيم هيدجي به تدريس اشتغال داشت و هر فرد از طلاب هر درسي که مي خواستند مي گفت: جامع المقدمات، مغني، مطول، شرح لمعه، مکاسب شيخ، شرح منظومه، اسفار؛ و قاعده اش اين بود که طلاب مي خواندند و او معني مي کرد و شرح مي داد.
طلاب مدرسه سيد مي گويند: در شب رحلتش مرحوم شيخ مرتضي همه را جمع کرد در حجره، و از شب تا به صبح خوش و خرم بود، و با همه مزاح مي کرد و شوخي هاي قهقهه آور مي نمود؛ و هر چه طلاب مدرسه مي خواستند بروند در حجره هاي خود مي گفت: يک شب است غنيمت است؛ و هيچ کدام از آن ها خبر از مرگش نداشتند.
هنگام طلوع فجر صادق شيخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پايين آمد و به حجره خود رفت هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که ديدند شيخ در حجره روبه قبله خوابيده و پارچه اي روي خود کشيده و جان تسليم کرده است.
خادم مدرسه سيد مي گويد در عصر همان روزي که شيخ فردا صبحش رحلت نمود، شيخ با من در صحن مدرسه در حين عبور برخورد کرد و به من گفت: انت تنام الليله و تقعد بالصبح و تروح الي الخلوه و تجيئي يم الحوض تتوضئا يقولون شيخ مرتضي مات. تو امشب مي خوابي و صبح از خواب بي مي خيزي و مي روي دست به آب براي ادرار و مي آئي کنار حوض وضو بگيري مي گويند: شيخ مرتضي مرده است.
چون خادم مدرسه عرب بوده است لذا اين جملات را مرحوم شيخ با او به عربي تکلم کرده است. خادم مي گويد: من اصلا مقصود او را نفهميدم و اين جملات را يک کلام ساده و مقرون به مزاح و سخن فکاهي تلقي کردم، صبح که از خواب برخاستم و در کنار حوض مشغول وضو گرفتن بودم، ديدم طلاب مدرسه مي گويند: شيخ مرتضي مرده است. رحمه الله رحمه واسعه
[1]. المسلسلات، آيه الله مرعشي نجفي، ج2، ص 295، چاپ (1416 هـ . ق)، قم، ناشر: کتابخانه آيه الله مرعشي.
[2]. همان؛ تاريخ حکما و عرفاي متأخر صدرالمتألهين، ص 92، منوچهر صدوقي سها، چاپ الجمل فلسفه ايران؛ آشنايي با مشاهير طالقان، ص 273، چاپ موسسه فرهنگي محسني: از اسماعيل يعقوبي ـ طالقاني، پاييز 1373.
[3]. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقي جعفري، دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، چاپ 1362، ج13، ص 247؛ فيلسوف شرق، چاپ اول، سال 1378، ص 54، از دفتر نشر و فرهنگ اسلامي.
[4]. المسلسلات، ج2، ص 295.
[5]. همان.
[6]. همان، ج2، ص 294؛ گنجينه دانشمندان، محمد شريف رازي، ج6، ص 17، چاپ پيروز قم، 1354.
[7]. فيلسوف شرق، ص 20؛ آشنايي با مشاهير طالقان، ص 273.
[8]. المسلسلات، سيد محمود مرعشي نجفي، ج2، ص 296.
[9]. آشنايي با مشاهير طالقان، ص 273.
[10]. المسلسلات، ج2، ص 297؛ آشنايي با مشاهير طالقان، ص 273.
[11]. المسلسلات، ج2، ص 297.
[12]. ترجمه و شرح نهج البلاغه، محمد تقي جعفري، ج 13، ص 247؛ فيلسوف شرق، ص 54.
[13]. المسلسلات، ج2، ص 296.
[14]. همان؛ رح نهج البلاغه، ج13، ص 247؛ آشنايي با مشاهير طالقاني، ص 275.
[15]. فيلسوف شرق، ص 55.
[16]. المسلسلات، ج2، ص 297؛ آشنايي با مشاهير طالقان، ص 269.
[17]. مثنوي، معنوي، ص 6، طبع اميرخاني.
[18]. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، ج13، ص 249، 248.
منبع :ابوالحسن رباني سبزواري - تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 5، ص 301